پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
98
 

دختر شهيد :‌

پدر عزيزم،  سومين سالي است كه از فراغ دوريت اشك مي‌ريزم،‌ تو به شهادت رسيدي ولي من دوريت را هنوز باور ندارم.

باورم نيست پدر رفتي و خاموش شدي                        ترك ما كردي و با خاك هم‌آغوش شدي

خانه را نوري اگر بود زرخسار تو بود                اي چراغ دل ما،‌ از چه تو خاموش شدي؟

منم آن دختر بازيگوش كه او را نياز است به دستان پرمهرت هميشه و اين نياز هر روز در قلبم تشديد مي‌شود.  در وصف تو نتوانستم جمله‌اي زيبا بيابم،  فقط مي‌توانم بگويم:  دوستت دارم به اندازه تمام زيبايي‌هاي دنيا. 

به هركجا قدم مي‌گذارم سخن از خوبي و صداقت تو به ميان مي‌آيد و اين بيت سعدي همچون نسيم دلنوازي روح خسته‌ام را نوازش مي‌دهد و غم فراق را برايم آسان مي‌سازد:‌

سعديا مرد نكونام نميرد هرگز                        مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند

اما آيا مي‌توان چون تو زيست؟‌ چه شب‌ها كه به همراه مادرم ديده بر هم ننهادي تا مرا در خواب ناز نگهداري،‌ چه اشك‌ها به رخسار پرمهرت فرو ريخت تا من ناراحت نباشم.

ماه‌هاي محرم در ايام كودكي دوست داشتم به همراه پدرم به هيئت رفته و زنجير بزنم،‌ پدر مرا با خود مي‌برد، من وقتي كه زنجير مي‌زدم براي جانبازان شيميايي دعا مي‌كردم و خواستار شفايشان مي‌شدم،‌ چون ذرّه ذرّه آب شدن پدرم را مي‌ديدم و در كنارش فداكاري مادر در مراقبت از او. 

وقتي در كنكور قبول شدم،‌ پدرم گفت: «دخترم لطف خدا و سعي و تلاش خودت بود كه توانستي قبول بشوي».

اگر روزي غيرت او خرمشهر را آزاد كرد و سلامتي خويش را در راه اسلام و ميهن نثار كرد،‌ حال من هم به اميد خدا مي‌خواهم رشته مورد علاقه‌ام را تا دكترا ادامه دهم تا روح پدرم با موفقيت‌هاي من شاد گردد.

اي آنكه دور از من و در هاي هاي مني، در محفل تنهايي و حزن و اندوه آنگاه كه به تو مي‌انديشم،  مي‌بينم هر چه دارم از تو دارم. 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208757    |    بازديدکنندگان امروز : 123     |    کل بازديدکنندگان :  2592428    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.36 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد