پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
38
 

سي امين نشست خاطرات شهدا

 شهيد ناصر عاطف (منطقه 7)‌ قسمت اول

سلام خدمت مادر و خانواده شهيد عاطف،‌ براي عرض ادب خدمت رسيديم. 

خدا را شاكريم كه به ما توفيق داد كه در منزل شهيدي هستيم بسيار به نام كه در مخابرات بسيار مؤثر بودن و در خدمت مادري هستيم كه چنين فرزندي رو تربيت كردند.

مادر شهيد :

حاج خانم از لحظه تولد تا بزرگسالي و از شيطنت‌هاش بگيد؟ بچه‌ام همه چي داشت جز شيطوني، بسيار مظلوم و سر به زير بود،‌ با ايمان و بچه آرام و ساكتي بود، ايشان از زمان تولد آرام و ساكت بودن و در ميدان خراسان كوچه اسلامي به دنيا آمدند. 

شب و روز تولد ايشون كي بود؟‌ ‌ همه فرزندانم خوبن ولي ايشون يك سري خصوصيات خاص داشت ولي من چيزي به بچه‌ها نمي‌گفتم كه ناراحت بشن،  ايشون فرزند چهارم من بود. 

مدرسه اديب اول بيسيم و بعد از راهنمايي ابوريحان رفتند، بعدش رفتند اديب در لاله‌زار و با آقا مصطفي عبدالهي اونجا آشنا شدند،  ايشان روزي خودشونو نشون دادند كه آقا تبعيد شد و همه جا شلوغ بود، اومد خانه و از من سئوال كردند و من آنقدر كه مي‌دونستم براش گفتم، بهش گفتم اگه مي‌خواي بدوني بايد بري مسجد و از همون جا راهش عوض شد. 

اعلاميه پخش مي‌كردند و در دانشگاه ضد و خورد داشتند و در كلاس راهش ندادند،  اومد خونه و گفتم چرا زود اومدي؟  گفت: اومدم كتابم رو ببرم در پارك درس بخونم،‌ گفت:‌ به آقا سركلاس توهين كردن و من هم اومدم و فرداش راهم ندادند،‌ و من هم با ملافه رفتم تو شيشه و گفتم اگه از در راهم نميديد از پنجره ميام تو، دانشگاه‌ها تعطيل شد و بچه‌ها رو مي‌فرستادند جنگ و ناصر دوران آموزشي سربازيش رو در جهرم بود، جشن براي شاه گرفته بودند و همراه دوستش كه شهيد حسن فرد اسدي نام داشت هم قسم شدن كه اونها رو ترور كنن و ايشون ترور كردن فرمانده رو و بلافاصله غيب شدند و ناصر رو گرفته بودند و گرفتاري بزرگي براش ايجاد شد و اما چون از تفنگش تيري شليك شده بود آزاد شد. 

دوران خدمتش فرستادنش ماكو، نامه برام مي‌فرستاد و آخر نامه نوشته بود مادر خداحافظ.

من نگران شدم و بچه هام گفتم كه بريم ماكو،  همون روز كه ما عازم شديم روزي بود كه امام به ايران بازگشتند، همه جا آشفته بود، بالاخره يكي جواب داد گفت اين كسي كه شما دنبالش هستيد جز گروه ضربت بوده و وقتي آوردنش اينجا بردن كه بكشنشون،  اونجا رو آتيش زده بودند و پرونده‌ها همه سوخته بود ، شب‌ها به مسجد مي‌رفت و با مردم به تظاهرات مي‌رفتند، كه دستگيرش كردند و وقتي ما رسيديم گرفته بودنش و چنين شخصي در اونجا رو انكار مي‌كردن ، يك آقاي درجه‌داري اومد و من گفتم الان زير علم كي هستي ديگه شاه رفت و امام آمد،‌ همه چي تموم شد،گفتم يك عده مردم چوب به دست دارن ميان.  2 و 3 تا بودند، يكي مي‌گفت چيكار كنيم، چند نفري رفتن بيرون و چندتا از جوان‌ها رو مردم آزاد كردند همه مجروح و با لباس كم و از شدت سرما سياه شده بودند، من ناصر خودم رو بردم، بهش رسيدم گرمش كردم و فرداش كه رو به راه شد گفتم امام رفته،‌ گفت: من اينجا مي‌مونم،‌ چند روز بعد اومد با لباس خونين،‌ گفتم مادر كجا بودي؟‌ گفت:‌ ميدان ارگ بودم،  اونجا ضد و خورد ايجاد شد و خيلي‌ها شهيد شدند.  فرداش مي‌خواست بره بيرون گفتم كجا؟  گفت:‌ مادر مگه من اومدم پيش تو بشينم و تا آخرين لحظه بودن.

آقا اعلام كردن كه كساني كه از يكسال به بالا خدمت كردن برن و كارت پايان خدمت بگيرن، البته مي‌فرستادنشون جهاد سازندگي، كه ناصر من همراه چندتا از دوستانش رفت كاوياران، يكسال در اونجا كار مي‌كردن،  هركار لازم بود انجام مي‌دادند، براي ايشون دختري را انتخاب كرده بودم بهش گفتم برو اين برگه بيمارستان برو براي آزمايش، اومد و ساكش رو بست و گفت:‌ از ازدواج واجب‌تر الان دارم، گفتم تكليف دختر مردم چيه؟‌ گفت:‌ من با ايشون صحبت كردم و ايشون هم چون هم‌عقيده من بودن ايشون رو انتخاب كردم و من نگاه به ناموس مردم نكردم و گفت: اگه من برنگشتم خريد منو بديد به اون جواني كه مي‌خواد با اين دختر ازدواج كنه و ايشون عازم جبهه شدند، چه مصيبت‌هايي كه من در زمان دانشگاه و در زمان جبهه كشيدم و بهم گفت كه نمي‌خوام كسي از كارهاي من باخبر بشه، زماني كه ناصر در جبهه بود حسن عاطف هم در جبهه بود، از جبهه كه مي‌اومد تمام دستانش سوخته بود ،  هرچي اصرار مي‌كردم نمي‌گفت،‌ تا اينكه يكروز گفت جبهه بسيار داغ و اسلحه وقتي داغ مي‌شه دستاي ما رو مي‌سوزونه و اين خاطره هميشه تو ذهنم  مي‌مونه ولي ناراحت نيستم چون براي خدا و اسلام بوده.

وقتي شهيد رو آوردن ما مي‌خواستيم روشو ببينيم ديدم لباش خشك شده و سفيد و از پوستش جدا شده بود.  22 تير شهيد شد،‌ 20 مرداد آوردنش، شكمش خالي بود و گره لباس‌ها جاي محتويات داخل شكمش بود، تا عمر دارم اين صحنه‌ها رو فراموش نمي‌كنم، آقاي رضايي گفتم اين شهداي مرصاد با شكم گرسنه و لب تشنه شهيد شدند مثل شهداي كربلا، من نه مي‌تونم آب سيراب بخورم،‌ نه شكم سير غذا، غذا به دهنم مزه نمي‌ده و اين 2 تا خيلي عذابم مي‌ده.

برادراش از خاطرات جبهه بيشتر مي‌دونند.

يك وصيت ديگه كه داشت گفت: در مراسم من گريه نكن و من هم به حرفاش گوش مي‌دادم  .

در زمستان كه مي‌رفتند جبهه كليه‌هاشون از كار افتاد و آسيب ديد، من يك شهيد دارم،  دو مجروح.

برادر شهيد:

تعداد ما برادرها زياد بود و بسيار هم شر و شور بوديم، ولي شهيد بسيار مظلوم بود ، ما اسمشو گذاشته بوديم ناصر شولي،  خيلي آروم بود، حتي تو كوچه هم كه مي‌ديديمش همه چيزش خوب بود.

دوست داشتم يك بار ديگه بغلش بگيرم، تو مدرسه هم بسيار آرام بود، پدرم مي‌گفت: اين حلال‌ترين بچه منه، دوران دانشگاه با شهيد فرد اسدي بود و دوران مبارزه شهيد آغاز شد. 

از جهرم فرستادنش ماكو كه ما رفتيم پيشش فعاليت داشت،  و من هم 2 و 3 بار باهاش رفتم مسجد جامع بازار كه ريختن و مردم رو مي‌گرفتند، مسجد صفا هم بود. 

رفتيم ماكو 2 روز مخ منو خورد كه در تهران چه خبره و چي مي‌گذره و هرچي مي‌دونستم براش تعريف كردم اومديم روز 21 كه امام خميني دستور لغو حكومت نظامي رو داد، فرداش اومد خونه،  گفت دو،سه روزه تهرانم، گفت تو تهران‌نو سنگربندي كرديم،.  بيشتر باهم بوديم، اگه مخالفت هم مي‌كرديم با من بد صحبت نمي‌كرد، فقط مي‌گفتن مطالعه كن تا حرفات گيرا باشه، جبهه مي‌رفت مي‌گفتم بسه ديگه،‌ مادر ديگه طاقت نداره مي‌گفت من هم در اداره نمي‌تونم بشينم و طاقت ندارم، سال سوم هم مي‌خواست بره كه رفت مكه، اومد خداحافظي بكنه و اومد بانك و نيم‌ساعتي نشست و گفت از مادر مراقبت كنيد، اين آخرين بار بود كه ديدمش. 

از دوران دبيرستان خاطره‌اي تو ذهنتون نيست؟ نه به اون صورت، تو خونه طاقچه‌اي داشتيم كه شده بود ميز تحصيلي ايشون و اونجا درس مي‌خوند،  لباسشو همونجوري كه در مي‌آورد فردا همونجوري پشت رو تنش مي‌كرد بهش مي‌خنديديم مي‌گفت سخت نگير فردا درست مي‌شه از رو مي‌پوشم، دوران تحصيلش من صبح‌ها مي‌رفتم سركار و شب‌ها مي‌اومدم. 

يك تيكه نون و سيب‌زميني مي‌ذاشت تو جيبش كه گشنش شد بخوره، يكي از كساني كه مشوقم شد بعدازظهرها نرم سركار ايشون بود، وقتي مي‌خوابيد چيزي زيرش نمي‌ذاشت مي‌گفت بدنمون بايد عادت كنه براي خوابيدن تو خاك، من دو و سه بار به مشكل برخوردم اومد به خوابم،‌ گفت صبح كه بلند شدي حل مي‌شه،كاري كه يك ماه الكي درگيرش بودم حل شد، اول مي‌گفتم اسير شده، برادرخانومش اومد خونه ما گفت ناصر اسير شده، بعد از عمليات رفتن اونجا نبوده، مي‌گفت اگه قرار اسير بشم اصلاً  نري بهتره.  1 ماه گذشت و پيكر ايشون رو مي‌خواستن بيارن، بعدازظهرش برادر خانومش زنگ زد گفت حاج ناصر پيكرش اومده، من مونده بودم چه جوري به مادر بگم كه فهميدم ايشون صبحش رفته بوده و ديده بودش.

 از ماكو بيشتر برامون بگيد؟ وقتي فرد اسدي فرماندهي رو ترور مي‌كنه،‌ ناصر هم 2 تا تير هوايي زده بود كه اينم گرفته بودن، بهش گفتن چرا تيراندازي كردي؟‌ گفته بود فكر كردم مردم حمله كردن، كه مي‌گفت اينا از همه چي ما خبر داشتن و فرستاده بودنش ماكو، نمي‌ذاشت من ازش سوال كنم،‌ فقط خودش سوال مي‌كرد، يك خونه مشخصي بود در ماكو در ميان كوه كه اجاره كرده بودن و فرداش باهم رفتيم تو شهر، خيلي آزاد نبود اما با دوستاش فعاليت سياسي داشتن.

مادر شهيد:

اگر كسي احتياج به كمك داشت بهش كمك مي‌كرد، خيلي چيزها رو من از ايشون ياد گرفتم.

ماشاءالله عاطف (برادر شهيد)‌ :

ما با حاجي در سال 57 با يك سري از بچه‌ها و رفيقامون رفتيم دنبال اسلحه.بهش گفتم اگه مي‌خواي مي‌تونيم برات فراهم كنيم، به اتفاق هم رفتيم ارگ نوجوانان در خاك سفيد زير چاله رو كنديم و رفتيم از اسلحه‌خونه با همكاري سربازهاي اونجا تعداد زيادي اسلحه خارج كرديم، زماني بود كه گارديا به نيرو هوايي حمله كرده بودن و در طول خدمتش از آرپيچي استفاده مي‌كرد.  به حاجي گفتم يكي‌مون تو جبهه باشيم بخاطر مادر،‌ كه گفت هر كدوم راه خودمون بره ،  با حاجي رفتيم سمت سايت با چراغ خاموش.  گفت: از اينجا به بعد شما را نمي‌برم، شما فقط زحمت بكش برو قرارگاه و نيرو با تجهيزات بيار كه تا صبح 6 و 5 بار نيرو بردم، چندتا از عمليات ها به اين صورت بود تا سال 67 هم باهم بوديم، من در قرارگاه نجف بودم، يك شب دراز كشيده بودم كه ديدم ستاره‌اي از آسمون داره بهم نزديك مي‌شه كه مي‌شد بگيرمش، از خواب پريدم، تو قرارگاه هم تلفن نداشتيم، زنگ زدم به داداشم گفتم از ناصر چه خبر؟‌ گفت: در غرب هست و حالش خوبه،‌ اينا مي‌خواستن از معراج شهدا رو بيارن كه من و رفيقام رفتيم، كه دم اونجا از حال رفتم كه نگو برادرم اونجا بوده، زماني رسيدم كه حاجي رو آورده بود. 

حاجي واقعاً  انساني والا بود و ايمان عجيبي داشت و هيچكس براش فرقي نداشت ، كساني كه محتاج كار بودن براشون كاري انجام مي‌داد، اكثراً  روزه بود،  لباس ساده مي‌پوشيد،‌ ساده مي‌زيست ، يكبار ديدم حاجي رو سنگ خوابيده،‌ بهش گفتم چرا مگه ميشه رو سنگ خوابيد، خيلي پاك و نمونه بود، من ايشون رو تو جبهه شناختم.

حسن عاطف (برادر شهيد)‌ :

دوران مدرسه كه با هم نبوديم.  تا زمان دانشگاه، زياد با هم حرف مي‌زديم، راه حرف زدنو ازم گرفت و اومدن شروع كرد به حرف زدن، ديدم كه با هم خيلي فرق داريم، حرفايي مي‌زد كه من تا به حال نشنيده بودم با هم واليبال بازي مي‌كرديم و مي‌گفت تو اين زمان به حرفام فكر كن.

من چندتا نقل قول مي‌كنم از ايشون،گفتم ناصر جنگ كي تموم مي‌شه؟ مي‌گفت هروقت كه من برم، اين نقل قول و بعداً  فهميدم دفعه آخر كه اومده بود مرخصي ثابت مي‌موند اونجا و بعد مي‌رفت، مامانم مي‌گفت :مگه زندگي نداري؟‌ گفت: اومدم اينقدر نگام كنيد تا راضي شيد و بعد من برم. 

به مادرم گفته بود كه ديگه پول بيمه امام زمان برام كنار نذار، تا وقتي اونو بذاري من سالم مي‌مونم،اگه بخوام ايشون رو توصيف كنم ايشون مرد خدا بود، تكليفشو انجام داد. 

گفت: هيچكس جواب اعمال ديگران رو نمي‌ده پس بذار روزي كه ما رو گذاشتن تو گود فقط جواب اعمالي رو بديم كه خدا خواسته بود نه غير خدا، چندبار هم كوه رفتيم عين اسيرا ما رو با خودش برد،  تشنه و گشنه ما را مي‌برد، يك دفعه ازش سوال كردم چرا اينقدر تفاوت؟‌ گفتم نمي‌فهمم، گفت: نخواستي نفهميدي يا واقعاً  نفهميدي زماني فهميدم كه ديگه ناصر نبود، به امام خيلي علاقه داشت. 

خواهر شهيد:

خيلي پاك و صاف و ساده بود، اصلاً  از عقيدش كوتاه نمي‌اومد،  خونه ما خيلي پر رفت و آمد بود، هر وقت چيزي رو مي‌خواست بگه با آرامش مي‌گفت، اگه مي‌ديد الان قانع نمي‌شي مي‌گفت بعداً  دوباره درموردش صحبت مي‌كنيم، من توش نظم و انضباط مي‌ديدم،اسراف نمي‌كرد، ساده مي‌زيست ولي افكارش ساده نبود.  مي‌گفت: آدم بايد جوري زندگي كنه كه وقتي خواست بره دردسر چيزي نداشته باشه، وقتي توي جمع بود ديگران جذب سادگيش مي‌شدن،  بسيار مهربون بود، ديدم هر روز مياد خونه ما، كم كم نگران شدم، دلم شور زد، انگار مي‌خواست خبري بده،  وقتي مي‌رفت رفتنشو نگاه مي‌كردم، به مادرم گفتم ناصر ديگه برنمي‌گرده، يكروز خواب ديدم يك جنگيه تو اون تاريكي داره مي‌جنگه،‌ 2 نفر اومدن،‌ اون وايستاده داره نماز مي‌خونه سيبي بهش دادن و ايشون گاز زد و رفتن باهم، خواب رو براي مادرم تعريف كردم، دلم آروم و قرار نداشت، بهش مي‌گفتم مي‌دونم شهيد شدي و قسم مي‌دادمش كه جسدش پيدا بشه و يك ماه بعد جسدش پيدا شد، از ناصر بخواهيم بگيم زندگي داشت در كمال احترام و يك زندگيش هم مبارزه و جنگ و جبهه بود، نزديك 50 درصد از كارهاشو نمي‌دونستيم. 

همكار شهيد:

ايشون واقعاً  انسان‌ساز بودن،  در مركز نبوت يكي از همكارها اومدن و گفتن مي‌خوام برم پيش آقاي عاطف، يك كم نشست،‌ ديدم داره گريه مي‌كنه، گفت: چند شب پيش من يك خطايي كردم و ايشون اومد و منو ديد،  با من خيلي صحبت كردن و منو فرستاد خونه و خودشون جاي من شيفت وايستاد، گفتم فردا نمي‌تونم برم اداره اخراج مي‌شم، تا اينكه رفتن پيش شهيد عاطف، رفتم چاي ببرم كه ديدم دارن دست شهيد رو مي‌بوسه و ايشون دستشو كشيد، ايشون انقدر متنبه شدن كه همش در خط اول جبهه بودن. 

يكروز اومدن منطقه،‌ يكي از همكارها مورد داشت، نامه را گرفتم و ثبت كردم، به حاج آقا گفتم ايشون قيافه نرمالي ندارن، گفتن:‌ بايد اينها رو اينجا ساخت ، اينقدر با ايشون صحبت كردن تا متحول شد، و بهشون كار ياد دادند، ايشون قرار بود با همسرم برن مكه،‌ عكس گرفتن و گفتن اگه اين مادر گذاشت مي‌خوام برم جبهه و به آرزوم برسم، گفتن خيلي دوست دارم شهيد شم،  باهاش صحبت كنيد تا ايشون رضايت بدن،  به آقاي احمدي گفتن حاج‌آقا دارن يك جوري صحبت مي‌كنن.

همونجور كه رفتن تو سنگر يك پروانه‌اي اومد نشست رو كتاب و من دارم به آرزوم مي‌رسم. 

نامه‌اي رسيد به دستم كه ايشون گفته بودن كه من ممكنه ديگه برنگردم اگرم برگشتم جاي ديگه خدمت مي‌كنم و يك فرد لايق رو جايگزين من كنن.

به آقاي شيرخواني دادم نامه ايشون رو بسيار ناراحت شد و گفت: امكان نداره انشاءالله خودشون برمي‌گرده، و چند روز بعد خبر شهادتشون به ما رسيد. 

حاج خانم از خواستگاري حاج ناصر برامون تعريف كنيد؟ خيلي زود بهم گفت كه مي‌خواد ازدواج كنه زمان دانشجويي، چند جا رفتم نشد،‌ بعد آقا مصطفي در فاميلشون يك دختر معرفي كرد يكروز ماه رمضون همراه ايشون رفتيم به باغ ايشون و فردا كه زنها رفتن براي كار در باغ من هم رفتم و يكي از دخترها رو كه از لحاظ رفتاري خوب بود انتخاب كردم،كه چندبار خواستيم بريم خواستگاري به دم در كه مي‌رسيديم نمي‌ذاشت در بزنيم مي‌گفتن اينا به ظاهر ساختمونشون رسيدن، يكجا ديگه هم رفتيم كه بعداً‌ فهميديم آقا لوازم‌التحرير داشت مي‌گفت: اين آقا از ما پول اضافه مي‌گرفت، من دختر اينو نمي‌خوام. 

تا اينكه رفتيم آخرين جا گفتن دختر پاك و نجيبي هست، رفتيم خونه آقا رضا و نشستيم واون دختر هم با همون لباس ساده اومد تو و نشست و اصلاً‌ درمورد طلا،‌ مهريه صحبتي نكرد، درمورد جنگ صحبت كرد و گفت: نظرتون درمورد وظيفمون چيه؟‌ ايشون گفت هر راهي كه شما بريد من در كنارتونم، گفت: من عقيدشو پسنديدم، از فرداي عروسي يك ماه روزه گرفتن و استغفار كردن براي 2 ساعتي كه اومده بودن تالار.

روزي كه مي‌خواست بره تا دم در باهاش رفتم و ايشون رفت، وقتي كه ايشون مي‌رفت هيچكدوم نمي‌تونستيم از هم دل بكنيم، گفتم: به خدا مي‌سپارمت و در رو بستم تا راحت‌تر دل بكنه و جا نمونه.

موقع عمليات به خونه زنگ مي‌زد، خواب مي‌ديدم 12 امام رو در سرزمين مكه كه ناصر هم در خيمه اباعبدالله بود، گفتم بيا بريم،‌ با دست راستش خيمه امام حسين را اشاره كرد من كجا بيام، يك بسته از آسمان اومد و نشستيم گرفتيم و باز كرديم گفت: اين قرآن،  دعاي كميل،  دعاي ندبه، اين دعوت‌نامه هست كه برام فرستادن، فهميده بودم حاجي شهيد مي‌شه، روزها مي‌رفتم پزشك‌قانوني و منتظرش بودم.  بي‌قرار بودم طولي از ظهر نگذشته بود كه خواهرزاده‌ام اومد گفت: خاله از ناصر چه خبر؟‌ من حدس زدم خبري هست. 

در باز شد مريم خانم همراه مسعود اومدن تو،  چشماش قرمز بود و خيلي گريه كرده بود و من دلداريش مي‌دادم و كارها را براي مراسم راست و ريست كردم،كساني كه منو مي‌ديدن كه آرومم مي‌گفتن دلت از سنگه، مي‌گفتم بچه‌ام آرزوش اين بوده، اما شب‌ها گريه مي‌كردم و از خدا مي‌خواستم كمكم كنه كه صبر كنم،  به آسمون نگاه مي‌كردم و ديدم آسمون باز شد و دو تا اسب سوار اومدن و لباس‌هاي سفيد به تن داشتند با لباس جنگي من امام‌هامو شناختم، پشت سر آنها ناصر آمد،  لباس سربازي و كلاه‌خود به سر داشت، بسيار نوراني و زيبا شده بود، بيدار بودم،‌ به من مي‌خنديد، من از اون حالت بيرون آمدم و نمي‌تونستم حرف بزنم، خداوند چند مرتبه مقام شهيد رو بهم نشون داد،  گفتم چرا بايد گريه كنم، بهش انس گرفته بودم گاهي دلتنگش مي‌شم. 

وقتي از جبهه مي‌اومد مي‌رفت پيش حسن‌آقا،‌ بعد كلانتري،‌ بعد مي‌رفت بهشت زهرا و بين 2 قبر نماز مي‌خوند و همونجا ناهار مي‌خورد و گفته بود اينجا جاي منه و آخرسر هم همون جا دفن شد، وقتي مي‌خواستن خاكش كنن در قبر جاش نمي‌شد از قد بلنديش. 

همكار شهيد:

در سال 69 با ايشون همكار بوديم، ايشون رئيس بخش و من در قسمت كابل بودم،از نظر جسمي رشيد بودن،‌ و بسيار شجاع بودن ولي از نظر زندگي بسيار ساده بودن،  ما كارگر بوديم در قسمت مركز و در اون زمان كمتر به اين بخش مي‌رسيدن، حاج ناصر بين بچه‌ها وايستاد و با بچه‌ها دست مي‌داد و مي‌خواست بوسه بزنه به دست كارگر، من ديدم كه ايشون ناهار نان و ماست مي‌خورد، بسيار فروتن بودن و جاذبش بيشتر از دافعش بود، زماني كه فرمانده ما در بسيج بود يك از جلونظام مي‌گفت تنتون مي‌لرزيد، اما در جاي ديگه بسيار فروتن و ساده بود، آخرين بار در ورزشگاه آزادي باهم بوديم و از مجروحين شيميايي نگهداري و كمك مي‌كرديم، مرد عمل بود، به شهيد آل اسحاق علاقه خاصي داشت. 

(حاج‌ آقا ريش سفيد با بلوز و شلوار طوسي)‌ :

3و 2 مورد رو يادآوري مي‌كنم، از دوران بعد از انقلاب. 

ما در خدمات 118 مشغول خدمت بوديم،‌ شب تا صبح در مخابرات و صبح تا شب در سپاه،كمونيسم‌ها در مخابرات تصميم گرفتن اعتصاب كنن، شهيد عاطف و فرد اسدي به اينجا اخطار دادن كه ما خودمون اينجا رو مي‌گردونيم و همه را پخش كردن به جاهاي مختلف، شهيد عاطف به چهارمحال بختياري رفت و از خاطرات اونجا برايم تعريف مي‌كرد.

بعد از يك مدت محدود كه مشغول شديم عازم كردستان شديم، كافه جوانان را مقر كرده بودن. 

اين دوستان طاقت نياوردن و گفتن ما بيكار نمي‌تونيم بمونيم، مسئوليت جهاد سازندگي و دفتر امام در كارمياران دادن به اين دوستان، دوران بسيار باشكوهي بود و شبانه روز در حال خدمت به مردم اين شهرها بود، مدارس رو تعمير مي‌كردن، در يكي از اين مأموريت‌ها به ما گفتن بايد بريد از پايگاه يك چيزهايي بگيريد ما با يك جيب رفتيم و وارد دهلران شديم، وارد شهر كه شديم جاي ژاندارمري كومهن نگهباني مي‌داد و ما را گرفتن، من خيلي استرس داشتم، اما حاج ناصر خم به ابروش نياورد، روحيمونو تضعيف مي‌كردن و از شكنجه‌ها برامون مي‌گفتن، خيلي مصمم بود. 

به حضرت امام گفتن از نمازهاتون برامون بگيد؟‌ گفت من يادم نيومده بود كه نمازي رو براي خدا خونده باشم وقتي منو دستگير كرده بودن ازشون خواستم اجازه بدن وضو بگيرم نذاشتن،‌ و تيمم كردم و در ماشين نماز خوندم و اگر خدا نمازي رو بخواد از من قبول كنه حتماً‌ همين 2 ركعت نماز هست. 

اونجا در خدمت حاج ناصر نمازي خونديم و من اگر اميدي داشته باشم نمازي قبول درگاه خداوند باشه همين نمازه،‌ شهيد عاطف از كار خسته نمي‌شد، موقعي كه در غرب تهران بود مي‌گفت در شرق تهران كار هست انجام مي‌داد و يا بالعكس.

دوران كاري بسيار مشقت كشيد، وقتي براي مركز نبوت انتخاب شده بودن،‌ نصفي از كارمندها پيغام داده بودن كه ما ايشون را نمي‌خواهيم، هرچي گفتن اينجا پيدات نشه گوش نمي‌داد. 

اينهايي كه مخالف با ايشون بودن بعد از شهادت ايشون چه كارهايي كردن. 

ايشون عاشق امام بودن، يك شبي جماران بسيار سرد بود و ما براي پاسداري از خانه امام رفته بوديم،سرما منو كلافه كرده بود، به حاجي گفتم پاس تموم شده،  گفت: حالا وايستاديم، گفتم من ديگه نمي‌كشم برو پاس بعدي رو صدا كن، همون جوري كه پاس مي‌داديم به من گفت: حسين نفس عميق بكش، امام داره اينجا نفس مي‌كشه و بازدم امام در هوا پخش هست. 

صبح صبحونه خورديم اومدن گفتن يك نفر مي‌تونه بره دستبوسي امام، گفت: اگر اسم من درنياد همتونو مي‌كشم، اسامي را نوشتن و يكي رو درآوردن و اسم ناصر عاطف دراومد، ارادش عملي شد. 

پايين چذابه جايي به اسم خرابه بود مصطفي عبدالهي با ما بود، يك كمپوتي رو باز كردم خوردم و نصفي رو گذاشتم برا شب، بيدار كه شد ديدم ايران موشك مي‌زنه به سمت دشمن و حاج ناصر با هر 40 تاش رفت تو تنگه و برمي‌گشت تو حال عجيبي بود،‌ رفتم سراغ كمپوتم ديدم نيست گفت: من زحمتشو كشيدم. 2 نفر شديم ناصر انداختيم زمين، تنهايي از پس‌اش برنمي‌اومديم. 

اينها لوله كار مي‌گذاشتن، دموكرات‌ها خرابكاري مي‌كردن، فرمانده دموكرات اومد و مي‌خواست ما رودستگير كنه، خداحافظي آخر از ذهنم پاك نمي‌شه، با هم به مرخصي رفته بوديم، اومد دم در خونه ما و هيچكدوم دل نمي‌كنديم، گفت: حسين،‌ گفتم بله،  گفت: براي اولين بار با تمام وجود آماده رفتن شدم و ايشون عازم شد، من 2 روز ديگه از مرخصي مونده بود،‌ به مسجد رفتم و بچه‌ها گفتن گردان انوار عمليات داشته و دل من هري فرو ريخت و گفتن شهيد شدن، به يك بسيجي گفتم جايي كه حاجي افتاده رو نشون بده گفت: دست عراقي‌هاس من در تنگه مرصاد بودم ولي احساس مي‌كردم حاجي راضي نيست من اونجا را ول بكنم و براي تشييع جنازش بيام.

 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208748    |    بازديدکنندگان امروز : 105     |    کل بازديدکنندگان :  2592410    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.38 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد