پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
41
 

رئيس اداره شهيد :

چند روز بعد از اينكه به اداره ما آمده بود به من گفت: امام خميني فرمان داده بريم جبهه،‌ من موافقت كردم، رفت و برگشت به اداره ما ، محبتش تو دل من افتاده بود، يك همكار بود به اسم علي اعتصامي رئيس اداره تعميرات با هم مي‌رفتن، اون هم شهيد شد، اميرآقا بسيار رشيد،  دلاور و با غيرت بود،من پسرم يا برادر خطابشون مي‌كردم، گفتم بيا منشي دفتر من بشو، خانم‌ها كه مي‌آمدن به دفتر من به روي هيچ همكار خانومي نگاه نميكرد، خيلي با حجب و حيا بود، بسيار رئوف بود .

وقتي مي‌خواستيم بريم نماز امير آقا از ما پيشي مي‌گرفت و از پله‌ها مي‌رفت پايين و به من مي‌گفتن اگر شما خسته شدي من ميشينم پشت ماشين. 

ماشين رو مي‌برد خونه و مي‌شست و تميز مي‌كرد،  شنيدم از مادرش كه وقتي ازش مي‌خواستم من و تا سر خيابون ببره نمي‌برد و مي‌گفت كه ماشين اداره هست و نمي‌شه. 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208753    |    بازديدکنندگان امروز : 115     |    کل بازديدکنندگان :  2592420    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.34 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد