پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
98
 

مصطفي مزيناني( همكار شهيد):‌

من چند سالي با ايشان همكار بودم،‌ خاطرات بسياري با او دارم ولي روز آخر را هرگز فراموش نمي‌كنم. حدود ساعت 10 صبح بود كه حالش خراب شد گفت:  مي‌روم بيرون از ساختمان مي‌ايستم بلكه يك مقدار حالم بهتر شود، ما به اتفاق همكاران به او اصرار كرديم كه بگذار برويم پيش دكتر ولي چون منتظر پيمانكار بود و به تعهدات كاري بسيار پاي‌بند بود،‌ قبول نكرد.

خلاصه با مرحوم داود آقايي مشورت كردم كه چه كنيم؟ او گفت بهتر است به بهانه خريد شكلات از عمده فروشي محله آقاي شجاعي او را به منزلش ببريم تا استراحت كند. بالاخره راضي شد كه با ما براي خريد بيايد، بعد از اينكه خريد كرديم گفتيم:‌ «خب آقا داود اينجا نزديك خانه شماست پس بهتر است شما برويد منزل و امروز را استراحت كنيد» بازهم قبول نمي‌كرد تا اينكه به زور فرستاديمش منزل،‌ چند ساعت بعد تماس گرفتيم كه جوياي حالش شويم و فهميديم كه منتقلش كردند به بيمارستان و فرداي آن روز ايشان به فيض شهادت نائل شدند. 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208759    |    بازديدکنندگان امروز : 131     |    کل بازديدکنندگان :  2592436    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.37 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد