پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
41
 

برادر شهيد:

قبل از انقلاب 15 سالش بود، وقتي انقلاب شد پادگان‌ها رو خالي كردن، با اينكه امير كوچك‌تر از من بود دوستاشو برمي‌داشت مي‌برد جاهاي مختلف فعاليت مي‌كرد،مي‌رفتيم عكس شاه را مي‌انداختيم پايين .

مسجد صاحب‌الامر چسبيده بود به خونه ما،  استارت بسيج مسجد را اميرآقا زد چون بچه‌ي همين محله بود. 

خيلي زحمت كشيد براي مسجد، عاشق بود ديگه، عاشق امام زمان، ايشون در گردان المهدي ودر كربلاي5 اسير شدند و بالاخره به خواستش هم رسيد،  بسيار شجاع بود و بسيار محكم و استوار و به خواستش مي‌رسيد، يك كلام بود، سر نترس هم داشت و در وجودش ترس نبود. 

حاج خانوم دوست داشت بدنشو ببينه كه چه جوري شكنجه شده بود و نمي گذاشت كسي ببينه ،تا اينكه يك روز من ازش خواستم و چون تفاوت سني كمي داشتيم و با هم بسيار جور بوديم بهم نشون داد.  بسيار سياه و زخم بود، ازش مي‌پرسيدم چه جوري اينطوري شده ؟بهم نمي‌گفت، مي‌گفت اگر بگم اجرش از بين ميره و دوستاش براي ما تعريف مي‌كردن. 

مي گفت: زماني كه اسيرمون كردن مي‌زدن ما رو،  و مي‌‌خواستن انگشترشو دربيارن و امير‌آقا كه خيلي قد بوده نمي گذاشته و مي‌خواستن انگشتشو ببرند.

يكبار در  زمان اسارت ايشون تلويزيون تصويرشونو بين اسراي ايراني در بند زندانهاي عراق نشون داد .  ايشون از خاطراتش تعريف مي كرد كه در زندان جوان‌ها و بچه سال ترها رو مي‌بردن و مي‌زدن و اذيتشون مي‌كردن وبرادرم خودش ر و از اول به عنوان معترض در اسارتگاه نشون داده بود. 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208762    |    بازديدکنندگان امروز : 135     |    کل بازديدکنندگان :  2592440    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.35 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد