پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
98
 

شهيد داود شجاعي (قسمت دوم)

آقاي محمد شجاعي (عموي شهيد):

داود جان تازه در مخابرات استخدام شده بود كه گفت مي‌‌خواهم بروم جبهه،‌ كه 3،‌ 4 بار رفت جبهه. من خودم در شركت آب مسئوول اعزام به جبهه بودم،‌ يكبار به داود گفتم،‌ تو كه سابقه جبهه و جانبازي داري،‌ مزاياي دولتي مي‌تواني بگيري. او گفت «عموجان من كه براي پول و مال دنيا به جبهه نرفتم،‌ من با خدا معامله كردم». 

آقاي حسين شجاعي( برادر شهيد): 

داود 2 سال از من بزرگتر بود،‌ از بچگي با هم بوديم،‌ منزلمان سر خيابان شادمان بود،‌ تابستان‌ها به كلاس قرآن مي‌رفتيم،  وقتي كه انقلاب پيروز شد او با دوربيني كه داشت از بالاي همان ساختمان نيمه‌كاره كه هميشه در دهه فجر از تلويزيون مي‌بينيد،‌ شروع كرد به گرفتن عكس‌هاي متوالي از آمدن حضرت امام (ره).

بعد از انقلاب در هلال احمر دوره آموزشي امدادگري را گذراند و در جبهه به كارهاي امدادي مي‌پرداخت تا اينكه در جبهه شيميايي شد ولي هيچ‌وقت از درد و رنجش حرف نمي‌زد.  هربار كه به جبهه مي‌رفت حدود 3 ماه طول مي‌كشيد،  آرزويش مرگ با افتخار بود كه بالاخره به آرزوي ديرينه‌اش رسيد. 

رشته تحصيلي شهيد داود شجاعي چه بود؟ 

هر دو در هنرستان درس مي‌خوانديم،‌ در رشته اتومكانيك. 

آقاي هدايتي( با جناق شهيد): 

آقا داود متأهل بود كه پدرش به رحمت خدا رفت،  او علاوه بر خانواده خودش مسئووليت خانواده پدري‌اش را هم بر عهده داشت با اين حال كه خودش جانباز شيميايي بود.

مردي بسيار شريف و بي‌ادعا بود،  اكثر اقوام و دوستان نمي‌دانستند كه جانباز است،  هميشه مي‌گفت از اينكه تاول‌هاي بدنم پيراهنم را خوني مي‌كند و همسرم مرتب آن را مي‌شويد بسيار شرمنده‌ام،‌ اميدوارم مرا حلال كند.  من 10 تا قبر در قطعه 66 بهشت‌زهرا خريده بودم،  از اينكه براي او قبري نگرفته بودم ناراحت بود و مي‌گفت چرا براي من نخريدي؟  بعدها كه فهميد شيميايي بودنش او را به مرگ سرخ مي‌كشاند،  خوشحال بود و مي‌گفت:  «خدا را شكر اگر بميرم همسايه شهدا ميشوم»!

او ارادت خاصي به اهل بيت داشت و تكيه كلامش «يا اباالفضل» بود،‌ خودش هم قد رشيدي داشت.  آنچان عشق به امام حسين (ع) داشت كه حتي مجالس و مراسم ختم او هم با ايام محرم مصادف شد، الان هم كه شما درباره او برنامه تهيه مي‌كنيد دقيقاً‌ روز اول محرم‌الحرام است!

حال ببينيد چقدر توفيق مي‌خواهد كه اين افتخار نصيب شخص بشود.

فريدون حسن‌زاده باجناق ديگر شهيد: 

آقا داود انسان خوش اخلاقي بود،  تمام فاميل به اين قضيه شهادت مي‌دهند، از خدمت به مردم لذّت مي‌برد و شعارش هميشه اين جمله بود. «جانم فداي رهبر».

حدود 23 سال ايشان را مي‌شناختم ولي باور بفرماييد كه تا 2 سال قبل از شهادتش نمي‌دانستم كه جانباز است. 

چطور شد كه شما متوجه جانبازي او شديد؟

يك بار به اتفاق اهل و عيال رفتيم انزلي،  روي قايق‌ها در مرداب انزلي سوار شده بوديم،‌ آقا داود به بعضي جاها نگاه عميقي مي‌انداخت،‌ يكدفعه گفت:‌ «چقدر شبيه جزيره مجنون است»!‌ آنجا بود كه من پرسيدم:  مگر شما هم آنجا بوديد؟ به آرامي گفت: «بله».

خانم حسيني( همسر شهيد):‌

درود و سلام به تمامي شهداي اسلام و شهداي عزيزمان كه با نثار خون خويش از ميهن عزيزمان ايران دفاع كردند و عاشقانه به شهادت رسيدند. 

از روابط عمومي شركت مخابرات تشكر مي‌كنم كه اين مراسم را برگزار كرديد. 

شهيد دواد شجاعي در تاريخ 20/12/62 به لحاظ حضور در منطقه عملياتي مجنون توسط رژيم بعثي مورد حمله شيميايي قرار گرفت و از ناحيه ريه،  چشم و پوست دچار آسيب جدي شد ولي در مورد اين قضيه با هيچ‌كس صحبت نمي‌كرد و مي‌گفت: «چون بخاطر خدا رفتم جبهه،  نبايد چيزي به زبان بياورم وگرنه اجر معنويش از بين مي‌‌رود».

درباره ماديات مي‌گفت:‌ «هيچ‌كس چيزي از دنيا نمي‌تواند با خودش ببرد،‌ همه چيز در گروي معنويات است». 

بسيار شخص متواضع و فروتني بود وهميشه شاد بود، با وجود سرفه‌هاي زياد سعي مي‌كرد ديگران را شاد كند، درمورد سرويس‌هاي ويژه مخابرات اقوام و دوستان را راهنمايي مي‌كرد براي خيلي از همكارانش ضامن وام مي‌شد و از اينكه مشكل مالي آنها را برطرف مي‌كرد خوشحال بود.

تا زمانيكه در اين دنياي خاكي هستم در فراغش اشك مي‌ريزم و با خاطراتش زندگي مي‌كنم، همسرم هميشه از يگانه فرزندش با افتخار ياد مي‌كرد و من نهايت سعي‌ام را مي‌كنم كه اين امانت را درست تربيت كرده و به جامعه تحويل دهم.

چكيده‌اي از وصيت‌نامه شهيد:‌

با درود و سلام به سرور شهيدان و سالار راه خدا،‌ امام حسين عليه‌السلام و با حسرت به تنهايي او در صحراي كربلا،‌ حسين‌جان يك عمر به فداي لب تشنه و غريب سينه زدم و اشك ريختم و شفيعت قرار دادم.

حسين‌جان بارها و بارها آرزوي حضور در آن محشر و آن روز تاريخ‌ساز را داشتم كه اي كاش مي‌توانستم در كنارت بجنگم و سعادت شهادت در ركاب تو را داشته باشم. 

خدايا تو را شاكرم كه مرا شناختي دادي تا كربلا را بشناسم و تا اين لحظه توفيق حضور در اين نبرد را به من دادي.  پدر و مادر مهربانم رسالت شما سنگين است،‌ به سنگيني غم حسين بر دل زينب (س). از شما مي‌خواهم كه پيام خون شهيد خود را با ريختن اشك بر مزار حسين (ع) كه انشاءالله با ياري صاحب‌الزمان (عج) به فتح آن نائل خواهيد شد،  برسانيد و زينب‌وار خون تمامي شهد را زنده و پابرجا نگه داريد.

پدر و مادر عزيزم مي‌دانم دادن فرزندي كه عمري برايش زحمت كشيديد چقدر مشكل است ولي راه من مي‌تواند مرهمي باشد بر دل سوخته‌اتان. 

فكر دوري مرا از سرتان بيرون كنيد كه من امانتي بيش براي شما نبودم و خوشا به سعادتتان كه امانتدار خوبي بوديد و ابراهيم‌وار فرزند خويش را بر قربانگاه عشق او برديد و به فرمان او گردن نهاديد. 

خدايا تو را شاكرم كه سعادت خانواده شهيد بودن را به من دادي كه از خود چنين نمي‌ديدم. 

ما در راه تو به نبرد با كساني پرداخته‌ايم كه انسانيت خود را به حيوانيت حيوان مبدل كرده‌اند و براي اميال و آرزوهايشان چه جناياتي كه مرتكب نشده‌اند،‌ چه سرزمين‌هايي كه به زير سلطه خويش در نياورده‌اند و چه اماكن مقدسي كه مورد حمله دست جنايتكارانه خود نكرده‌اند؛‌ قدس عزيز،‌ نجف اشرف و كربلاي حسين،  ما مي‌رويم به نبرد و چشمانمان به انتظار فرج نشسته. 

خدايا احساس گناه آنقدر زياد است كه به قبولي شهادت در پيشگاهت به چيز ديگري فكر نمي‌كنم.  تو را سپاس كه مرا از مرگ در بستر نجات دادي و عرق شرم را پاك نمودي. 

پروردگارا امام عزيز  اين مومن دل،  قلب و جان مردم مسلمان دنيا را تا ظهور حضرت مهدي صاحب‌الزمان نگهدار و ما را توفيق قبولي شهادت عنايت فرما.  به اميد فتح كربلا،‌ قدس و نجف و خانه خدا از چنگال ستمگران،  درود بر تمامي شهداي اسلام. داود شجاعي 3/12/1362

دختر شهيد شجاعي:‌

پدر عزيزم،  سومين سالي است كه از فراغ دوريت اشك مي‌ريزم،‌ تو به شهادت رسيدي ولي من دوريت را هنوز باور ندارم.

باورم نيست پدر رفتي و خاموش شدي                        ترك ما كردي و با خاك هم‌آغوش شدي

خانه را نوري اگر بود زرخسار تو بود                اي چراغ دل ما،‌ از چه تو خاموش شدي؟

منم آن دختر بازيگوش كه او را نياز است به دستان پرمهرت هميشه و اين نياز هر روز در قلبم تشديد مي‌شود.  در وصف تو نتوانستم جمله‌اي زيبا بيابم،  فقط مي‌توانم بگويم:  دوستت دارم به اندازه تمام زيبايي‌هاي دنيا. 

به هركجا قدم مي‌گذارم سخن از خوبي و صداقت تو به ميان مي‌آيد و اين بيت سعدي همچون نسيم دلنوازي روح خسته‌ام را نوازش مي‌دهد و غم فراق را برايم آسان مي‌سازد:‌

سعديا مرد نكونام نميرد هرگز                        مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند

اما آيا مي‌توان چون تو زيست؟‌ چه شب‌ها كه به همراه مادرم ديده بر هم ننهادي تا مرا در خواب ناز نگهداري،‌ چه اشك‌ها به رخسار پرمهرت فرو ريخت تا من ناراحت نباشم.

ماه‌هاي محرم در ايام كودكي دوست داشتم به همراه پدرم به هيئت رفته و زنجير بزنم،‌ پدر مرا با خود مي‌برد، من وقتي كه زنجير مي‌زدم براي جانبازان شيميايي دعا مي‌كردم و خواستار شفايشان مي‌شدم،‌ چون ذرّه ذرّه آب شدن پدرم را مي‌ديدم و در كنارش فداكاري مادر در مراقبت از او. 

وقتي در كنكور قبول شدم،‌ پدرم گفت: «دخترم لطف خدا و سعي و تلاش خودت بود كه توانستي قبول بشوي».

اگر روزي غيرت او خرمشهر را آزاد كرد و سلامتي خويش را در راه اسلام و ميهن نثار كرد،‌ حال من هم به اميد خدا مي‌خواهم رشته مورد علاقه‌ام را تا دكترا ادامه دهم تا روح پدرم با موفقيت‌هاي من شاد گردد.

اي آنكه دور از من و در هاي هاي مني، در محفل تنهايي و حزن و اندوه آنگاه كه به تو مي‌انديشم،  مي‌بينم هر چه دارم از تو دارم. 

همكارشهيد :

هيچ‌گاه از او نشنيدم كه بگويد به جبهه رفتم و جنگيدم و ...

فقط وقتي قرص‌هاي زيادي كه روي ميزش بود ديدم،‌ از مسئوول مركز درمورد بيماري‌اش پرسيدم و او در جواب گفت كه داود شجاعي در منطقه جنگي شيمايي شده!  او اهل ايثار و فداكاري بود در پايان جلسه براي اينكه شهيد شجاعي مرا حلال كند،‌ شعري مي‌خوانم:‌

هردم به گوشم مي‌رسد آواي زنگ قافله                                 

                                                اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله

اين زن ميان محملي اندر غم و تاب و تب است

                                                اي واي صدايش آشناست،  اي واي من اين زينب است           

 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208766    |    بازديدکنندگان امروز : 156     |    کل بازديدکنندگان :  2592461    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.38 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد