يکشنبه ٣١ شهريور ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
44
 

خاطرات اكبريان همکار شهيد فرد اسدي :

 ايشان الگوي مديريت بودند اولاً زمان مسئوليت خود ايشون هيچ‌گونه حق سرپرستي نگرفتند بنده شاهد بودم تا زماني كه شهيد شدند خودم پيگيري كردم و مبلغ را به خانواده ايشون رسوندم دوم اينكه ايشون مستأجر بودند،‌ خانه تعاوني و سازماني نگرفته بودند و نگرفتند، ايشون معتقد بودند زمين مال خداست و به همه خواهند داد،‌ اول كارمندها بگيرند،‌ بعدها به ما به عنوان مسئول مي‌دهند، زمان عزيمت به جبهه آخرين بار ايشون وصيت نمودند درخصوص يك خوروي كه آقاي براتي رانندگيش را به عهده داشتند كه الان اينجا حاضر هستند مبلغ 000/20 تومان درآوردند به من دادند گفتند: كه من تصادف كردم از اين ماشين احتمالاً‌ استفاده شخصي اگر كرده باشم شما اينو هزينه كنيد بعد مبلغ اگر كم بود از خانواده‌ام بگيريد اگر اضافه بود به حساب نهصدو هزار يه تلفني بود تو اين دفتر واريز كنيد كه اين كار رو ما انجام داديم و قبضشو آقاي براتي گرفتند آوردند دادند كه،‌ تحويل خانوادشون داديم، ايشون الگوي مديريت بودند به ما درس مي‌دادند،‌ خاطره‌ دوم كه از ايشون داريم اولاً‌ 950 پرسنل داشتيم ناحيه 9 تلفن شهري، دو تا حسابدار خانم داشتيم توي اين تغييرات چارت‌ سازماني يكي از خانم‌ها قرار شد كه حذف بشه ايشون به ما دستور دادند كه يكي از خانم‌ها را انتخاب كنيد يكيش بره به قسمت ديگر،‌ ما اومديم هرچي حساب كرديم ديديم كه يكي از اين خانم‌ها زرتشتيه،‌ يكيش مسلمونه،‌ پيش خودم گفتم كه خب من اين مسلمون رو نگه دارم اون زرتشتي رو بزارم بره، اين كار رو انجام داديم ما را احضار كردند گفتند براساس چي اين كار و تصميمو گرفتي كار اين بهتر بود گفتم اين زرتشتي بود خواستم نباشه تو سيستم،‌ گفت خب شما اشتباه مي‌كني عدالت اين نيست، كار كدام يكيشون بهتره گفتم: اين زرتشتيه كارش بهتره گفت خب اينو نگه دار ، گفت اون مسلمونه كه كارش خوب نيست اونو بفرست بره، اين درسي بود كه من گرفتم ازش، يه روز به عنوان خدماتش كارارو من مي‌بردم تو دفترش، يه روز كه رفتم بايگاني براي بازديد يا يه پرونده بگيرم،‌ يه خانمي بود كارمند بود مشكل داشت، لكنت زبان داشت ايشون،‌ بعد اوايل انقلاب هم حجاب و اينها هم چون از ناحيه 9 شروع شده بود و ايشون نمونه حجاب را داده بود براي مخابرات واينها همه جا مخابره شده بود من رفتم تو بايگاني ديديم اين خانم به خاطر اون نارحتي كه داره تو محيط كار سيگار داره مي‌كشه اومدم تصميم گرفتم عجولانه اينو جابجاش كردم، بلافاصله گفتم كه اين بايد اخراج بشه ايشون منو خواست. گفت چرا اين كار و كردم گفتم به اين دليل به اين دليل،‌ گفت: نه اين درست نيست. شما اينو بايد اول تشويق كني،‌ تنبيه كني باهاش يك مقدار كار بكني اين اگر از اينجا بره مي‌دوني چه بلايي سرش مي‌آد مي‌ره رو به فساد و ما بايد جوابگو باشيم، ضمن اينكه مدير ناحيه بود اون موقع ناحيه 9 تلفن شهري بود،‌ خط دهنده بود ناحيه 9،‌ به همه نواحي، ايشون درس مي‌داد به ما .خاطره بعدي كه از ايشون داريم ا ايشون تو محيط كار ما نديديم غذاي گرم استفاده كنه من به عنوان خدمات مي‌رفتم كار مي‌بردم براش مي‌ديدم نون خشك و داره با آب و اينها مي‌خوره بعد گفتم: اجازه بديد اينجا ما آبدارچي داريم غذاي گرم املتي نيمرويي چيزي درست كنيم بياريم اينها ولي معتقد بودند زمان جنگ بايد خودشونو با كساني كه تو سنگرند تو منطقه وفق بده و مي گفتند : شما به كار ما كاري نداشته باشيد .در رابطه با كارمندهاي تحت پوشش،‌ مستأجرها رو شناسايي كرده بود من به عنوان خدمات به من مي‌گفتش كه دستور مي‌داد كه شما همه امكان‌ها مال مديرها نيست شما از اين امكانات اداره اجازه داريد به اين مستأجرها سرويس بديد حتي براي اثاث‌كشي من به عنوان مديركل اونجا ديگه مديركل نيستم من ميام شما بريد 4 تا از همكارها رو اطلاع بديد بيان كمك كنند با نيسان‌هاي اداره مستأجر رو جابجا كنيم،‌ خاطرات زيادي داشتيم در رابطه با شهيد اسدي. هر روز كسي زودتر كسي نمي‌اومد تو اداره يا از من 5 دقيقه زود يا از من 5 دقيقه ديرتر با هم مي‌اومديم مي‌رفتيم بالا امور مشتركين و واگذاري،‌ بايگاني با هم بودند مي‌گفت آقا محسن چكار كنم گفتم عزيزم چكار كنيم گفت ياا... يا آقاي مكرمي بياد دمشقي بياد چندنفر بچه‌ها بيان با هم اينجا رو انجام بديم تا بچه‌ها بيان، مي‌گفتم حاج‌ آقا شما نه مي‌گفت : نه با هم مي‌رفتيم انجام مي‌داديم و مي‌‌آمديم حاجي يه اخلاقي داشت كه بي‌وضو پشت ميز نمي‌رفت هميشه بايد وضو مي‌گرفت كارمونو كه انجام مي‌داديم تا بچه‌ها مي‌آمدند آقاي مكرمي كه خدا رحمتش كنه و اينها مي‌آمدند بعدازظهر مي‌گفتند كه بله آقا محسن الان بريم مي‌آمديم يه آب جوش مي‌خورد و مي‌رفت وضوشو مي‌گرفت مي‌آمد پشت ميزش، پشت ميزشم حاجي ‌مي‌دونه نه كه پشت در يه ميزي گذاشته بود و پشت در نشسته بود آقاي مكرمي ؟ مي‌گفت هر كه آمده نگو نيستم هستيم بذار بياد هركس مي‌آمد آزاد بود خودش كارا رو همه رو انجام مي‌داده،‌ بعد خلاصه خدا رحمتش كنه انشاءا... بعد از يه روز گفت: كه ديدم كه ماشينو پارك كرده بودم صبح مي‌آمدم توي راه ديدم بعد از من پشت من آمد گفتم حاج آقا ماشينت فلان جا بوده گفت كجا ديدي گفتم: ديدم فلان جا وايستاده بودم گفتم: من يه كاري داشتم كار شخصي داشتم ماشين رو پارك كردم مي‌رفتم كارمو انجام دادمو اومدم، گفتم: با ماشينت چرا نرفتي اتفاقاً‌ بارون هم اومده بود،‌ گفت كه آقا مسلم من چندبار به تو گفتم اين ماشينو دادن من برم خونم بيام تو اداره يكي هم جلسه مستقيم اين ماشينو ندادند كه من همه جا برم اين ماشين مال ادارست ، نمي‌شه. خلاصه گفتم كه حاج آقا يه روز هم به من گفت آقا مسلم يه دونه قبض صادر كرده يه سري مي‌رفتيم برمي‌گشتيم سري دوم كه مي‌خواستي بري يه قبض مي‌نوشت صادر مي‌كرديم مي‌گفت: آقا مسلم اول اينو ببر بپرداز بيار اون موقع مثلاً اين 10 تومان نه 10 هزار تومان يا 7 تومان 7 تا تك تومان مي‌گفتيم: حاج‌آقا اين چيه به من گفت: كه آقا مسلم من اين خانه شخصي من زنگ زده اين‌ها رو نوشتم اين دفترته منزل من زنگ زده شخصي زده اينها با اونهاست. خاطره براتي همکار شه?د فرد اسد? : يه روز ما آمديم سرچهار راه طالقاني چراغ قرمز شد من وايستادم، بعد حاج‌آقا لاجوردي گفت كه برو گفتم چراغ قرمزه،‌ گفت من حكم دارم گفتم حكم شما چه ربطي به چراغ قرمز داره شما حكم براي جاي ديگر و كار ديگر داريد چراغ قرمز و كه ما نبايد بريم كه،‌ كه ا ما وايستاديم چراغ سبز شد و ما حركت كرديم،‌ خدا بيامرزه شهيد اسدي از اين حرفي كه آقاي لاجوردي زدند خيلي ناراحت شدند گفتند: كه ما بايد قانون رو رعايت كنيم كه ديگران رعايت كنند اگر قرار باشد كه شما قانون‌شكني كني بنده قانون‌شكني بكنم اين كار درستي نيست، خدا بيامرزدش واقعاً مرد به تمام معنايي بود صبح كه با هم مي‌اومديم در يه نانوايي به من گفت: وايستا من وايستادم مي‌رفت نون مي‌گرفت مي‌آورد مي‌ذاشت روي داشبورد ماشين حالا سنگك لواش هر نوني كه صبح تهيه مي‌كرد خيلي تكرار شد من يه روز ارش سئوال كردم كه اين برنامه‌اي كه شما انجام مي‌دي حاج آقا برنامش چيه براي من معمايي شده،‌ و شما هيچ‌وقت نون گرم نمي‌خوريد به هرحال ظهر 10 دقيقه مونده نون بگيريم غذاي گرم استفاده بكنيم گفت نه به خاطر اينكه ما منطقه‌اي كه مي‌ريم جبهه‌اي كه مي‌ريم بچه‌هاي ما اونجا هيچ‌وقت نون گرم نمي‌خورن من زماني كه اونجا هستم زماني هم اين جا برمي‌گردم هيچ‌وقت نون گرم غذاي گرم استفاده نمي‌كنم به خاطر اينه كه من نون رو مي‌گيرم مي‌ذارم سرد مي‌شه ظهر استفاده مي‌كنم اين واقعاً‌ يه درسي بود كه من از ايشون گرفتم اون زماني كه آقاي لاجوردي اينها رفتند مدير امور شد اونجا به آقاي بنا اولايي يه درگيري پيش اومد كه اونجا بين خودشون يه درگيري پيش اومد وايشون يه چند وقتي من مي‌بردمش مي‌رفت زندان اوين براي دادگاه براي كارهاي خيرشون،‌ باز يه معمايي براي من شد من از ايشون سئوال كردم كه شما براي اين كار كه مي‌ريد برمي‌گرديد علتش رو مثلاً‌ ازش سئوال كردم گفت من فقط مي‌خوام بدونم حق با كيه مشكلات چي بوده از اين نظر من كنجكاوي مي‌كنم بعد خاطرات ديگرش هم اين بود كه ايشون هر موقع كه جايي مي‌خواست بره تا جايي كه كار مربوط به اداري بود از ماشين اداره با من مي‌رفت استفاده مي‌كرد اونجايي كه كار خودشو داشت پياده مي‌شد با اتوبوس مي‌رفت،‌ با اتوبوس مي‌رفت كار شخصي و كاري داشت يا چيزي داشت مي‌رفت انجام مي‌داد ماشين همون هيلمن هم برديمش همون هيلمني كه دست خودش بود چيزي هم با همون هيلمن برديمو دفنش كرديم بهشت‌زهرا اينها،‌ تمام كاراشم اين بود كه نيتش اين بود كه اگر كسي خواست كارمندا صحبت‌هايي مي‌كرد برنامه‌هايي كه داشت اين بود كه اگر كارمندي مشكل داره مشكلشو با صحبت حل مي‌كرد كه بعضي اين بود كه از اين منطقه بفرستيمشون بره يه منطقه ديگه. ايشون مي‌گفت نه اگر اين مشكل داره اين مشكلش بايد اينجا حل بشه اگر بره منطقه ديگه بدتر مي‌شه دليلش هم اين بود كه مي‌گفت: اينجا شناخته شده ايرادش اينه مشكلش اينه، نارساييش اينه اين كار و برده جايي ديگر تا بياد اونها بفهمند يه همچين مشكلي داره زمان مي‌بره و اين ضربه مي‌خوره. خاطره زنگنه همکار شه?د فرد اسد? : بنده زنگنه هستم زمان مسئوليت شهيد بنده مأمور حراست ناحيه 9 بودم. روزي يه خانم مراجعه كردن امور مشتركين براي كارهاي تلفن‌شان،‌ بعد مثل اينكه همكارا خوش‌رفتاري نكرده بودند و ناراحت بود داشت مي‌رفت پايين خيلي با عصبانيت و ناراحتي، بنده درو بستم عرض كردم خانم مشكلتان چيه گفت برو تو يه نگهباني، چكاره‌اي؟ بالايي‌ها هيچ كاري واسم نكردند گفتم: پيش حاج‌آقا اسدي رفتي گفت آره پيش اون هم رفتم گفتم: گمان نمي‌كنم گفت نه رفتم زنگ زدم تلفن داخليشان نمي‌دونم 20 يا 21 بود،‌ زنگ زدم گفتم :حاج‌آقا اينطور، گفت نه پيش من كسي نيومده اون خانمو بيار بالا. اون خانمو بردم بالا از نظر حجابي هم خوب نبودند ولي خب يه عادتي كه داشتند هيچ‌وقت سرشون رو بلند نمي‌كردند. هميشه سرشون پايين بود بعد به من گفت: حاجي شما تشريف ببر پايين،‌ من اومدم پايينو اون خانم تا اومد بره ديدم داره گريه مي‌كنه خيلي تشكر كرد و گفت: مي‌بخشيد من پيش ايشون نرفته بودم خيلي انسانند، خيلي انسانند. بعد زماني كه شهيد شدند آقاي اسدي ما حجله زده بوديم جلو ناحيه،‌ همون خانم اومد تابستون هم بود ديگر گفت چرا آب يخ نذاشتيد گفتم: تا وسيله يخش رو نداشتم درآورد. 200 تومان به من داد نمي‌دونم حاجي آقا حضور ذهن دارند يا نه حاج آقا ديدند اون خانم گفت: اين 200 تومان و بريد يخ بگيريد بياريد اينجا يه چند روزي آب خنك بديد به مردم. گذشت يه روزي آقاي حسيني نماينده مينودشت تشريف آورده بودند اونجا كار اداري داشتند صحبت كردند گفتند: زماني كه انقلاب شد تو جهرم اون برنامه‌ها رو پياده كردند انتخاب مجلس رو ما گفتيم: حاج آقا اسدي شما تشريف بيار از شيراز كانديد شد براي مجلس گفتند من لياقت كانديدي و نمايندگي رو ندارم ديگه زماني هم كه چي شد گفتيم: حالا كه اينجوري شد شما كه مدركتون الكترونيك مي‌گي اين مركز ناحيه 9 به زور ما گذاشتيم گردن ايشون،‌ ايشون هم قبول نمي‌كردند به زور گذاشتيم يكي هم زمان ايشون تلفن‌ها سكه‌اي بودند جلوي ناحيه هم يه 10 ،‌ 12 تا كيوسك تلفن بود،‌ 2،‌ 3 نفر مي‌اومدند اونجا پول خرد مي‌دادند به مردم 9 توماني دادند 10 تومان، ايشون ديدند خيلي ناراحت شدند بعد اومدند يه كيوسك تلفن گذاشتند داخل اداره، صلواتيش كردند،‌ يه روز خانومش زنگ زد، زنگ زدند گفتند: حاج آقا اسدي هستند؟‌ گفتم: نيستند خانم تشريف بردند گفت: اگر ديديد سلام منو برسونيد بهشون گفتم: مگه نمي‌آد خونه ؟ گفت: من چند روزه نديدم بعد از همكارا پرسيدم همكارا گفتند : بابا اين شب‌ها مي‌ره طرف‌هاي يافت‌آباد، اسماعيل‌آباد، چهاردانگه و اونجاها نگهباني مي‌ده روز اينجا شبا اونجا دوباره فردا صبحش مي‌آد اينجا. يكي هم يه روز روبروي همسايه آقاي هاشم‌زاده بودند عروسي گرفته بودند بالاخره بزن و برقص داخل خونه بود،‌ ايشون اومدند پيش من نشستند گفتند: چه خبره گفتم: عروسيه حاج‌آقا اينجا،‌ نشست پيشم خب ما هم اون موقع‌ها جوون بوديم 26،‌ 27 سال بيش‌تر نداشتيم،‌ گفتش: ببينم مجردي يا متأهلي؟ عرض كردم حاج‌آقا من متأهلم، بچه مچه؟‌ گفتم دارم گفت : چندتا ؟گفتم : يك دختر يك پسر گفت : اسماشون چيه گفتم: پسرم محسنه دختره زينب، زينب كه گفتم ديدم تكون خورد بعدم شنيدم وصيت‌ كرده بود كه اسم دخترشون هم زينب گذاشته بودند بعد يه روز هم آقاي سعيدي داشتيم مأمور تنظيف بود،‌ محوطه رو نظافت مي‌كردند نيومده بودند دير كرده بودند خدابيامرز خودش اسدي اومد جارو برداشت محوطه رو جارو كرد آقاي سعيدي اومد ديد خيلي ناراحت شد گفت نه ناراحتي نداره كه شما نتونستي بياي من رسيدم من زودتر اومدم بعد از اون ديگر آقاي سعيدي زودتر از همه ميومد اداره، چيزي نگفت بهش ولي همين تجربه شد زودتر مي‌اومد.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 207202    |    بازديدکنندگان امروز : 318     |    کل بازديدکنندگان :  2577917    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.35 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد