پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
44
 

سي و هفتمين نشست خاطرات شهدا

 شهيد فرد اسدي (مخابرات منطقه 4 تهران)‌ مهرماه 90

اسم و سابقه كاريتونو همراه با نسبت‌تون با شهيد را براي ما بگيد؟

خانم شاينده ، همكار شهيد :

من شايسته شاينده،‌ حدود 30 سال خدمت كردم و 3 و 2 سال بعد حسابدار اداره منطقه 4 شدم و بسياري از رييس‌ها و معاونين و ... كار كردم،‌ زماني كه آقاي فرد اسدي اومدن براي كار كه ما 2 خانم بوديم و قرار بود يكي از ما به عنوان حسابدار كار كنند، رييس ما منو منتقل كردن به طالقاني، من به آقاي فرد اسدي نامه نوشتم كه نمي‌دونستم به خاطر مذهب كار من ديده نمي‌شه(مذهب من زرتشتي هست)، فرا صبحش منو صدا زد و گفت: شما اين نامه رو نوشتي؟‌ گفتم بله،‌ گفت: اجازه بديد من بررسي كنم و آقاي اكبريان رو صدا كردن و جلسه‌ايي را تشكيل دادن و آقاي فرد اسدي گفتن شرط‌بندي و قرعه‌كشي حرام است و اما بعضي جاها لازم هست كه رأي‌گيري كنيم، اسم ما 2 تا رونوشت و گفت: يكيشو برداريد، گفتم من بر‌نميدارم ،گفت: مي‌خوام شما برداريد،‌ برداشتم و ديدم كه اسم خودم درآمده و گفتم: مهم نيست،‌ فقط مي‌خواستم ببينم شما به عنوان فرد متدين چه جوري عدالت رو به وجود مي‌آوريد، من منش هيچكس رو مانند آقاي فرد اسدي علي‌وار نديدم اينو به عنوان يك زرتشتي ميگم وايشون منو انتخاب كرد. 

در آخرين جلسه‌ايي كه ايشون عازم شدن رفتم پيششون و يك دسته چك سفيد امضاء‌ برام امضاء‌ كرد،‌ هيچوقت فراموش نمي‌كنم آقاي بني‌مولايي، ايشون گفتن من هيچوقت دنبال پول و مقام نبودم و گفتن شعاري كه من اول دادم داره لوس مي‌شه و بهترين جا براي من رفتن به جبهه و شهيد شدن هست، آخرين ملاقات ما بود، ايشون يك هيلمن سفيد داشتن كه با همان رفت و آمد مي‌كردند، يكروز رفت و براي مادرش ماست خريد وقتي اومد 8 ريال پول بنزين رو گذاشت و گفت 1 ليتر بنزين استفاده كردم و اين براي بيت‌المال هست و برش داريد.

هميشه به من مي‌گفت اگر من نبودم به رييس‌هاي بعدي بگو كه براي ما روسا هميشه امكانات خوبي هست به داد اونهايي كه مستحق هستند مثل خدمه،‌ كارگر كابل‌ها و ... برسيد.

از اول وقتي كه اومدن تا وقت شهادت همكار ايشون بودم كه حدود يكسال و نيم بود.

خانم مهين حسن‌پور( همكار شهيد فرد اسدي) :

من قشنگ‌ترين خاطره‌ايي كه داشتم،‌ منزلمون خ آزادي بود، انتقالي گرفتم براي ناحيه 4 كه ايشون ازم پرسيدن چرا مي‌خواي از كار بيسيم در بري؟ گفتم نه بخاطر اينكه منزلمون اين نزديكاست،‌ گفتند:‌ مي‌خواي يك شعبه تو حياط شما بزنيم و ايشونانتقالي منو پذيرفتن.

 به درد دل همه گوش مي‌دادن و روز تشيع جنازه همه‌ي ناحيه رفتن،‌ پدرشون زنگ زدن به آقاي اكبريان و همه متأثر شديم و ناحيه تعطيل شد.  بخاطر اينكه آدم درستي بودن،‌ من اونموقع ماشين‌نويس بودم.

شهادت آقاي كلانتري رو هم وقتي خانومشون خبر دادن همه متأثر شدن،‌ ايشون معاون آقاي كبيري بودن، اين 2 نفر براي كسي بد نخواستن و هيچ آزاري نرسوندن و هواي همه رو داشتن. 

 خانم زهرا خالدي (همكار شهيد فرد اسدي):

‌ خدمت من در ناحيه 9سابق و منطقه4 فعلي بود، كه مديركل منطقه شهيد فرد اسدي بودن، ايشون متانت خاصي داشتن و در اتاقشون يك چيزي مثل صندوق داشتن كه وقتي ظهرها غذاشونو داغ مي‌كردن پول اون برق رو مي‌انداختن داخل صندوق، خيلي متين بودن،‌ بعد از ايشون يك رييس اومدن كه خاطره تلخي داشتم. شلوارمو داخل چكمه كرده بودم كه از تخلفات اداري نامه‌‌ايي اومد بخاطر اينكه شلوارم داخل كفشم بود، من اون موقع ماشين‌نويس بودم. 

خانم شاينده( همكار شهيد فرد اسدي):

ما هميشه با رئيس مراوده داشتيم،‌ خانمي بودن كه براشون توبيخي‌هايي اومد نامه محرمانه‌ايي به آقاي فرد اسدي اومد و خاص اين خانم اخراج كنند. گفت برو پرونده رو دربيار و ببين كي اين پرونده براي اين خانم گزارش داده،‌ متوجه شدم از جايي به حراست خبر داده شده و آقاي فرد اسدي اطلاع نداشتند و ايشون اون فرد رو خواست و باهاش صحبت كردند و اون انفصال‌ خدمتشو را برداشتند و تعهد گرفتند. 

آقاي كمندري زنگنه (كارمند ناحيه 4) ‌:

من مأمور حراست بودم در ناحيه 9‌،‌ بسيار مهربان بود و زودتر از همه مي‌اومدن، يكروز صبح زود اومدن و محوطه پر از برگ بود،‌ آقاي اسدي خودشون شروع كردن به جارو زدن، جانباز بودن و دستشونم ناراحتي داشت. 

با مشتري‌ها برخوردشون خيلي خوب بود،‌ يكروز خانمي بود كه داشتن از ناحيه مي‌رفتن كه خيلي ناراحت بودن و فرستاديمش پيش آقاي اسدي و كارشونو راه انداخت، زماني كه شهيد شده بودند دم حجله آب يخ نذاشته بوديم كه همين خانم پول دادند تا آب يخ بذاريم كه رييس ديد و گفت پول خانمو برگردونيد و آب سردكن وصل كردند. 

 زماني كه برادرشون شهيد شده بود، ‌به كساني كه گريه مي‌كردن مي‌گفت:شهيد پيرو مي‌خواد نه گريه‌كن.

خانم شاينده ،همكار شهيد :

يكروز به من گفت: خانم شاينده گفتم جانم،‌ گفت نگو جانم، ما در دينمون محرم و نامحرم داريم، يك دفعه دوباره تكرار كردم و گفت: من حريف تو نميشم، يكروز آقاي فرد اسدي اومدن برن كه آقاي قاسم‌زاده اومد و به من گفت: شاينده هنوز نمردي و من رسمي گفتم نه،‌ و آقاي فرد اسدي يك لبخندي زد به ما دو تا و گفت: آقاي قاسم‌زاده سعي كنيد حرمت‌ها رو نگه داريد.

 علي رضايي همكار شهيد فرد اسدي :

خاطره اي از شهيد فرد اسدي هست كه كوتاه عرض مي‌كنم. اوايل انقلاب بود كه انقلاب پيروز شده بود من مركز شهيد قندي بودم، حاج‌آقا فلاح خويي اونجا بودند اونموقع، مسئله نماز جماعت عنوان شده بود كه حاج‌‌آقا كلانتري پيش‌نماز بودند،  جمعيت زيادي پشت سر ايشون نماز مي‌خوندند و ما راحت نمي‌تونستيم وارد نماز‌خانه بشيم.  و شهيد كلانتري از شهداي بسيار گرانقدر اداره هستن و اونجا حاج آقا فلاح‌خويي فرمودند شما تو امور (استان تهران،‌ اسمش امور بود)‌ يك آقاي روحاني هستن كه احاديث را نقل مي‌كند و قراره از هر اداره يك نفر بره اونجا و اين احاديث را بگيره و توجيه بشه و در وسط نماز اين احاديث را بازگو و تفسير كنه، من گفتم مشكلي نيست اگر مي‌خوايد من مي‌رم اما گفتم برام بسيار سنگينه، اما گفتن شما وقتتون آزادتر شما بريد و ما رفتيم،  يك روز آقاي روحاني نيامد كه حديث بگه،‌ ديدم آقايي لاغراندام و بسيار متواضع بلند شدن و درس حديث ايشون دادن كه شهيد فرد اسدي بود كه من اونروز ايشون را شناختم ،اذان كه گفته شد همه وضو گرفتن به عنوان پيش‌نماز ايستاد. من اين چند صفحه را از ايشون بخاطر دارم كه بسيار متواضع و داراي دانش ديني بسيار بودند. 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208767    |    بازديدکنندگان امروز : 157     |    کل بازديدکنندگان :  2592462    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.43 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد