پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
46
 

مادر شهيد:

روزي كه حاج‌آقا اومد خواستگاري ما در جليل‌آباد ايشون حفار بودن، ما به اتفاق فاميل‌ها به سرچاه رفته بوديم كه ايشون ما را ديدن ، ما در سال 1326 به طالقان نقل مكان كرديم،  در طالقان در شهرك بوديم ولي ايشون پيگير من بودن،‌ ما گوسفند‌دار بوديم پاييز اومديم جليل‌آباد و خواستگاري ايشون 2 سال طول كشيد و ايشون خيلي اذيت شدن،  ايشون پدر و مادر نداشتن،‌ بعد 2 سال ازدواج كرديم،احمدآقا 22 بهمن 1334 به دنيا اومدن در تهران،‌ سه راه زندان بوديم، عباس 1332 به دنيا آمد،3 سالش هم بود كه حصبه گرفت،شبانه‌ پدرشو صدا كردم پاشو براي شفاي اين بچه نماز بخون، پدرش بلند شد و نماز خوند يكدفعه ديدم احمد بلند شد و گفت:‌ مامان نقل‌هاي من كجا هستش؟‌ گفتم:‌ كدوم نقل گفت: 12 نفر با شال‌هاي سبز وايستاده بودن كه بهم نقل دادن گفتن هم خودت بخور هم به مادرت بده،  بچه شفا پيدا كرده بود.

  يكدفعه اومد گفت: مامان من نمي‌خوام برم سربازي،‌ نمي‌خوام به شاه خدمت كنم،  با دوستش رفته بود بيرون كه افتاد و زانوش شكست، برديمش بيمارستان شهداي تجريش،  همون باعث شد معافيشو بگيره.  23 سالش بود كه اومد گفت: مي‌خوام ازدواج كنم ، قبل از ازدواج وارد مخابرات شد، گفت يك دختر خانمي تو ادارمون هست مي‌خوام با اون ازدواج كنم، خيلي خوشحال بود و با خانم كاظمي ازدواج كرد.  اردوهاي جهادي زيادي مي‌رفت، در اختياريه خانه اجاره كرد و مستقل زندگي كرد، ازدواجشون زمان حكومت‌ نظامي بود و در همين خونه مراسم گرفتن، بعد از عروسي همه موندن و كمك كردن،با اردوهاي جهادي رفت قائنات و چندبار هم مرز رفت،‌ هر 15 روز يكبار مي‌اومد سر مي‌زد، تولد دومين فرزندش ميثم بود كه خبر شهادتشو يكي از آشنايان آورد، همسايه‌مون رو برد خيابون بهشت و ما رفتيم اونجا حالم خيلي بد بود، خداوند يك قدرتي بهم داد كه در ميان موشك‌بارون پياده خودمون رو رسونديم،ديدم فاميلامون گريه مي‌كنن گفتم گريه نكنيد دشمن دورمون زياده، هيچكدوم از بچه‌ها نبودن، حتي نگذاشتيم عروسي يكي از فاميل‌ها تو طالقان بهم بخوره، فرداي عروسي زنگ زديم و به فاميل‌ها گفتيم،12 مهر شهيد شد و ما 14 متوجه شديم، اون سال هم بارون زيادي مي‌اومد، به باباش كه گفتن،‌ گفت جنگ همينه،  من مي‌دونستم احمد شهيد مي‌شه، خيلي هم وابسته به زندگي هم بود،يك روز  رفته بود خونه و به زنش گفته بود طلا چي داريم،  طلاها رو قسمت كرده بود قسمتي رو برده بود فروخته بود و باهاش وسيله براي جبهه خريده بود و پيش من هم اومد و از من هم كمك مي‌گرفت و حتي به بازار هم رفته بود و از بازاري‌ها براي جبهه كمك گرفت اون زمان جنوب بود بعد رفت غرب، مخابرات 3 دفعه براش استعفا نوشته بود. 

بهش بيشتر از يكبار اجازه ندادن و استعفاشو نوشت،دفعه آخر كه مرخصي اومد بجاي اينكه بياد تهران رفته بود اهواز گفته بود ياسر پسر اولشو مي‌گفت ،مي گفت مي ترسم برم ياسرو ببينم و مهرش به دلم بيفتد، از زندگي دل كنده بود، اينها از جونشون گذشتن، خيلي سخته،  ناهيد(عروسم) مي‌گفت: بن‌هاشو كه گرفته بود برد براي بچه‌هاي جبهه.

من خواب كم مي‌بينم اما يكروز خواب ديدم احمد با يك جعبه شيريني خوشحال اومد تو خونه،‌ فرداش اومدن گفتن ميثم (نوه ام)مي‌خواد ازدواج كنه وآمدن منو بردن براي مراسمش. 

(مادر شهيد)‌ :

ورزششون اون موقع فوتبال بود، همه رو جمع مي‌كرد مي‌برد نماز، هركاري مي‌كردخدايي بود، مخابرات يك خونه بهش داده بود كه قبول نكرده بود و گفته بود غصبي هست، اصلاً  خونه نبود كه ما از فعاليت‌هاش سر دربياريم.  بعد از اينكه شهيد شد فهميديم كه از بازاري‌ها پول جمع مي‌كرد براي بچه‌هاي پايين شهر و نيازمند لباس مي‌خريد، يكبار گفتم احمد بسه ديگه چقدر ميري جبهه، گفت: ما ميريم راه كربلا را براي شما باز مي‌كنيم، نمي‌گذاشت تا دم در بريم براي بدرقه، مي‌گفت ما امروز ميريم كه بچه‌هامون فردا نرن جنگ. 

يكدفعه ديدم پشتش سوختس گفتم چي شده؟ گفت بيسيم پشتم بود تير به اون خورد و پشت من فقط سوخت.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208754    |    بازديدکنندگان امروز : 118     |    کل بازديدکنندگان :  2592423    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.37 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد