يکشنبه ٣١ شهريور ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
69
 
خاطرات برادر شهيد محمد صفايي‌ خاطره كه زياد داريم و از بچگي با هم بزرگ شديم و هرجا مي‌خواستيم بريم باهم مي‌رفتيم. فاصله‌ سني‌تون چقدر هست؟‌ 1 سال از بچگي تا حالا با هم دوست بوديم تا مهرماه 1334 با هم بوديم. هم سفر بوديم و از هم جدا نبوديم. با هم در شركت مخابرات استخدام شديد؟‌ نه ايشون سال 1353 اومدن مخابرات و بعد جنگ شروع شد. 1358 انجمن اسلامي مخابرات شركت مي‌كردند. در جهاد سازندگي و قائنات و سيستان و بلوچستان. * به عنوان بسيجي رفت جبهه؟ بله عضو انجمن اسلامي كدام عمليات شهيد شدند؟‌ 1360، از اول جنگ رفتن. 9/9/60 تو بستان به شهادت رسيدند. *قبل از رفتنتان به جنگ صحبتي بود راجع به اعزامشون به جبهه؟ 1 سالي من نبودم ايران كه ايشون تو جهاد مي‌رفته،‌ پدر و مادر زنگ زدن و گفتند ناصر ميره اين ور و اون‌ور و ما تنهاييم. من اومدم ايران و ايشون جبهه بودند. سه ماه و چهارماهي مي‌آمد و مي‌رفت. يك خاطره‌ايي هم كه دارم روز آخر رفتنش بود. يك بچه خواهري دارم به اسم مهدي كه خيلي اونو دوست داشت. روز آخر كه مي‌خواست بره ما ناهار برديمش بيرون،‌ يكي از دوستاشم بود به اسم بهمن جليل‌زاده كه سال 67 شهيد شد. كه ايشونم باهامون بود. از پله‌هاي راه‌آهن كه مي‌رفت بالا. گفتم ناصر برمي‌گردي؟ كلاهشو برداشت گذاشت رو سر مهدي كه خيلي دوستش داشت. گفت: شايد بيام،‌ كه رفت و شهيد شد. من تو مغازه نشسته بودم، 1 روز زودتر شهيد شده بود،‌ يكي اومد و گفت: ناصر رو آوردن،‌ يك سر به پزشك قانوني بزن. من همينجوري موندم و نمي‌دونستم به پدر و مادر بگم يا نه. تا اينكه با يكي از دوستانم رفتيم پزشك قانوني. رفتيم اونجا و جسد و نشون دادن. به ولايت فقيه خيلي اعتقاد داشت. و خدايي هم تبليغ مي‌كرد و در محل همه مي‌شناختنش. ما هم كه در يك خانواده مذهبي بزرگ شده بوديم اعتقاد داشتيم. *از نكات برجسته‌ي اخلاقي ايشون مي‌شه برامون بگيد؟‌ همه دوستش داشتن و هميشه خنده‌رو بود. از يك چيزيم كه حرص مي‌خورد. يك شعري بود كه هميشه مي‌خوند. نعمت روي زمين قسمت پررويان است. خون دل مي‌خورد آنكس كه حيايي دارد. شوخ طبع بود. با دوستان هم خيلي خوب بود. من در منطقه 5 قسمت پشتيباني كار مي‌كنم. بعد از اينكه در سال 60 شهيد شدن،‌ من به جاي برادرم به مخابرات رفتم. 1361 بود كه اومدم مخابرات. تلفن بين شهري كار مي‌كردم. خود شهيد در كدوم قسمت فعاليت مي‌كردن؟‌ اپراتور 118 بودن. شهيد قلي‌پور خيلي با ناصر رفيق بودن و مي‌گفتن من هم ميرم. خود خدمات مخابراتي هيچ تحركي نداشت. بعد از 3 يا 4 سال خانمي به اسم فراهاني در انصارالمجاهدين كار مي‌كرد. خيلي دنبالم گشته بود. گفت شما دنبال پرونده‌اش نرفتيد. گفت يك روز بياييد بريم براش پرونده تشكيل بدهيم. از بنياد شهيد هم يك برگه بگيريد. اينجا هرچي دنبال پرونده گشتم پيدا نكرديم. يك روز با خانوم فراهاني رفتيم انباري،‌ تو گوني دنبال پرونده بوديم. يك روز يكي از پرستارهاي بيمارستان تهران كه آشنامون بود زنگ زد گفت ناصر اينجاست. رفتم ازش پرسيدم چرا به هيچكس نگفتي،‌ وقتي مي‌اومد خونه لباس خونيش مشخص بود. يك دختر در محل بود كه ناصر دوستش داشت و روش نمي‌شد كه بگه. اما بهم گفت،‌ گفت برو گفتم بيخيال شو. اما بالاخره رفتم و دختره مونده بود چي بگه،‌ غيرمستقيم گفت نه چون يكي از دوستاي ناصر را دوست داشت. و قسمت نشد. چه جوري استخدام مخابرات شد؟ مخابرات نيرو مي‌گرفت و ايشون سيكل داشتند و انتخاب شدن براي 118 توسط يكي از دوستاش آقاي صادق بابايي. سال 53 داخل مخابرات و 60 هم شهيد شد. خواهر شهيد: افتخار مي‌كنم كه همچنين برادري داشتم كه رفت براي امام و ناموسش با جون و دل جنگيد. الان هم جوان‌هاي خوبي داريم. برادر شهيد : وقتي امام اومد رفت بهشت‌زهرا،‌ يك آريا داشت دست فرمونش خوب بود سر چيت‌سازي وايستاد. امام كه داشت ميومد يكهو پيچيد بغل ماشين امام و 100 متر،‌ 200 متر همراهي كرد. { tf1fbidisansiansicpg1252deff0{fonttbl{f0fnilfcharset0 Arial;}} viewkind4uc1pardltrparlang1065fs20 par }

/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 207183    |    بازديدکنندگان امروز : 257     |    کل بازديدکنندگان :  2577856    |    بازديدکنندگان آنلاين :  7    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.36 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد