پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
2
 

سي و ششمين نشست خاطرات شهدا

 شهيد سيد محمود آثاري (مهرماه 90)

همسر شهيد:‌

سال 52 ازدواج كرديم،‌ سال 60 ايشون شهيد شدن،‌ پسردائي من بودند ايشون كرج زندگي مي‌كردند و ما هم يزد بوديم. 

بعد از انقلاب در شورا بودن و قبل از جنگ فعاليت انقلابي داشتن.  اخلاق خيلي خوبي داشتند.

چي شد رفتن جبهه؟‌ وقتي منافق‌ها كابل‌ها رو در شهرهاي مرزي خراب كرده بودند ايشون همراه تيمي رفته بودند براي بازسازي كه به شهادت رسيدند در مهاباد. براي تربيت فرزندانش از روحاني محل پيروي كردن.

همكارهايي كه با ايشون بودن چه كساني بودند؟‌ حاج‌آقا كاظمي،  حاج آقا نصرآبادي سليم‌زاده كه براي زنجان بودند و همه با هم شهيد شدند.

يك سري ديگر هم براي مأموريت به كرمانشاه رفته بودند كه سالم برگشتن.

براي خواستگاري خانواده ايشون اومدن يزد؟‌

 بله،‌ براي خواستگاري اومدن.  و بعد از ازدواج اومديم كرج،‌ اول در كارخونه اتمسفر كار مي‌كردن و بعد رفتن مخابرات.

پسر دوست بود يا دختر دوست؟‌

براش فرقي نداشت هر دو رو دوست داشت اما چون اين پسرم كوچكتر بود خيلي باهاش بازي مي‌كرد و دوستش داشت.  و 2 سال بيشتر نداشت كه پدرش شهيد شد.

حسين خدابخشي (دوست شهيد ) :

دوست قبل و بعد از انقلاب شهيد آثاري هستم.  و قبل از انقلاب با برادرش مرحوم سيد محمود تو تشكيلات وليعصر خدمت آقاي نجفي خدمت مي‌كردند.  كلاس قرآن – پاسخ به سئوالات – يازده جلسه داشت. بعد از انقلاب بچه‌ها در يكجا مشغول شدند و ايشون جزو اعضاي شورا شد،‌ و در تعاوني به مردم خدمت مي‌كردند. 

تعاوني كه در خيابان قيام هست به نام شهيد آثاري هنوز پابرجاست و هميشه وقتش رو براي مردم در شورا مي‌گذروند. 

گفتين در فعاليت اجتماعي محل بسيار همكاري مي‌كردند خاطره‌اي خاصي دارين از ايشون؟‌

در همه كاري پيش‌قدم بودن. در راه رفتن هم ما به گردش نمي‌رسيديم.

پسر شهيد :

صحبت كردن درمورد شهيد فرهنگ خاص خودشو مي‌خواد،‌ درك اينكه شهدا در چه جايگاهي هستن از زبان من قاصر هست.  فرصت درك كردن شهيد هم براي من بسيار كم بود. اجازه بديد از جايگاه فرزند شهيد باهاتون صحبت كنم چون خودمم رو لايق اين سمت فرزندي شهيد نمي‌دونم.

گريزي بزن به حرف حاج‌آقا درمورد حركتي كه انجام دادين،‌ كه ايشون گفتن شايد دير شده باشه،‌ كه من مي‌گم خيلي هم به موقع و به جا هست.  اوايل انقلاب و با ديدن امام مردم روحيه مي‌گرفتن.  شهدا به طور كلي آدم‌هايي خاص هستن و نمي‌شه با چند جمله آنها رو تعريف كرد. من مي‌گم بريم ببينيم شهدا در چه فرهنگي رشد كردند كه به اينجاها رسيدند.

نكته بارزي كه از شهيد آثاري مي‌‌تونم براتون بگم بيشتر جنبه‌هاي انقلابي و ولايت‌مداري داشتن. كه همين براي رسيدن به شخصيت ايشون كافي هست. نقطه‌ايي كه مي‌شه اشاره كرد كه شهدا فقط توي قاب عكس نباشند از خصوصياتشان بگيم. بهتر بود از محل‌هاي قديم آدم‌هايي بودند كه ايشون رو بيشتر مي‌شناختن،‌ همچنين عموم آسيدجواد كه درمورد ايشون اطلاعات بيشتري داشتند.  تقريباً  تمام شهدا نحوه‌ي زندگيشون يك زندگي پاك و صميمي داشتند ياد شهيد كردن مقدمه‌ايي هست براي اينكه پايه‌هاي انقلاب را محكمتر كنيم. 

مادر هرچند وقت‌يكبار آلبومشونو باز مي‌كردن و از عكس‌ها تعريف مي‌كردند من خاطره‌ايي رو از پدر لمس نكردم چون خيلي كوچيك بودم. بعضي وقتا وابستگي بيشتر مي‌شه مخصوصاً  وقتي مادر از خاطرات تعريف مي‌كنن كه چقدر پدر منو دوست داشتند و چه كارهايي برام مي‌كرده و حسرت مي‌خورم كه چرا نتونستم بيشتر لمسش كنم. از خدا بسيار شاكرم كه در چنين كانون خانواده‌ايي به دنيا آمده‌ام كه پدر و عموهاي بزرگوارم خادم مردم و ولايت بودند. ما بعد از جنگ همه چيز رو فراموش كرديم و يك ايام خاص به ياد شهدا ميوفتيم اونم براي رفع تكليف. 

جوان‌هاي ما مي‌تونن بهتر از جوان‌هاي سال 60 و 61 باشن،‌ نبايد شهدا فراموش بشوند. وقتي خودمون ضعيف بشيم نمي‌تونيم بچه‌هامون رو هم قوي بار بياوريم. بايد در زمينه‌هاي زيادي كار كنيم. ما بايد هدف‌مون،‌ فرهنگ‌ ولايت‌مداري رو بين جوان‌ها پرورش بديم.  خيلي‌ها هم هستند كه هنوز سفت و سخت پايبند هستن و بايد از آنها استفاده كنيم. 

برادر شهيد  :

ايشون يك انسان خوش‌برخورد و بسيار خنده‌رو بودن،‌ وقتي ايشون رو از دست داديم،  اطرافيان و فاميل و دوستان بسيار ناراحت شدند،  بعد از انقلاب يك حالت مسئوليت‌پذيري نسبت به امام داشتند و مردم از بي‌عدالتي رنج مي‌بردن،‌ ايشون گروهي را تشكيل دادند و بعد تبديل به شوراي محل شد. ارزاقي كه وارد محل مي‌شد. ايشون نفر مي‌ذاشتن در مغازه‌ها تا عادلانه بين مردم تقسيم بشه كه من شاهد يكي از قضايا بودم. مردي يك سيلي به ايشون زد ولي ايشون ناراحت نشد و نذاشت كسي با اون مرد برخورد كنه مي‌گفت زندگي‌ ما وقف مردم هست. يك كانوني داشتيم به اسم كانون وليعصر كه ايشون از اعضاي اين گروه بودند. افرادي كه در جلسه 14 شركت مي‌كردند از حافظان قرآن بودند كه دوستانشان آقاي خراساني،  رشيدي هستند.  در كنار اون جلسات نامه‌ها و اطلاعيه‌هاي امام مي‌رسيد و كارهاي فرهنگي مي‌كردند.

كار اصليش چي بود؟‌ قبل از مخابرات در شركت لامپ تصوير تهران كار مي‌كردند بعد آمدن مخابرات. 

در يك خانواده مذهبي رشد كردند و بعد از شناخت خودشون، شروع به كارهاي اجتماعي كردند. به لطف خدا امكانات زيادي هست و بايد كار فرهنگي انجام داده بشود.

به پدر و مادر احترام زيادي مي‌گذاشتن. 

يكي از اخلاقيات صله رحم و خيلي مسائل ديگر هست كه فراموش شده اگر خاطره‌ در اين زمينه داريد بگيد؟‌ زماني كه براي مهاباد جبهه رفتن قبل از دهه محرم بود،‌ به آقاي سلطاني زنگ زدن و گفته بودن ما اينجا چيزي نداريم و چند تا نوار تهيه كرده بودند و ظرف 48 ساعت بعد خبر شهادتشون را دادند.

حتي ساك دستي كه آورده بودند از منطقه نوارهايي بود كه از دوستان گرفته بود و غيراخلاقي بودند و جاش نوار مذهبي داده بودند.

چه جوري به پدر و مادر خبر داديد؟‌

تهران بودند و چون خودشون بسيار مذهبي بودند پذيرش‌شو داشتند. ولي در مجموع داغ فرزند سخت هست و تا زماني كه بودند جز شكر خدا حرفي نمي‌زدند و هميشه شاكر بودند. 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208747    |    بازديدکنندگان امروز : 103     |    کل بازديدکنندگان :  2592408    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.36 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد