يکشنبه ٣١ شهريور ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
82
 
خاطره حسن عبدالكريمي همکار و همرزم شهيد حسين معزز : بودن با اين آدماي بزرگ ، خاطرات بسيار بزرگي رو هم به ارمغان م?اره. با اينا بودن همه چيزي به آدم ياد ميده و هم زندگيشو پيش مي‌بره،‌ 3-2 سال در مركزيزدان پناه با هم بوديم كه ايشون از نظر چشم مشكل داشت. ولي اينقدر دلشاد و دل زنده بود كه ناراحتي بينايش تائثيري تو كارش نداشت. خيلي راحت پشت ماشين مي‌نشست. من مي‌گفتم مراقب باش تصادف نكني، مي‌گفت: دلت با خدا باشه خدا منو مي‌بره و مياره محافظمه. در جبهه بوديم به شوخي بهش مي‌گفتم حسين چه جوري هدف و مي‌زني مي‌گفت ما مي‌زنيم خدا همراهه،‌ كله دشمن مي‌پره. مريضي باعث گوشه‌‌گيري و تنبلي‌اش نمي‌شد. يكروز سركار كه بودم معدم بسيار درد مي‌كرد و در خود مي‌پيچيدم حسين‌آقا منو ديد كه گوشه‌‌اي نشستم و درد مي‌كشم اول گفت پاشو بريم دكتر. گفتم اينقدر دكتر رفتم كه خودم يك پا دكتر شدم. گفت صبر كن من يك چيزي بهت بگم دردت ساكت بشه. گفتم چيه؟ گفت هرموقع ناراحتي داشتي يك ذكري بگو 2 تا صلوات بفرست. گفتم شوخي مي‌كني گفت: نه بخدا، هروقت خودم ناراحتي دارم همين كار رو مي‌كنم. گفتم: خدا خيرت بده ؛ چشم،‌ هروقت اينكارو مي‌كردم خود به خود آروم مي‌شدم. با اينها بودن يك نعمت بسيار بزرگي هست. بسيار خانواده دوست بود و به پسرش ميثم خيلي علاقه داشت. ميثم جان ميثم جان از دهنش نمي‌افتاد. بعضي وقتا مي‌گفت من نباشم اين بچه چكار مي‌كنه. مي‌گفتم نااميد نباش انشاءالله بزرگ مي‌شه درس مي‌خونه، داماد مي‌شه. مي‌گفت نااميد نيستم. خدا رو داره اگه منم نباشم خدا همراهشونه. يكروز منو صدا كرد رفتم تو اتاقش يك عالمه لوح تقدير آورد و به من نشون داد. قهرمان كاپيتان گلبال بود، بازي‌هاي داخل سالن كه براي نابيناها هست. كاپيتان تيم ملي بوده. گفت اين كاغذ كه اينجاست. خونه اومدي كاپ و مدال اينها مي‌بيني. چند تا مدال تقديم كردم به فدراسيون ،‌ گفتم شما كه كاپيتان تيم ملي هستي چه جوري هم سركار ميري و هم ورزش مي‌كني؟ مي‌گفت كار جاي خود،‌ ورزش هم جاي خودش رو داره. با اين همه مشكلاتي كه داشت. به ورزش بسيار اهميت مي‌داد و مي‌گفت خوشحالم كه از اينكه مي‌تونم مثمر ثمر باشم براي كشورم. نامه‌هايي كه مي‌خواست بره بازي تيم ملي را بهمون نشون مي‌داد. يكروز كه رفته بوديم خونش،‌ هيچكس را نمي‌شناخت و نمي‌تونست ببيند از روي صدا تشخيص مي‌داد. و مي‌گفت حرف بزنيد ببينم كي‌ها اومدن و از همه عذرخواهي مي‌كرد كه نمي‌تونه بلند بشه. اينقدر ادب و شعور داشت. تا اينكه ايشون به شهادت رسيد و ما رفتيم به محل و جمعيت بسيار زيادي در محل جمع شده بودند. من فكر نمي‌كردم حسين اينقدر عزيز باشه كه اين همه مردم براش صبح زود اومده باشند. به آقا مهدي گفتم حسين‌ آدم بزرگي بود و هميشه خاطرش براي ما زنده هست. در هر كشوري كه رفته بود مقام اول، دومي كسب كرده بود. جوري كه ما بهش مي‌گفتم همچنين جاهايي رو رفتي و اون حكمشو نشون مي‌داد. در ورزش دو هم شركت مي‌كرد در سطح تهران يا كشوري مقام اول گرفته بود. و بيشتر رفته بود در گلبال. مي‌گفت براي من اين مهمه كه پرچم كشورمو بالا ببره.

/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 207187    |    بازديدکنندگان امروز : 265     |    کل بازديدکنندگان :  2577864    |    بازديدکنندگان آنلاين :  11    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.51 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد