يکشنبه ٣١ شهريور ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
28
 

 مهدي داوودي هستم برادر شهيد عبدا... داودي،‌ ما 2 سال با هم اختلاف سني داشتيم و هميشه هم همه‌ جا با هم بوديم،‌ نمي‌شد جايي كه اون بره من نباشم يا جايي كه من برم اون نباشه، چون يك رديف هم سني داشتيم،‌ دوران ابتداييمونم،‌ با هم بوديم من يه سال پايين‌تر بودم به حساب باديگارد من ايشون بود، توي مدرسه هر چيزي بود،‌ ايشون با پسرعموم اين دو تا تو يك كلاس بودند، من يه كلاس پايين‌تر بودم،  دوران ابتدايي،  تو مدرسه مترجم‌الدوله انتهاي خيابان غياثي بود و ابتداييشون كه تموم شد دوران متوسطه رو از اول دبيرستان تا ششم اومدند تو يه مدرسه ديگه،  ما همونجا،‌ بوديم تا ششم تموم شد اومديم مدرسه ابوريحان با هم  وباز ايشون يه كلاس بالاتر بودند، ايشون دوره دبيرستانشون كه شد خيلي علاقه به ورزش واليبال داشتند بعد فوتبال و بعد هم شنا،  كه تو شنا تو باشگاه ،الان نمي‌دونم اسمش چي شده اون موقع محمدرضا پهلوي بود -  تو ميدان خراسان يه استخري بود اونجا،  يه دبير ورزش داشتيم اونم داودي بود مصطفي داودي رييس تربيت بدني دوره شهيد رجايي ايشون بودند بعد از اون اول كه رفتن شنا رو اونجا ياد گرفتن به عنوان غريق نجات شدند همين دوران دبيرستانشون به عنوان غريق نجات اونجا بودند كه باز ما مي‌رفتيم اونجا استخر ايشون هواي ما رو داشتند كه يه خاطره هم دارم ازشون،  من از شنا كردن مي‌ترسم،  الان هم مي‌رم همون يه متري مي‌رم،‌ بهم گفتند كه حواست باشه گول كسي رو نخوري من هواتو دارم ولي حواست باشه چون بعدازظهرها ديگه استخر خالي مي‌شد ماو چندتا از رفيقامون بوديم ايشونم ما رو مي‌شناخت رييس باشگاه ديگه، ما مي‌رفتيم مي‌گفت بياين،  ديگه استخر دست خودمون بود ايشون بالا استخر ايستاده بود بچه‌ها به ما گفتند كه اونا هم البته بعضي‌هاشون شهيد شدند،  يكي دوتاشون هم فوت كردند -  به ما گفتند كه بيايين تو آب ما هواتونو داريم بيايين تو چهارمتري بعد حواسش به من بود كه چكار مي‌كنم من رفتم،‌ شيرجه زدم رفتم تو چهارمتري،  اولين كسي هم كه به ما گفت بيا بيا اونم برادرزاده نواب صفوي بود،  اسمشون هم مهدي ميلويي بود -  با ايشون رابطه داشتيم گفتند بيا،‌ ما رفتيم تو آب و ولمون كردند،‌ رفتيم پايين ديدم به كسي زير ما رو گرفت و آورد انداخت بيرون،‌ گفت من گفتم گول كسي رو نخور اينا همينند ميان ترستو بريزن دوباره مي‌ترسوننت.‌ ايشون دوره دبيرستان تا سيكل رو تو همون دبيرستان ابوريحان خوند و ديپلمشو كه گرفت اومد بيرون،‌ من تا سوم بيشتر نخوندم،‌ من اومدم رفتم سراغ كارم تو اداره كار مي‌كردم و درسمو مي‌خوندم رفتم تو صنايع دفاع،‌ بعد ما ديگه با اين بچه‌‌ها بوديم تو اون محلمون،‌ خونمون بغل خونه آقاي ميليويي برادرزاده شهيد نواب صفوي بود كه دوران انقلاب كه شروع شد ما با اين اخويمون و پسر آقاي ميليويي با ايشون به تظاهرات مي‌رفتيم. دوره تظاهرات وسال 56 سرباز بود تو قزوين مرخصي گرفت اومد خونه گفت به ما ميگن مردم رو بزنيم آقام مي‌گفت تو حق تيراندازي كه نداري گفت نه بالا سرمون مي ايستند ميگن بزنيم،‌ گفت من بالا مي‌زنم من سربالا مي‌گيرم مي‌زنم ولي نمي‌زنم به مردم،‌ چون بايد خشابمون خالي بشه،‌ خلاصه اينطوري كرد و از اونجا فرستادنشون زنجان،‌ تو زنجان هم همين حالتو داشت بعد يه سري هم رفت مشهد همشم مي‌گفت اونجا ديگه گنبد رو مي‌زدند سوراخ سوراخ مي‌كردند اونايي كه با ما بودند ولي من نزدم بعد دوره همون قزوين كه بود اين چيزي كه خودش براي من تعريف كرد براي پدرم اينها گفت،‌ گفت نمك ريخت تو چشمش،  چشمش رو آسيب زد،‌ بيناييش كم بود عينك مي‌زد تو همون دوره تظاهرات و انقلاب و اينها معافيشو گرفت،‌ معافيشو گرفت با ما كه تظاهرات بيرون مي اومد با همون خانم نواب صفوي آقاي ميلويي و بچه‌هاي ديگر دائم تو تظاهرات‌‌ها بوديم،‌ بعد ديگه يه خورده مي‌خواست كسي رو اذيت كنه -  يعني از بچه‌ها،‌ ماها رو مي‌خواست اذيت كنه همين حالت‌هايي كه برا چي مي‌خواهيد بريد،  چكار مي‌خواين بكنيد،‌ خودش مي‌يومد ولي هي به ما مي‌گفت براي چي‌ مي‌خواهيد بريد،‌ چرا مي‌خواهيد بريد،‌ اذيت مي‌كرد چون ما مي‌فهميديم ديگه مي‌گفتيم اگه مي‌گي چرا ما ميريم تو خودت چرا ميايي؟

ولي خيلي هم حواسش بود كه گفت من چون سرباز بودم منو مي‌شناختند بعد حتي شب 22 بهمن بود روز بيست و يكم،  ما رفتيم بهشت زهرا،‌ اين نيومد، گفتم بيا بريم بابا،‌ گفت نه اينجا كاره شروع كرد به قبر كندن،‌ چون انقدر شهيد زياد بود هركس قبر مي‌كند مي اومدندتوش شهيد دفن مي‌كردندو ديگه به شستن و اينها نمي‌رسيد،‌ خلاصه بوديمو و ايستاديم گفتيم تموم كنيم بريم كه اين جا من ديگه يادم نيست اومد با ما يا نيومد،  با يكي از رفقامون وايساد ديگه ما اومديم و فرداشم بيست و دوم بودو باز همين طور،  خوبيشم اين بود ايشون سربازي رفته بود و ژسه رو خوب مي‌شناخت ،همون شب 22 بهمن كلانتري 14 رو گرفتندو خونه ما همون شب شد اسلحه‌خونه، چون خونه ما سر چهارراه عارف و آهنگ بود ،خونه ما شد پايگاه، طوري كه اسلحه‌ها مي اومد بعد داداشم برمي‌داشتو قايم مي‌كرد، برنو و M3‌ و ژسه و اينا تو خونه ما بود حتي يه M3‌ بود تا زماني كه به ما اعلام كردند اسلحه‌ها رو بياريد M3‌ رو حتي اجازه به ما نمي‌دادند كسي دست بزنه،  M3‌ طوري بود كه با كوچكترين چيزي شليك مي‌كرد،  اونو نمي‌گذاشت كسي دست بزنه و شب‌ها هم با هم جزو پاسداري افتخاري منطقه 10 شديم يعني اون آقاي نواب صفوي كه مي‌گم اخويشون اونجا بودند چون مسئول ما يه پيرمردي بودند شدند مسئول ما و بعد پسرشون بودند و همسايه‌‌ها و اينا يه كميته‌اي توي منطقه 10 تشكيل شده بود ما رفتيم اونجا عضو اونا شديمو ديگه پايگاه شد سر چهارراه امام حسن عسگري بين عارف و آهنگ كه پاسداري مي‌داديم شب‌ها 2 ساعت اول يا من پاسداري مي‌دادم اون مي‌رفت مي‌خوابيد يا برعكس كه من صبح سركار مي‌رفتم اون سركار نمي‌رفت بعد مي‌رفتم بچه‌ها مي‌گفتم برو عبدا... رو بگو بياد خودت برو بخواب مي‌رفتيم بيدارش مي‌كردم مي‌گفت برو من نميام مي‌رفتم مي‌گفتم بابا نوبت تو هست با داد و بيداد و جنگ و جدال بيدار مي‌شد مي‌يومد بعد 2 ساعت 3 ساعت اول بود دوباره مي‌يومد منو بيدار مي‌كرد من مي‌رفتم يه همچين پاسداري‌اي ما اونجا مي‌داديم خلاصه به همين منوال كارمونو انجام مي‌داديم،  تو كميته هم اون چهارراه كه پاسداري مي‌داديم اسمي در كرده بود،‌ بچه‌هاي شهيد نواب صفوي به ما مي‌گفتند،  چون بغل خونمونم يه آقاي مرشد عمادي‌اي بود -  معروفند تو تهران-  ايشون هم همينطور پسراشون بودند با ماها اومده بود تا اينكه ديگه كميته يواش يواش تعطيل شد تبديل به بسيج شد.  كميته ادغام شد با نيروي انتظامي ما ديگه از اون به بعد كنار كشيديم خودمونو، عبدا... ما رفت توي آموزش پرورش،  دبير ورزش شد. 

توي منطقه 10 من نمي‌دونم تو كدوم مدرسه بود و يادم نيست ولي يادمه يه شهيد رضا حورياء‌ بود از دوستان به قول معروف جون جونيش ،ايشونم دبير ورزش بود بعد همين آقاي ميلويي كه مي‌گم فوت كردند ايشون،  دبيرستاني توي خيابان اسب‌دواني بود كه اونجا دبير ورزش بودند خلاصه تا اينكه از دبير ورزشي اومد تو مخابرات،  دوراني كه دبير ورزش بودند ژيمناستيك كار هم بودند بعد عكساش هست كه ژيمناستيك كار مي‌كردند فيگوراش اينا هست كه ديگه ما رفتيم سراغ كار خودمون و ازدواج كرديم، يه مقداري از هم دور شديم كه ايشون هم 1 ماه تا 2 ماه زودتر از من ازدواج كرد كه از هم دورتر شديم ولي باز با هم بوديم نه اون طوري كه دور بشيم،‌ بعد جنگ پاوه شروع شد البته قبل از ازدواج بود كه تو كميته بوديم هنوز،  كه از محل ما اتوبوس اومد مي‌برد پاوه بعد به ايشون گفتم كجا مي‌خواي بري پاوه سر مي‌برند حقيقتش همينطوري گفتم كه پاوه سر مي‌برند گفت نه ميريم با خدا رحمت كنه آقاي خلخالي زيردست آقاي خلخالي بودند تو يه زندان تو پاوه كه بچه محل‌هاي ما خيلي‌ها رفته بودند اونجا كه منطقه ما جزو گروهي بودند كه اولين سري رفتند پاوه،‌ كه از درگيري‌ها براي ما تعريف مي‌كرد اونجا،  چه جوري سرانشونو ميارن و يه ايل رو يهو به التماس مي‌كشند به خاطر همون يه سر،‌ اونو كه بگيرند همه لو مي‌رند،‌ از اين‌جور چيزها براي ما تعريف مي‌كرد يه مدت اونجا بود بعد اومد وارد مخابرات كه شده بود يه روز به من گفت كه من دارم مي‌رم جبهه گفتم كجا مي‌خواي بري ما داريم مي‌ريم چون بلوف نباشه ما خودمون هم از طرف اداره جنگ‌هاي نامنظم بوديم پيش شهيد چمران بوديم گفتم نمي‌خواد بري، ما رفتيم اومديم چيزي نيست حالا انقدر هستند من دوباره مي‌خوام برم تو نمي‌خواد بري،  رفت و اومد بعد دوباره گفتم كه آقا ما همه چي بهش مي‌گيم گوش نمي‌ده -  اومد بهش گفتم عبدا...،‌ چون يه دادش ديگم هم تو سپاه بود اون از ايناست كه چهارسال فقط تو جبهه بود اومدم بهش گفتم عبدا... نرو بمون تو خونه من ميرم اسماعيل هم كه الان هست تو جبهه،  مرتضي هم هستش، تو ديگه نرو،  تو بمون، گفتش كه نه من بايد برم فاو اين سري ميرم فاو و ميام بعد تصميم مي‌گيرم برم يا نرم،‌ گفتم كه پس اگر مي‌ري غواصيشو برو،‌ تو شنا بلدي غواصي برو گفت غواصي خوب نيست ،گفت من ميرم همون فاو،‌ من رو خشكي بميرم بهتره تا توي آب خلاصه تصميم،‌ تصميم خودش بود، با قاطعيت هم مي‌گفت بايد برم كه رفت مهران و بعد ما شنيديم كه زخمي شده و شهيد شده،  من انقدر مي‌دونم كه گذشتش خيلي بود.

مي‌تونيد از گذشتش برامون توضيح بديد؟

چون مي‌دونيد ما دوره‌اي كه با هم بوديم به قول معروف دوره سازندگي‌اي نبوده براي ما،‌ دوره بازيگوشي بوده اون دوره بازي‌اي كه مي‌كرديم جايي كه مي‌رفتيم تا حتي يك روز توي سينما خيابان تخت جمشيد آخرش يه سينما داره الان نمي‌دونم اسمش چي شده فلسطين شده ميگم اون موقع من و ايشونو و دو سه تا بچه‌ها گفتيم با هم بريم سينما همون دوره انقلاب بود كه منافقين اون موقع اسمشون مجاهدين بود سر چهارراه پايين سينما گله به گله مي‌ايستادند صحبت مي‌كردند يه نفري كه گير مي‌آوردند مي‌خواستند بكشند سمت خودشون هي خوبي‌هاي خودشونو مي‌گفتند ما داشتيم رد مي‌شديم از اونجا كه بريم سينما،‌ يهو من ديدم خيلي حرف مي‌زنه يارو،‌ رفتم جلو گفتم چي‌چي‌ هي مي‌گي تو،‌ اگه كارتون درست بود جلو ما نمي‌ايستاديد ما خيلي از اينا اوايل خوبي ديديم تا حتي همون سنگري كه ما داشتيم حتي همون آقاي ميليويي كه برادر شهيد نواب صفوي بود گفتيم كه حاج‌آقا ما يه دونه از اين آرم‌هاي مجاهدين خلق رو بزنيم بالاي سنگرمون،‌ چون واقعاً  داديم تو كلانتري 14 حالا نمي‌دونم اونا بودند يا نه ولي كسايي كه كلانتري 14 رو گرفتند زماني كه گرفتند ديگه به ما گفتند حمله كنيد سمت كلانتري مي‌گم اينا بلوف نباشه خود من كه جلو رفتم با فاطمه نواب صفوي و آقاي ميليويي جلو بوديم با آقاي عمادي رفتيم جلو ديدم كه يه نفر هست كه لباس رنجري تنشه كه فانوسقه‌هاي رو تنش پرخشاب بعد به خانم نواب صفوي گفتم كه فاطمه خانم نگاه كنيد همچنين اسلحه‌هايي از كجا گير آوردند .خلاصه اومدم رفتيم تو يه خونه همگي چون باز تيراندازي شروع شد،‌ يه خونه‌اي كه يه خورده پايين‌تر از كلانتري بود رفتيم اونجا ديديم كه تمام كوكتل مولوتوفها آماده است واينكه اينا رو قبلاً  كي آماده كرده بود ما نمي‌دنيم،‌ ولي يه همچين كسايي بودند،‌ خلاصه ما رفتيم جلو و گفتم كه شما كجا بودي اون موقع كه داشتند كلانتري‌ها رو مي‌گرفتند،  همه داشتند از بين مي‌رفتند حالا اومدي داري براي من تبليغ ميكني؟ بعد يهو پسره به من گفت خوب داري حرف مي‌زني بيا جلو ببينم رفتيم جلو يهو داداشم دست منو گرفت گفت بيا عقب رفت  و دست اون شخص رو گرفت و گفت چه كارش داري؟ گفت هيچي كارش دارم مي‌خوام با هم يكم صحبت كنيم منطقي هم صحبت كنيم به من اشاره كرد:‌ برو يكي از بچه محله‌ ما رو گرفته بود، خلاصه خودش وايساد اونجا،‌ گذشتش كه مي‌گم اينو مي‌گم خودش وايساد به من گفت برو منو رد كردند اونور خيابونو يهو ديدم اومد گفت بيكاري با اينا صحبت مي‌‌كني اينا الان مي‌گيرنت همين الان پشت سرمونه، يعني يه همچين حالتي به من گفت كه ما رفتيم دو دور،‌ دور خيابون گشتيم،‌ گفتيم پس بهترين جا همون سينماست بريم تو سينما اومديم رفتيم تو سينما سالن تموم شد بعد دوباره راهمونو عوض كرديم رفتيم،‌ مي‌گم كه از خودگذشتگي ايشون يكيش اين بود وايساد جلو من گفت تو برو من جاي تو هستم.

برادر شهيد:‌

 يكي از فاميل‌هاي ما رفته بود ديده بودش زنگ زد گفتش كه آقا مهدي مي‌خواي بري بيمارستان؟ گفتم كه آره، گفت منم باهات ميام گفتم كه حالا ببينم چه جوري مي‌شه؟‌ بالاخره بعدازظهر ملاقات هست يه طوري ميريم داخل،  بعد يهو خانوم زنگ زد گفتش كه مي‌خواي بري بيمارستان گفتم كه آره ديدم بغض كرد و گفت: پس بيا با هم بريم گفتم من از سركار يه راست مي‌رم اونجا گفتش كه تنها نرو تو بيا با هم بريم گفتم كه نه ديگه اين جا نزديكه از پاسداران ميندازم ميرم يا با موتور ميرم گفت نه نرو بيا خونه بابات اينا اصلاً  نرو اون جا،‌ گفتم چي شده كسي كه نبايد به من زنگ بزنه زنگ زده گفتش كي؟‌ گفتم فلاني يعني غريبه هم بود گفتش كه خب بهت ميگم نرو،  نرو ديگه تو مي‌خواي كجا بري ديگه راه نميدن،‌ چون اون موقع ديگه تموم شده بود و برده بودند سردخونه. 

بعد گفتم كه يعني تموم شد گفت آره. يكي هست به نام آقاي كمالي باجناق شوهر خاله ايشون،‌ باجناق پدرشون هستند بعد گفت كه چيه؟‌ گفتم كه مي‌گن عبدا... كارش تموم شده،  شهيد شده گفت وايسيد منم بيام،‌ ديگه من سوار موتور شدم راه افتادم اومدم اومدم خونه ديدم كه همه نشستند گفتم كه چيه؟‌ آقام گفت: ديشب نصفه‌شب خواب ديدم با صورت خوردم زمين،‌ عبدا... كارش تموم شده يهو ديدم كه يكي ديگه اومد تو خونه،‌ گفت عبدا... كارش تموم شده،  يه همچين چيزي و آقام بهم گفت.

برادر شهيد:‌ من آنقدر مي‌دونم كه زماني هم كه جبهه بود اومد گفتم بابا اين بچه رو يه خورده باهاش بازي كن،‌ گفت نه من با اين بازي كنم موندگار ميشم بزار برم برگردم بيام،‌ اينو يادمه.

برادر شهيد:‌

ما اصلاً  خودمون هم فكر نمي‌كرديم كه شهيد بشه چون من يه داداشم 4 سال تو جبهه بود بابام مي‌گفت من انقدري كه مي‌دونستم اون شهيد مي‌شه اين نميشه چون اين تازه رفته بود ولي اون 4 سالي اونجا بود گفت اون از بين ميره ولي اين نه،‌ به قول معروف دل كند از همه چي...

برادر شهيد:‌ چند روز پيش درخونه ايستاده بودم چون مادرم كه فوت كرد، كسي خونه نيست ولي گاهي وقتا ميريم اونجا،‌ يكهو يه نفر اومد گفت آقاي داوودي پيش خودم گفتم اين كيهاين جا؟،‌ گفت منم،  بنگاهي بود،‌اومده بود خونه رو بخره گفتش كه آقاي داودي نمي‌شناسي منو،‌ گفتم نه،‌ گفت من تو مدرسه‌اي كه داداشتون دبير ورزش بود من اونجا درس مي‌خوندم ما كوچيك بوديم ايشون دبير ورزش ما بود ما رو برمي‌داشت مي‌برد باهامون بازي مي‌كرد گفتم خوشا به حالتون.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 207196    |    بازديدکنندگان امروز : 294     |    کل بازديدکنندگان :  2577893    |    بازديدکنندگان آنلاين :  11    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.47 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد