پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
46
 

برادر شهيد :

خانواده جوري ما رو تربيت كرده بود كه اگر يكروز هم از هم بزرگتر‌ بوديم احترام براي هم قائل بوديم.  وقتي اخوي بزرگه حرف مي‌زد كسي رو حرفش حرف نمي‌زد. 

انجمن اسلامي مخابرات زودتر از هر كس از اوضاع با خبر مي‌شدن، از طريق مخابرات 90%‌ ايران متوجه مي‌شدن، خود انجمن مخابرات اطلاعات رو منتشر مي‌كردن،  از نظر ارتباطي بسيار قوي بود.

با محسن صنائي در اين مبارزات بودن و زودتر از همه شهيد شد،  احمد به بچه‌ها خبر مي‌داد و همه اطلاعات رو به مردم مي‌دادن و تمام مسير استقبال امام با هم بوديم و احمد ديگه خونه نبود همش در حال فعاليت بود و بعد از يك هفته ديديمش و اومد خونه خوابيد، بعد ديگه داستان انتخابات بود روزهاي خوبي بود. 

چيزي كه از احمد خوب يادمه،‌ يك باغي بود كه ما مستقر بوديم در اونجا مادر همراه پدر و برادر‌ها پشت احمد نماز مي‌خونديم، يك خانم سرهنگ از پشت پنجره مي‌ديد و حسرت مي‌خورد، مرحوم پدرم 3 سالش كه بود پدرشو از دست مي‌ده و مادرش را هم در 5 سالگي،‌ و تنها بوده و براي همين به خانواده اهميت زياد مي‌داد،  تهمينه و احمد رو خيلي دوست داشت، احمد كه مي‌خواست ازدواج كنه آماده بود، بعد از شهادت تهمينه ديگه حالت سرحالي در پدرم نديدم. 

احمد وقتي از سر كار مي‌اومد خونه به ما مي‌گفت از اين ياد بگيريد كه چه جوري براي زندگي تلاش مي‌كنه،از در كه وارد مي‌شد حال احمد رو مي‌پرسيد. 

شهادت خواهرم جز فدائيان اسلام بود و اجازه حمل اسلحه داشت و خيلي كارها كرد، قبل از انقلاب تمام محل رو زير پا گذاشتيم،گفت: خونه يكي از دوستام هستيم، به اخوي بزرگه گفته بود به ما گفت: دنبالش نگرديد، مثل اينكه دنبال اسلحه رفته بودن از خرم‌آباد بيارن، چند دفعه هم زندان اوين رفته بود، جاي يكي از خواهرهاي فدائيان اسلام رفته بود داخل زندان براي رد و بدل كردن نامه اما گير نيفتاده بود.

سرپل زهاب بود كه احمد شهيد شد براي سومش رسيد،  در حمله ابومسلم كه مجروحان رو در سر پل زهاب نگهداري مي‌كردن و ايشون هم در اين بيمارستان فعاليت داشتن ولي احمد رو نديده بوده بعد ازدواج كرد و براي ادامه تحصيل رفت مسكو،‌ شب سال 72 مي‌خواستن بيان ايران، دوست دامادمون مي‌گه الان بيا برو ايران،‌ مي‌گه الان كار دارم،خبرنگار بهش مي‌گه بيا شب عيد برو هواپيمايي با سران داشته ميامده كه هواپيما 330 بوده 120 نفر بودن، تو ارتفاع بوده شيشه‌ها يخ زده بوده شيشه مي‌تركه خلبان ارتفاعشو كم مي‌كنه و به يك هواپيما جنگي روسي مي‌گه من هرجا تونستم مي‌شينم، وقتي مياد پايين، ارمني‌ها 2 تا موشك مي‌زنن به زير هواپيما و هيچكس گردن نمي‌گرفت و مي‌فهمن كه ارمني‌ها بودن و همشون شهيد شدن،  با عكسايي كه مي‌گرفت و خدماتي كه مي‌كرد مي‌گفتم چرا شهيد نمي‌شه وقتي شهيد شد خدا رو شكر كردم كه به آرزوش رسيد.

شوهرشم جانباز بود و يك دست نداشت ، ثمره ازدواجشون 1 دختر و 1 پسر بود به اسم سارا و محمدتقي، همه مي‌دونستن احمد شهيد مي‌شه چون همش با شهيد چمران بود و چندباري تركش خورده بود. 

يك روز احمد با دوستش مي‌رفت وليعصر براي خريد و با دوستش لباس يك شكل مي‌خريدن همديگرو خيلي دوست داشتن، داشتن مي‌اومدن يك آقايي را مي‌ديدن زير پل خوابيده كاپشن نو رو مي‌ده به اون آقا و خودش اون كاپشن خراب رو خودش مي‌پوشه، حتي ساعتش هم انداخت تو صندوق كمك به جبهه.  احمدتو جبهه بيسيم‌چي بوده، مجروح شدنش هم بخاطر همين بوده، عراقي‌ها كه عقب‌نشيني مي‌كنن           اون بالا را داشتن، با فرمانده تو سنگر بودن كه عراقي‌ها سنگر را با خمپاره مي‌زنن و احمد مجروح مي‌شه و تركش تو قلبش مي‌خوره و يك پايش هم قطع مي‌شه. 

يك شب خواب ديدم كه احمد سوار يك ويلچر داره مياد بسمت منزل،  پارچه رو از رو پاش زد كنار كه ديدم پاش قطع شده فقط اخوي بزرگه مي‌دونسته، براي عباس تعريف كرد و گفت: آره پاش قطع شده بوده و خانواده اطلاع نداشته، تو عالم خواب گفتم راحتي گفت :آره شهيد شدم راحتم، پاي راستش قطع شده بود و پاي چپش پلاتين داشت.

برادر شهيد:

وقتي جنگ شد احمد تهران نبود،  به شهرهاي مختلف مي‌رفتن،‌ يكبار به مسجد سليمان رفتن و اونجا رو تميز كردند،كارمنداشون هيچكدوم نبودن و بچه‌هاي انجمن اسلامي رفته بودن و اونجا رو سروسامون دادن،  بعد از زلزله قائم همه مشغول ساختمان‌سازي شدن. 

12 سالش بود همش روزه مي‌گرفت  و شوهر خواهرم مي‌گفت: روزها تو به من مي‌دي مي‌گفت: خودت روزه بگير،‌ بسيار شوخي مي‌كرد. 

به شوهرخواهرم مي‌گفت 5 زار بده مي‌گفت بچه‌ها رو به صف كن نماز بخونن من 5 زار بهت مي‌دم.  همش ميدون شوش مي‌رفت از از بازاري‌ها براي جبهه پول مي‌گرفت.

شهيد عادت خاصي داشت؟‌ نه من اينقدر بچه‌ها رو درويشي بار آوردم كه هرچي بهشون مي‌دادم مي‌خوردن، 3 تاشون كوچيك بودن ،شهيد خورد زمين سرش شكست،  باباش ديد گفت چي‌ شده؟‌ گفتم خورده زمين.  تا صبح نخوابيد،‌ تا صبح حوله داغ كرد گذاشت رو صورتش.

محمودقلي پور اردكاني( برادر كوچك شهيد)‌ :

هرچي فكر مي‌كنيم مي‌بينيم كه ايشون خوب بودن،  وقتي مي‌اومد اول مي‌رفت پابوس امام رضا.

قبل از مخابرات جايي مشغول بود؟ بله تابستان‌ها در زمان تحصيل در جاهاي مختلف كار مي‌كرد،‌ يكجا هم انباردار بود، وقتي فهميد سرمايه‌اش مال يك جهود بود ديگه اونجا كارنكرد. 

كمك بچه‌ها و خونه مي‌كرد و ما رو هم ساپورت مي‌كرد و همه‌جوره كمك مي‌كرد، هرچي ازش بگم كم گفتم، فقط خوش به سعادتشون. 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208742    |    بازديدکنندگان امروز : 79     |    کل بازديدکنندگان :  2592384    |    بازديدکنندگان آنلاين :  6    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.35 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد