پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
84
 

خانم مريم حيدري (همسر شهيد):

بسم ا... الرحمن الرحيم،‌ من مريم حيدري،همسر شهيد مجتبي پور حسيني هستم22 سال هست كه  كارمند آموزش و پرورش و حدود 13-14 سال باهم زندگي مشترك داشتيم،‌ خب آشنايي ما با آقا مجتبي از زماني بود كه بچه بوديم،‌ تو يه كوچه بوديمو با چند تا خونه فاصله مخصوصاً  خواهر كوچيك خودم با خواهر كوچيكه آقا مجتبي دوست بودند با هم ديگر خيلي رفت و آمد داشتند رفت و آمد ما به خونه ايشون فقط در حد جلسات روضه‌اي بود كه ماهانه مادرشون داشتند،‌ يك جلسه ختم انعامي چيزي بود خودم تا زماني كه با ايشون ازدواج نكردم شايد عجيبم باشه خيلي رو ايشون شناخت نداشتم چون ايشون پسري بودندكه خيلي از خونه بيرون بودند خيلي من نمي‌ديدمشون،  ايشون هم حتي زماني كه برنامه ازدواج ما پيش اومد خودشون بعدها صحبت مي‌كردند مي‌گفتند من زياد شما رو حتي يكي دوبار هم نديدم چون من خودم جزو خانواده‌اي بودم كه مذهبي بوديم يه جوري تربيت شده بوديم كه رفت و آمدمون بيرون از خانه خيلي حساب كتاب داشت اينطور نبود كه مثلاً  خيلي رفت و آمد بيرون داشته باشيم در حدي كه مثلاً  درس مي‌رفتيم مي‌خونديم و خيلي شناخت خاصي از ايشون نداشتم،  ولي از خونوادشون شناخت خيلي خوبي داشتم كه خب پدرشون خيلي مرد زحمت‌كشي مادرشون خيلي متديّن،  خب بعد از اينكه برنامه ازدواجمون پيش اومد خب اين آشنايي بيشتر شد و به مرحله‌اي كشيد كه ما با هم ازدواج كرديم خب حاصل ازدواجمون هم دو تا بچه هست كه البته ما سال 73 بود كه ازدواج كرديم محمد امين رو سال 76  خدا بهمون داد،  معراج رو سال 83 خدا بهمون داد كه ثمره اين ازدواج اين دو تا بچه بودند كه من مادرشون تعريف مي‌كرد كه خيلي كوچيك بودند تازه چهاردست و پا مي‌رفتند كه توي خونه چهاردست و پا مي‌رفتند كه گويا سماورم اون موقع‌ها چون خونه كوچيك بوده گوشه اتاق بوده اين بچه در حال چهاردست و پا رفتن سماور برمي‌گرده و حالا نمي‌دونم اين علامت سوختگي گوشه گردنش مشخص بود يه موقع‌هايي يه علامت سوختگي از بچگي داشتند ولي خب خود آقا مجتبي خصوصيت اخلاقيش خيلي آدم به جوشي بود خيلي به جوش بود خيلي مردم‌دار بود خيلي سعي مي‌‌كرد كه گره‌گشا باشه از كار مردم،  يه طوري بود كه اگر كسي مي‌اومد يه كاري باهاش داشت حالا اگر از دست خودش برمي‌اومد در رابطه با شغل خودش بود كه خودش انجام مي‌داد اگر كار طوري بودش كه از دست خودش برنمي‌اومد كاري بود كه مثلاً‌ دوستي داشت كه مي‌تونست اون مشكل رو حل بكنه حتماً  مراجعه مي‌كرد به اون دوستش كه مشكل اون طرف رو حل بكنه من بعد از شهادت ايشون بارها پيش اومد كسايي رو ديدم كه خب نمي‌شناختمشون مثلاً  خب من رو نمي‌شناختند ولي مي‌اومدند ابراز ارادت مي‌كردند،  مي‌گفتند: خدا رحمت كنه آقاي پورحسيني رو،  ما فلان روز اومديم و بابت كاري به ايشون مراجعه كرديم  و ايشان كار ما رو راه انداخت ،تو فاميل اخلاقي داشت كه خيلي دوست داشت وقتي يه جايي مي‌ره فاميل رو دور خودش جمع مي‌كرد يعني مثل يه هسته مركزي بود فاميل رو به اطراف خودش مي‌كشوند فرض كنيد يه جايي مي‌رفتيم، مثلاً  خاله و پسرخاله و دخترخاله و به همه مي‌گفت و همه مي‌اومدند دور هم جمع مي‌شدند، خيلي صميمي بودند ،خيلي علاقه‌مند بود به رفت و آمد با قوم و خويش، صله رحمو خيلي دوست داشت، همون‌جوري هم متقابلاً‌ كسي منزل ما مي‌اومد خيلي دوست داشت مهمون خونمون بياد معمولاً  مهموناي ما كم نبودند مهمونامون زياد بودند چند تا خانواده با هم ديگه دعوت بشند منزل ما،  خب تو فاميلشون يكي از اقوامشون خيلي با همسرشون مشكل داشتند بارها و بارها با ايشون صحبت مي‌كردند كه شايد من بتونم بگم كه الان پايدارهچون اون‌ها هنوزكه هنوزه با هم ديگه دارند زندگي مي‌كنند باعث و بانيش آقا مجتبي بود كه يه موقع‌هايي به شوخي مي‌گفت مريم من بايد يك مركز مشاوره خانواده بزنم فكر كنم از سال 64 اولين باري بوده كه به جبهه اعزام شدند مثل اينكه 16 سال داشتند بعد برنامه‌اي كه شيميايي شدند براي سال 67 بود تو خرمشهر گويا شيميايي شدند كه شيمياييشون از پوستي بوده،‌ دست‌ها شون خيلي آسيب خورده كه البته كل بدن شيميايي بوده كه اون زمان هم تو بيمارستان طرفه بستري بودند براي شيمايي شدنشون هم،‌ گويا يه تركش هم تو صورتشون داشتند كه نمي‌دونم اون براي كدوم عمليات بوده ،‌ خيلي نسبت به خانواده وابستگي داشتند خانوادشون رو واقعاً  دوست داشتند،  باز از خاطراتي كه براي من بوده مي‌گفتند زماني كه من سربازي مي‌رفتم تنها چيزي كه من رو دل نگران مي‌كرد دوري از خانواده بوده وقتي مي‌خواستند بيان مرخصي خيلي خوشحال بودند كه دوباره تو جمع خونواده مي‌يان،‌ خانواده خيلي صميمي داشتند،‌ پدر و مادر،  خواهر و برادر رفت و آمدشون با فاميل خيلي زياد بود و خيلي گرم،  خيلي صميمي از اين بچه‌هايي نبود كه بخواد از خونواده دور بشه مرتب با پدر و مادرش با اين كه ما ازدواج كرده بوديم ولي اگر نصفه شب كاري پيش مي‌اومد ساعت 3 و 4 نصفه شب كه مخصوصا آدمي كه خيلي خواب عميقي داره خيلي سختشه از جاش بلند شه مثلاً  پدر و مادرش زنگ مي‌زدند براي كاري بيا بدون هيچ‌گونه ناراحتي،‌بدون اينكه حتي بخواد دليلي بياره براي كار كه مثلاً  بخواد نياد اجابت مي‌كرد حرف پدرش و مادرش رو،‌ خيلي احترام به پدر و مادر مي‌ذاشت.  تاريخ تولدشون،  هشتم آبان 1347 هستند. 

دوران دبستان و دبيرستان مي‌دونيد كجا درس خوندند؟

دوران دبستان يك مدرسه‌اي بود تو شهرري به نام شيخ فضل‌ا... نوري كه البته اون مدرسه الان تغيير نام پيدا كرده به نام امام علي توي اون مدرسه بودند راهنماييشون رو متأسفانه نمي‌دونم،  دبيرستان رو هم شهيد مدرس خودندند بعد هم ديپلمي كه گرفتند خب ديپلم جانبازي بود كه چون كه زماني كه فكر كنم اول دبيرستان بودند جبهه كه رفتند يخورده تحصيلات بينش تأخير افتاد بعد ديگه بعد از اينكه مشغول به كار شدند ادامه دادند،  اين اواخر شعر مي‌گفتند بعد اون توي دفترچه هست دست نخورده من نگهش داشتم از ايشون،‌ همن سال 85 ارديبهشت سال 85 كه آقا مجتبي به رحمت خدارفتند  فروردين ماه براي سال تحويل تصميم گرفتيم بريم زيارت امام رضا (ع) ،  بعد با يكي از دوستانمون چون آقا مجتبي اون موقع شرايط بيماريشون خيلي شدت پيدا كرده بود نمي‌تونستند پشت ماشين بشينند رانندگي كنند با يكي از دوستانمون رفتيم ،ماشين خودمون رو برديم اما دوست ايشون رانندگي مي‌كردند،  رفتيم مشهد و اونجا سال تحويل و گذرونديم خب خيلي شرايط سختي هم داشتند يه طوري بود كه انقدر مشهد شلوغ بود، ما پشت در باب‌الجواد بوديم تو اون جمعيت نمي‌تونست وايسه اصلاً تعادل نداشت،‌ گاهي برمي‌گشت به عقب بايستي مراقبشون بوديم بعد خب تو يكي از روازيي كه اونجا بوديم رفته بوديم يه گشتي تو بازار بزنيم آقا مجتبي حالش بد شده بود چون بيماريش يه طوري بود كه با تهوع همراه بود،‌ ولي بارها پيش مي‌اومد توي خونه هم حالش خيلي بد مي‌شد ناراحت مي‌شد از اين وضعيت  حتي پيش اومد يك بار كه من حتي هركاري كردم كه تميز كنم خونه رو اجازه نداد يه طوري بگم كه حالت شرمندگي پيش مي‌اومد براش وقتي اين حالت بهش دست مي‌داد تو خونه،‌ توي بازار كه داشتند مي‌گشتند من با خانم دوستشون بودم،‌ گويا تو يكي از مغازه‌ها حالشون بد مي‌شه و يه زحمتي مي‌افتد، سر اون صاحب مغازه بعد ديدم كه وقتي از اونجا اومد يه وسيله‌اي رو گرفته بود كه اصلاً  نياز نبود خيلي هم گرون اون وسيله رو گرفته بود بعد بهش گفتم كه آقا مجتبي چرا اينو گرفتي،‌ گفت خب همين جوري گرفتم بعد من به ايشون گفتم آقا مجتبي شما تو يه شرايطي هستي كه بيماريت خيلي شديده هزينه‌هاي بيماري خيلي زياده،  الان فكر مي‌كني لزومي داشت كه شما مثلاً‌ اين هزينه رو بكني اين وسيله رو بگيري،‌ گفت خوشم اومد گرفتم به من اينجوري گفت،‌ من به دوستش گفتم شما همراهش بودي چرا اجازه دادي اينو بگيره با اين هزينه زياد،  الان ايشون شرايط درماني‌اي كه دارند،‌ هزينه‌‌اي كه دارند،‌ بعداً  كه باهاش صحبت كرده بود ايشون به بخاطر اينكه تو مغازه ايشون حالش بد شده ،اين خريد رو كرده بود تا بتونه يه جبراني باشه. زمان عملشون 18 ارديبهشت 89،‌ بيمارستان تجريش بودند تركش و شيميايي و زايده‌اي كه تو سرشون بود،  اون تركش كه تو سرشون بود تو عمل اول درآوردند بعد يه زايده‌اي بود كه يه مدتي تو سرش بود كه ما وقتي همون دكتر كه قبول كرد تركش رو دربياره چون تركش رو اصلاً  دكترا قبول نمي‌كردند كه دربيارند،‌ من تو اين مدتي كه يك سال بيماريش شدت پيدا كرد شايد بهتون بگم شايد 15 تا دكتر متخصص مغز و اعصاب رفتيم من همراهشون بودم به غير از يكي دو تا از دكترا كه چون معراج كوچيك بود من نتونستم برم ولي همين دكتري كه قبول كرد تركش رو از سرش دربياره به نام دكتر برزويه پس از عمل كه اين رو درآوردند بعد از 8 روز كه توي ICU‌ بودند بعد به شهادت رسيدند،‌ بخاطر اين تركش كه داشتند 9 سي تي‌اسكن،9 ام‌ ار آي هيچ‌كدوم جواب نمي‌داد،‌ ما عكسي كه از سر ايشون انداختيم سي تي آرجيو كه خيلي هم سخت بود مثلا‌ً از اين طريق دكترا تونستند بيماريشون رو تشخيص بدند كه چه جوريه عمل اول تركش بود كه از سرشون در آوردند كه حتي خودش مي‌گه كه دكترش بعد از اينكه به هوش اومده بود گفته بود كه مجتبي ما ديگه داشتيم نااميد مي‌شديم يعني انقدر عميق بود اين،  مي‌گفت كه هي مي‌رفتيم پايين دسترسي بهش نداشتيم، نااميد مي‌شديم از درآوردن تركش خواست خدا اين بود كه عمل اول با موفقيت انجام بشه،‌ تركشش رو هم حتي من دارم منزل،‌ معراج يك سال و چهار ماهش بود كه پدرش شهيد شد،  پدرش رو خيلي كم ديد،‌ يعني نمي‌دونم يك بچه يك سال و چهار ماهه مي‌تونه ذهنيتي از پدرش داشته باشه ولي خب چون عكساش هستش يا عكس‌هايي كه هست مثلاً  در زمانيكه معراج بچه بوده پدرش باهاش داره ما خيلي حرفش رو تو خونه مي‌زنيم يعني من خودم جوري رفتار مي‌كنم با بچه‌ها كه بچه‌ها فكر كنند پدرشون هست حضور داره دوست ندارم احساس كنند كه از ما دوره.

رابطش با بچه‌ها چطور بود؟

خيلي عالي،‌ خيلي،  محمدامين كه بعضي موقع‌ها مي‌گه كه كاشكي بابا بود چون آقا مجتبي يه جوري بود كه براي خانواده خيلي وقت مي‌گذاشت تو سال چندين بار مسافرت مي‌رفتيم مسافرت‌هامون هيچ موقع تنها نبوديم،  هميشه همراه داشتيم حالا يا فاميل يا دوستان بودند،  همونطور كه مي‌گم تو مهموني‌ها سعي مي‌كرد همه رو جمع كنه،  اصلاً‌ يه حالتي داشت كه همه رو دور خودش جمع مي‌كرد،  جذب مي‌كرد محمد امين اون موقع 9 ساله بود ،كلاس سوم ابتدايي بود كه پدرش را از دست داد محمد خيلي خاطره داره و يه موقع‌هايي واقعاً‌ افسوس مي‌خوره،‌ اوايل كه خيلي راحت گريه مي‌كرد وقتي يادش مي‌افتاد،  الان چون بزرگتر شده بيشتر خاطرات كه يادش مي‌ياد افسوس مي‌خوره،‌ مي‌گه مامان اي كاش بابا بود،  اينطوري بود،‌ اونطوري بود پدر و مادر خيلي خوبي داشتند خدا رحمتشون كنه،  الان كه نيستند واقعاً  فقدانشون حس مي‌شه چون كه خيلي بامحبت بودند ،‌ ايشون سال 47 به دنيا اومدند، 38 سالشون بود. 

آقاي لباس آبي:‌ يه روز من وارد مركز شهيد نبوي شدم ديدم ايشون با ماشينشون كه يه سمند بود داشت مي‌رفت بيرون گفتم شما كه مي‌گي من سرم گيج مي‌ره و ناراحتي دارم گفت بالاخره مجبورم ديگه منو خدا مي‌رسونه. 

خانم حيدرزاده: اين آخر سري نمي نشست پشت فرمان،‌ بيشتر اقوام بودند خب برادرزاده‌اي بود،‌ پسرعمويي بود ولي خب خيلي هواشو داشتند فاميلا به خاطر اين كه خيلي آدم بامحبتي بود اونا مي‌نشستند پشت فرمان،  يادمه دو ماه آخري كه بيماريشون شدت پيدا كرده بود سركار كه مي‌رفتند زود برمي‌گشتند،‌ مي‌گفتم مجتبي چرا نمي‌موني سركار،  مي‌گفت نمي‌تونم بشينم،  مي‌گفتم عيبي نداره دلم نمي‌خواست كه ببينم خودش رو تو جا بيندازه خيلي بيمار ببينمش،  از پا افتاده ببينمش چون كه خيلي سريع تمام قواشو برد اين بيماري.

آقاي لباس آبي:  ما سري اول كه رفتيم عيادتش،‌ خيلي روحيه شادي داشت آدم فكر نمي‌كرد كه...

همكارشون:‌ خاطرات آنچناني نداشتم چون بيشتر به حالت مريضي بود فقط يكبار كه تو نمازخونه بوديم به همين حالتي كه خانم حيدري مي‌گفتند حالش به هم خورد و حالت تهوع گرفت كه حتي براي نماز هم نمي‌تونست بايستد كه سريع رفتند بيرون،‌ يه مدت كه بنده خدا مي‌اومد پيش ما مي‌نشست و دردو دل مي‌كرد صحبتي كه مي‌كرد مي‌گفت آقاي روستا فكر كنم ديگه نمونم خودش مي‌گفت،‌ مي‌گفت خيلي مريضيم عود كرده، سخت شده و ... كه من دلداريش مي‌دادم مي‌گفتم به خدا توكل كن،‌ هرچي خدا بخواد همون مي‌شه.

همسر شهيد:‌ زماني كه آقا مجتبي مي‌خواستند بيايند مركز شهيد نبوي،  بعد از اين كه كارش جور شد و اومد اونجا همون روز كه اومد ناراحت بود گفتش كه اون بنده خدايي كه من جاشو گرفتم خيلي با ناراحتي از اونجا رفت يعني حالا او سمت و يا جايگزين شده جاي ايشون،‌ مثل اينكه اون بنده خدايي كه مي‌خواسته بره دوست داشته بود كه توي اون مركز باشه و حالا جابه جايي صورت گرفته بود مثل اينكه با ناراحتي رفته بود خودش اومده بود خونه ناراحت بود ابراز مي‌كرد كه اون بنده خدا با ناراحتي رفت از اينكه جاي اون شخص اومده بود خودش احساس ناراحتي داشت مثلاً  دوست داشت طوري جايگزين باشه كه كسي نخواد با ناراحتي از اونجا بره.

زمانيكه پيشنهاد ازدواج من با ايشون پيش اومد چون بي‌اطلاع نبودم نسبت به جانبازي ايشون ولي خب خيلي من جدي نمي‌گرفتم فكر نمي‌كردم جانبازي ايشون مثلاً  درحدي باشه كه بخواد به اين مراحل كشيده بشه ولي مانعي هم نبود براي ازدواجمون چون كه ما برادرام هم خيلي مجروحيت داشتند همين برادر من كه به شهادت رسيد تو يكي از عمليات‌ها انقدر شديد مجروح شده بود كه پاش نزديك بود جدا بشه،  نزديك 6 ماه تو بيمارستان آريا بودند به هرحال اين مجروحيت برطرف شد و مجدداً ايشون رفتند برادر بزرگترم هم مجروحيت داشتند ولي به شدت ايشون نبود انگار كه يه جوري باهاش كنار اومده بوديم برامون خيلي چيز خاص و بقرنجي نبود كه مي‌خوام بگم مجروحيت ايشون مانعي براي ازدواج ما نبود،و اين مساله يك دليل بود براي ازدواج من چرا كه اين نشون مي‌داد با خانواده ما،‌ با روحيات ما،‌ با منش ما يه هماهنگي دارند مجروحيت و عوارض شيميايي در  محيط كار براش مشكل ايجاد مي‌كرد پيش مي‌اومد كه مي‌اومد تو محيط كار براي من تعريف مي‌كرد كه مثلاً  با فلاني،  همكارم به مشكل برخوردم من هميشه بهش مي‌گفتم كه مجتبي بايد آروم باشي،‌ بايد حواست جمع باشه،  اينا مطمئناً‌ از آثار اون مجروحيت‌ها بود،  توي خونه واقعيتش اصلاً،‌ اصلاً‌ آدم عصباني نبودند.

اصلاً  آدم پرخاشگري نبود،  خيلي منعطف بود،  خيلي آروم بود.

اين مجروحيت از چه زماني حاد شد؟

بيماريشون شدتش دقيقاً  ميشه گفت يك سال قبل از شهادتش بود ولي آثار بيماري از قبل اون يك سال با سرگيجه بوجود اومد ، يعني اول ايشون فكر مي‌كرد چربي داره،  دكتر كه مي‌رفت دكتر اول با داروي چربي،‌ بعد كه ديد ادامه پيدا كرد،  يك دكتري بودند كه ما مرتب پيشش مي‌رفتيم بصورت خانوادگي،  بعد ايشون بهش توصيه كرد كه يه دكتر مغز و اعصاب برو،‌ اول ايشون درخواست سي‌تي‌اسكن داد كه نشد،  بعد گفت پيش دكتر مغز و اعصاب برو،  كه بعد ما از اون طريق متوجه شديم سرگيجه‌ها اصلاً‌ ربطي به چربي نداره و به اين مريضي برمي‌گرده، كه دقيقاً‌ يك سال قبل از اينكه ايشون به شهادت برسه بيماريش مرتب رو به وخامت رفت كه هم رو چهره ايشون اثر گذاشت،  هم عدم تعادل،‌ سرگيجه،‌ تهوع،‌ اين‌ها علائمي بود كه خيلي بارز بود و ديده مي‌شد،  خب ولي در كنارش علائم ديگري هم داشتند كه اونا كمتر ديده مي‌شد،‌ آدم كم استراحت ولي پركاري بود مخصوصاً‌ اگر كسي بهش رو مي‌زد كاري داشت خيلي علاقه داشت يعني تو ذاتش بود كه به ديگران كمك كنه فقط كافي بود يه نفر بهش بگه آقاي پورحسيني شما مي‌توني اين كار رو انجام بدي،  مثلاً  بارها پيش اومده بود اقوامشون فقط ازش سؤال كرده بودند مثلاً‌ مجتبي فلان گوشي خوبه؟ مي‌رفت از دوستش 3،‌ 4 مدل گوشي مي‌گرفت مي‌برد كرج براي كسي كه مثلاً‌ اين سؤال رو ازش كرده بودخيلي  دوست داشت براي ديگران كاري از دستش بر مي آيد انجام بده و گره‌اي از كار ديگران باز بكند.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208741    |    بازديدکنندگان امروز : 76     |    کل بازديدکنندگان :  2592381    |    بازديدکنندگان آنلاين :  4    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.38 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد