پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
44
 

شهيد فرداسدي

آقاي اكبريان همكار شهيد   :

 ايشون الگوي مديريت بودند اولاً زمان مسئوليت خود ايشون هيچ‌گونه حق سرپرستي نگرفتند بنده شاهد بودم تا زماني كه شهيد شدند خودم پيگيري كردم و مبلغ را به خانواده ايشون رسوندم دوم اينكه ايشون مستأجر بودند،‌ خانه تعاوني و سازماني نگرفته بودند و نگرفتند،  ايشون معتقد بودند زمين مال خداست و به همه خواهند داد،‌ اول كارمندها بگيرند،‌ بعدها به ما به عنوان مسئول مي‌دهند،  زمان عزيمت به جبهه آخرين بار ايشون وصيت نمودند درخصوص يك خوروي هليند كه آقاي براتي رانندگيش را به عهده داشتند كه الان اينجا حاضر هستند مبلغ 000/20  تومان درآوردند به من دادند گفتند: كه من تصادف كردم از اين ماشين احتمالاً‌ استفاده شخصي اگر كرده باشم شما اينو هزينه كنيد بعد مبلغ اگر كم بود از خانواده‌ام بگيريد اگر اضافه بود به حساب نهصدو هزار يه تلفني بود تو اين دفتر واريز كنيد كه اين كار رو ما انجام داديم و قبضشو آقاي براتي گرفتند آوردند دادند كه،‌ تحويل خانوادشون داديم،  ايشون الگوي مديريت بودند به ما درس مي‌دادند،‌ دومين خاطره‌اي كه از ايشون داريم اولاً‌ 950 پرسنل داشتيم ناحيه 9 تلفن شهري،  دو تا حسابدار خانم داشتيم يكي خانم شاهنده يكي خانم عبادي،  توي اين تغييرات چارت‌ سازماني يكي از خانم‌ها قرار شد كه حذف بشه ايشون به ما دستور دادند كه يكي از خانم‌ها را انتخاب كنيد يكيش بره به قسمت ديگر،‌ ما اومديم هرچي حساب كرديم ديديم كه يكي از اين خانم‌ها زرتشتيه،‌ يكيش مسلمونه،‌ پيش خودم گفتم كه خب من اين مسلمون رو نگه دارم اون زرتشتي رو بزارم بره،  اين كار رو انجام داديم ما را احضار كردند گفتند براساس چي اين كار و تصميمو گرفتي كار اين بهتر بود يا كار اون گفتم اين زرتشتي بود خواستم نباشه تو سيستم،‌ گفت خب شما اشتباه مي‌كني عدالت اين نيست، كار كدام يكيشون بهتره گفتم: اين زرتشتيه كارش بهتره گفت خب اينو نگه دار به نام خانم شاهنده،  گفت اون مسلمونه كه كارش خوب نيست اونو بفرست بره،  اين درسي بود كه من گرفتم ازش،  يه روز به عنوان خدماتش كارارو من مي‌بردم تو دفترش، يه روز كه رفتم بايگاني براي بازديد يا يه پرونده بگيرم،‌ يه خانمي بود كارمند بود مشكل داشت، لكنت زبان داشت ايشون،‌ بعد اوايل انقلاب هم حجاب و اينها هم چون از ناحيه 9 شروع شده بود و ايشون نمونه حجاب را داده بود براي مخابرات واينها همه جا مخابره شده بود من رفتم تو بايگاني ديديم اين خانم به خاطر اون نارحتي كه داره تو محيط كار سيگار داره مي‌كشه اومدم تصميم گرفتم عجولانه اينو جابجاش كردم، بلافاصله گفتم :كه اين بايد اخراج بشه ايشون منو خواست.  گفت چرا اين كار و كردم گفتم به اين دليل به اين دليل،‌ گفت: نه اين درست نيست.  شما اينو بايد اول تشويق كني،‌ تنبيه كني باهاش يك مقدار كار بكني اين اگر از اينجا بره مي‌دوني چه بلايي سرش مي‌آد مي‌ره رو به فساد و ما بايد جوابگو باشيم،  به ما ضمن اينكه مدير ناحيه بود اون موقع ناحيه 9 تلفن شهري بود،‌ خط دهنده بود ناحيه 9،‌ به همه نواحي،  ايشون درس مي‌داد به ما .خاطره بعدي كه از ايشون داريم ا ايشون تو محيط كار ما نديديم غذاي گرم استفاده كنه من به عنوان خدمات مي‌رفتم كار مي‌بردم براش مي‌ديدم نون خشك و داره با آب و اينها مي‌خوره بعد گفتم: اجازه بديد اينجا ما آبدارچي داريم غذاي گرم املتي نيمرويي چيزي درست كنيم بياريم اينها ولي معتقد بودند زمان جنگ بايد خودشونو با كساني كه تو سنگرند تو منطقه وفق بده و مي گفتند : شما به كار ما كاري نداشته باشيد .در رابطه با كارمندهاي تحت پوشش،‌ مستأجرها رو شناسايي كرده بود من به عنوان خدمات به من مي‌گفتش كه دستور مي‌داد كه شما همه امكان‌ها مال مديرها نيست شما از اين امكانات اداره اجازه داريد به اين مستأجرها سرويس بديد حتي براي اثاث‌كشي من به عنوان مديركل اونجا ديگه مديركل نيستم من ميام شما بريد 4 تا از همكارها رو اطلاع بديد بيان كمك كنند با نيسان‌هاي اداره مستأجر رو جابجا كنيم،‌ خاطرات زيادي داشتيم در رابطه با شهيد اسدي.

هر روز كسي زودتر كسي نمي‌اومد تو اداره يا از من 5 دقيقه زود يا از من 5 دقيقه ديرتر با هم مي‌اومديم مي‌رفتيم بالا امور مشتركين و واگذاري،‌ بايگاني با هم بودند مي‌گفت آقا محسن چكار كنم گفتم عزيزم چكار كنيم گفت ياا... يا آقاي مكرمي بياد دمشقي بياد چندنفر بچه‌ها بيان با هم اينجا رو انجام بديم تا بچه‌ها بيان،  مي‌گفتم حاج‌ آقا شما نه مي‌گفت : نه با هم مي‌رفتيم انجام مي‌داديم و مي‌‌آمديم حاجي يه اخلاقي داشت كه بي‌وضو پشت ميز نمي‌رفت هميشه بايد وضو مي‌گرفت كارمونو كه انجام مي‌داديم تا بچه‌ها مي‌آمدند آقاي مكرمي كه خدا رحمتش كنه و اينها مي‌آمدند بعدازظهر مي‌گفتند كه بله آقا محسن الان بريم مي‌آمديم يه آب جوش مي‌خورد و مي‌رفت وضوشو مي‌گرفت مي‌آمد پشت ميزش،  پشت ميزشم حاجي ‌مي‌دونه نه كه پشت در يه ميزي گذاشته بود و پشت در نشسته بود آقاي مكرمي ؟  مي‌گفت هر كه آمده نگو نيستم هستيم بذار بياد هركس مي‌آمد آزاد بود خودش كارا رو همه رو انجام مي‌داده،‌ بعد خلاصه خدا رحمتش كنه انشاءا... بعد از يه روز گفت: كه ديدم كه ماشينو پارك كرده بودم صبح مي‌آمدم توي راه ديدم بعد از من پشت من آمد گفتم حاج آقا ماشينت فلان جا بوده گفت كجا ديدي گفتم: ديدم فلان جا وايستاده بودم گفتم: من يه كاري داشتم كار شخصي داشتم ماشين رو پارك كردم مي‌رفتم كارمو انجام دادمو اومدم،  گفتم: با ماشينت چرا نرفتي اتفاقاً‌ بارون هم اومده بود،‌ گفت :كه آقا مسلم من چندبار به تو گفتم: اين ماشينو دادن من برم خونم بيام تو اداره يكي هم جلسه مستقيم اين ماشينو ندادند كه من همه جا برم اين ماشين مال ادارست ، نمي‌شه. خلاصه گفتم كه حاج آقا يه روز هم به من گفت آقا مسلم يه دونه قبض صادر كرده يه سري مي‌رفتيم برمي‌گشتيم سري دوم كه مي‌خواستي بري يه قبض مي‌نوشت صادر مي‌كرديم مي‌گفت: آقا مسلم اول اينو ببر بپرداز بيار اون موقع مثلاً  اين 10 تومان نه 10 هزار تومان يا 7 تومان 7 تا تك تومان مي‌گفتيم: حاج‌آقا اين چيه به من گفت: كه آقا مسلم من اين خانه شخصي من زنگ زده اين‌ها رو نوشتم اين دفترته منزل من زنگ زده شخصي زده اينها با اونهاست.

آقاي براتي همكار شهيد :

براتي هستم كه با حاج‌آقا شهيد اسدي،  ايشون وقتي كه اومدند من اون مدت كه حدوداً  اين 30 سال خدمت حدود 4- 5 تا رئيس ناحيه عوض كردم كه باهاشون كار كردم يه روز ما آمديم سرچهار راه طالقاني چراغ قرمز شد من وايستادم،  بعد حاج‌آقا لاجوردي گفت كه برو گفتم چراغ قرمزه،‌ گفت من حكم دارم گفتم حكم شما چه ربطي به چراغ قرمز داره شما حكم براي جاي ديگر و كار ديگر داريد چراغ قرمز و كه ما نبايد بريم كه،‌ كه ا ما وايستاديم چراغ سبز شد و ما حركت كرديم،‌ خدا بيامرزه شهيد اسدي از اين حرفي كه آقاي لاجوردي زدند خيلي ناراحت شدند گفتند: كه ما بايد قانون رو رعايت كنيم كه ديگران رعايت كنند اگر قرار باشد كه شما قانون‌شكني كني بنده قانون‌شكني بكنم اين كار درستي نيست،  خدا بيامرزدش واقعاً مرد به تمام معنايي بود صبح كه با هم مي‌اومديم در يه نانوايي به من گفت: وايستا من وايستادم مي‌رفت نون مي‌گرفت مي‌آورد مي‌ذاشت روي داشبورد ماشين حالا سنگك لواش هر نوني كه صبح تهيه مي‌كرد خيلي تكرار شد من يه روز ارش سئوال كردم كه اين برنامه‌اي كه شما انجام مي‌دي حاج آقا برنامش چيه براي من معمايي شده،‌ و شما هيچ‌وقت نون گرم نمي‌خوريد به هرحال ظهر 10 دقيقه مونده نون بگيريم غذاي گرم استفاده بكنيم گفت نه به خاطر اينكه ما منطقه‌اي كه مي‌ريم جبهه‌اي كه مي‌ريم بچه‌هاي ما اونجا هيچ‌وقت نون گرم نمي‌خورن من زماني كه اونجا هستم زماني هم اين جا برمي‌گردم هيچ‌وقت نون گرم غذاي گرم استفاده نمي‌كنم به خاطر اينه كه من نون رو مي‌گيرم مي‌ذارم سرد مي‌شه ظهر استفاده مي‌كنم اين واقعاً‌ يه درسي بود كه من از ايشون گرفتم اون زماني كه آقاي لاجوردي اينها رفتند مدير امور شد اونجا به آقاي بنا اولايي يه درگيري پيش اومد كه اونجا بين خودشون يه درگيري پيش اومد وايشون يه چند وقتي من مي‌بردمش مي‌رفت زندان اوين براي دادگاه براي كارهاي خيرشون،‌ باز يه معمايي براي من شد من از ايشون سئوال كردم كه شما براي اين كار كه مي‌ريد برمي‌گرديد علتش رو مثلاً‌ ازش سئوال كردم گفت من فقط مي‌خوام بدونم حق با كيه مشكلات چي بوده از اين نظر من كنجكاوي مي‌كنم بعد خاطرات ديگرش هم اين بود كه ايشون هر موقع كه جايي مي‌خواست بره تا جايي كه كار مربوط به اداري بود از ماشين اداره با من مي‌رفت استفاده مي‌كرد اونجايي كه كار خودشو داشت پياده مي‌شد با اتوبوس مي‌رفت،‌ با اتوبوس مي‌رفت كار شخصي و كاري داشت يا چيزي داشت مي‌رفت انجام مي‌داد ماشين همون هيلمن هم برديمش همون هيلمني كه دست خودش بود چيزي هم با همون هيلمن برديمو دفنش كرديم بهشت‌زهرا اينها،‌ تمام كاراشم اين بود كه نيتش اين بود كه اگر كسي خواست كارمندا صحبت‌هايي مي‌كرد برنامه‌هايي كه داشت اين بود كه اگر كارمندي مشكل داره مشكلشو با صحبت حل مي‌كرد كه بعضي اين بود كه از اين منطقه بفرستيمشون بره يه منطقه ديگه. ايشون مي‌گفت نه اگر اين مشكل داره اين مشكلش بايد اينجا حل بشه اگر بره منطقه ديگه بدتر مي‌شه دليلش هم اين بود كه مي‌گفت: اينجا شناخته شده ايرادش اينه مشكلش اينه،  نارساييش اينه اين كار و برده جايي ديگر تا بياد اونها بفهمند يه همچين مشكلي داره زمان مي‌بره و اين ضربه مي‌خوره. 

آقاي زنگنه  همكار شهيد :

بنده زنگنه هستم زمان مسئوليت شهيد بنده مأمور حراست ناحيه 9 بودم.  روزي يه خانم مراجعه كردن امور مشتركين براي كارهاي تلفن‌شان،‌ بعد مثل اينكه همكارا خوش‌رفتاري نكرده بودند و ناراحت بود داشت مي‌رفت پايين خيلي با عصبانيت و ناراحتي،  بنده درو بستم عرض كردم خانم مشكلتان چيه گفت برو تو يه نگهباني، چكاره‌اي؟ بالايي‌ها هيچ كاري واسم نكردند گفتم: پيش حاج‌آقا اسدي رفتي گفت آره پيش اون هم رفتم گفتم: گمان نمي‌كنم گفت نه رفتم زنگ زدم تلفن داخليشان نمي‌دونم 20 يا 21 بود،‌ زنگ زدم گفتم :حاج‌آقا اينطور،  گفت نه پيش من كسي نيومده اون خانمو بيار بالا.  اون خانمو بردم بالا از نظر حجابي هم خوب نبودند ولي خب يه عادتي كه داشتند هيچ‌وقت سرشون رو بلند نمي‌كردند.  هميشه سرشون پايين بود بعد به من گفت: حاجي شما تشريف ببر پايين،‌ من اومدم پايينو اون خانم تا اومد بره ديدم داره گريه مي‌كنه خيلي تشكر كرد و گفت: مي‌بخشيد من پيش ايشون نرفته بودم خيلي انسانند، خيلي انسانند. بعد زماني كه شهيد شدند آقاي اسدي ما حجله زده بوديم جلو ناحيه،‌ همون خانم اومد تابستون هم بود ديگر گفت چرا آب يخ نذاشتيد گفتم: تا وسيله يخش رو نداشتم درآورد.  200 تومان به من داد نمي‌دونم حاجي آقا حضور ذهن دارند يا نه حاج آقا ديدند اون خانم گفت: اين 200 تومان و بريد يخ بگيريد بياريد اينجا يه چند روزي آب خنك بديد به مردم.

گذشت يه روزي آقاي حسيني نماينده مينودشت تشريف آورده بودند اونجا كار اداري داشتند صحبت كردند گفتند: زماني كه انقلاب شد تو جهرم اون برنامه‌ها رو پياده كردند انتخاب مجلس رو ما گفتيم: حاج آقا اسدي شما تشريف بيار از شيراز كانديد شد براي مجلس گفتند من لياقت كانديدي و نمايندگي رو ندارم ديگه زماني هم كه چي شد گفتيم: حالا كه اينجوري شد شما كه مدركتون الكترونيك مي‌گي اين مركز ناحيه 9 به زور ما گذاشتيم گردن ايشون،‌ ايشون هم قبول نمي‌كردند به زور گذاشتيم يكي هم زمان ايشون تلفن‌ها سكه‌اي بودند جلوي ناحيه هم يه 10 ،‌ 12 تا كيوسك تلفن بود،‌ 2،‌ 3 نفر مي‌اومدند اونجا پول خرد مي‌دادند به مردم 9 توماني دادند 10 تومان،  ايشون ديدند خيلي ناراحت شدند بعد اومدند يه كيوسك تلفن گذاشتند داخل اداره،  صلواتيش كردند،‌ يه روز خانومش زنگ زد،  زنگ زدند گفتند: حاج آقا اسدي هستند؟‌ گفتم: نيستند خانم تشريف بردند گفت: اگر ديديد سلام منو برسونيد بهشون گفتم: مگه نمي‌آد خونه ؟ گفت: من چند روزه نديدم بعد از همكارا پرسيدم همكارا گفتند : بابا اين شب‌ها مي‌ره طرف‌هاي يافت‌آباد،  اسماعيل‌آباد،  چهاردانگه و اونجاها نگهباني مي‌ده روز اينجا شبا اونجا دوباره فردا صبحش مي‌آد اينجا.

 يكي هم يه روز روبروي همسايه آقاي هاشم‌زاده بودند عروسي گرفته بودند بالاخره بزن و برقص داخل خونه بود،‌ ايشون اومدند پيش من نشستند گفتند: چه خبره گفتم: عروسيه حاج‌آقا اينجا،‌ نشست پيشم خب ما هم اون موقع‌ها جوون بوديم 26،‌ 27 سال بيش‌تر نداشتيم،‌ گفتش: ببينم مجردي يا متأهلي؟  عرض كردم حاج‌آقا من متأهلم،  بچه داري؟‌ گفتم دارم گفت : چندتا ؟گفتم : يك دختر يك پسر گفت : اسماشون چيه گفتم: پسرم محسنه دختره زينب،  زينب كه گفتم ديدم تكون خورد بعدم شنيدم وصيت‌ كرده بود كه اسم دخترشون هم زينب گذاشته بودند بعد يه روز هم آقاي سعيدي داشتيم مأمور تنظيف بود،‌ محوطه رو نظافت مي‌كردند نيومده بودند دير كرده بودند خدابيامرز خودش اسدي اومد جارو برداشت محوطه رو جارو كرد آقاي سعيدي اومد ديد خيلي ناراحت شد گفت نه ناراحتي نداره كه شما نتونستي بياي من رسيدم من زودتر اومدم بعد از اون ديگر آقاي سعيدي زودتر از همه ميومد اداره،  چيزي نگفت بهش ولي همين تجربه شد زودتر مي‌اومد. 

آقاي قدمعلي حدادان  همكار شهيد :

من قدم علي حدادان مسئول واگذاري خطوط شهيد چمران كه ابلاغ را خود ايشون به من دادند،  ما تا زماني كه با ايشون اصلاً  يه حالت شارجي به خودمون مي‌ديديم مجذوبيت بده انسان چرا تو اتاقش كه وارد مي‌شديم خب حالا ما هم يه مقدار سنمون بالا بود وليكن ايشون پشت ميزش بلند مي‌شد مي‌اومد كنار ما مي‌نشست اين يكي از ادباش بود گه‌گاهي كه ما مراجعه مي‌كرديم اونجا من وضو گرفتن اون رو مكرراً  ديدم اشاره شده به اين مطلب كه براي خوردن ناهار گه‌گاهي يه دفعه ما مي‌رفتيم اونجا من كشوشو ديدم كه به اصطلاح نان بيات حالا ديگه بگيم يا خرماي خشك به اصطلاح حيف بود من يه روزي به فكر افتادم تو اون زمان اين همه اصفهاني‌ها اين نونارو مي‌فرستند براي جبهه،‌ ايشون مأنوسه به اين نون، رفتم اصفهانوتو اومدم باصطلاح چون شريعتم اونجا هست آقاي اكبريان هم مي‌‌دوند من دوگانه سوزم،  هم اصفهان هم اينجا بودم اين حرفا،‌ يه تنوعي بكنيم ،ما هرموقع كه مي‌رفتيم حاج آقا اكبريان براي ما غيبت رد مي‌كرد هرچي غيبت رد مي‌كرد براشون دو نوع گز مي‌برديم گز بدون مغز پسته مي‌آورديم براي روزي كه باصطلاح غيبت ما رو رد كرده گز خوب مي‌آورديم هواي ما رو داشته باشه اينم از دوره آقاي اكبريان كه حاج آقا داشته باشيد من نون رو آوردم گفتم: خدايا تو اداره بهش بدم چه كنم چه نكنم بالاخره نمي‌دونم تو خيابون بود با پسرم حتي آوردم كه يه نصيحتي هم به پسرم بكنه تو جبهه ول نمي‌كرد اينها مادرشم نگران بود نونو كه بهش داديم قبول نمي‌كرد گفتم: آقا به خدا قسم اين شكليه ، فلانه من ديدم كه شما نون استفاده مي‌كنيد حتماً‌ از نون استفاده كنيد گفت :كه پولش رو،‌ ما انقدر اصرار داشتيم كه نگيريم ايشون هم به اصرار كه خب پس من مي‌دم اينو يخ بگيريد مثل يخ، چي بود مثل يخ و اين حرفا بالاخره گفتيم چشم،‌ پسرمو كه آوردم دنبالش به اين اينكه حاج آقا پسر ما رها نمي‌كنه كار را و تا مي‌آد دو مرتبه مي‌خواد بره جبهه،‌ و مادرش نگرانه چون اون يكي جبهه هستش اينم مي‌گه كه علاقمنده بره، بقول معروف تو زمان خودش دو آتيشه بود،‌ يه نصيحتش كنيد.  يه مقدار نره گفت: كه جبهه هميشه نيست من قصدم كه مدرسه كلاس بره ولي مدرسه هميشه هست اين پسر ما از همونجا كفشا رو كشيد بالا و تند و سريع رفت گفت ديدي گفتم يه روز من داشتم با موتور همينطور كه داشتم مي‌رفتم خيابان آزادي اگر دوستان يادشون باشه ما يه پياده‌روي تقريباً  يا يه ماشين‌رويي كه الان هستش يه درب باصطلاح حوضچه ديديم كه كنار هيلمن هم اينجاست و چرا هيلمن هست حاجي نيستش،‌ رفتم جلو موتور و گذاشتم نگاه كردم ديدم حاج‌آقا رفته پايين داخل حوضچه،‌ بعد كه اومد بالا گفتم: حاجي پايين رفته بودي چيكار حالا احتياط كردم بمبي چيزي نذاشته باشند،  اين حوضچه رو يادداشت كن فردا كه اداره بودي بگن از كابليا بيان چيكار كنن بيان مشكل رو حل كنند كه اين مشكل دومرتبه نشه كه ماشين بپره اين حرفا،‌ شنيدم مادرشون و پدرشون رو از منزل كه سوار كرده بياره به اصطلاح بيمارستان حالا همين خاتم‌الانبياء  چي بود اسمش نيايش،  وي رو ببيند كه تير خورده بود مياره تو خيابون نزديك بيمارستان تقريباً‌ محدوده پياده مي‌كنه و يه بليطي مي‌ده دست پدر و مادرش كه از اينجا شما سوار اتوبوس بشيد بعد اين قضيه رو پدرش براي ما تعريف مي‌كرد گفتم :حسن من كه بدون بليط نيستم بدون پول نيستم چرا منو اينجا پياده‌ كردي مي‌گفتن: پدر مسيرم اينه تا اينجا آوردمتون از اينجا خودتون بايد بريد .ماشين مال بيت‌الماله. اين اخلاق و صفات اين شكلي باصطلاح در وجودش بود، حالا يكي هست توي قضايا خودشو مي‌خواد نشون بده يكي  نه، اصلاً‌ بافت وجود ايشون اين بود، اصلاً‌ حقيقت درش مي‌گنجيد و يه حالت مخصوصي داشت، من فكر خودمو دارم مي‌گم آقايي به اسم رجبي بود، آقاي رجبي پيشنماز اينجا،‌ آقايوني كه اينجا هستند خدارو گواه مي‌گيرم زماني كه ايشون پيش‌نماز بودند و آقاي رجبي و آقاي فرد اسدي اونجا بودش من دلم نمي‌چسبيد پشت آقاي رجبي نماز بخونم، معمم بود، گفتم اي كاش اين بياد ما نماز و پشت سر اين بخونيم ،اين حالت رو اكثراً  داشتند، گرچه اونم يه روحاني بسيار خوب و با ادبي بود و اين حرفا،‌ چيزهايي رو بيشتر مي‌تونم نگم ‌ بله پيشنهاد براي پيش‌نماز يادمه كه از من خواست آقاي.. را چطور است كه ما پيش‌نماز بگذاريم گفتم: حاج‌آقا يه خورده اخلاقاً‌ شوخه، جك مي‌گه، من خودمو مي‌گم چنانچه برم پشت سرايشون حالا بعد ممكنه موي سرم سفيد بوده اين حرفا گفتم من خودم اگر برم بگم الله اكبر مي‌رم تو فكر اين جك‌هايي كه ايشون مي‌گه يكي خود من اشتباه مي‌كنم اگر چنانچه ايشون رو نگذاري بهتره زماني كه آقاي رجبي بره پيش‌نماز يكيو مي‌خوام انتخاب كني پذيرفت.

يه خاطره ديگه اينكه يه روزي بعدازظهرها كه مي‌شد باصطلاح من توي محل كارم مي‌موندم از پايين مي‌اومد بالا ما طبقه سوم بوديم ايشون طبقه دوم،‌ اومد يه خورده احوالپرسي مي‌كرد و كنار ما مي‌نشستند و مي‌گفت :كه برادر حداد من يه چيزي مي‌خواهم به شما بگم كه بايد اينو جواب بدي شما يه مقدار شرايط سني‌تون هست تجربه داريد و حالا به قول خودمون بزرگتر از ما هستيد در هر صورت و شكلي اگر موردي از من مي‌بينيد كه مشكل است ايراد داره از نظر پرسنل از نظر مردم از نظر اخلاقي،‌ قيامت مسئوليد اينها رو به من نگيد نگيد مشكلي كه من دارم به من بگيد چشم اين كيه اين چيه از من مي‌خواد من كجا ايشون كجا؟ خدا را گواه مي‌دارم ايشون به من درس ياد مي‌داد با اين حرفش،‌ نهايتاً  اينكه اگر رفتارت يادشون باشه يه روزي شخصي بنام آقاي قاسمي حلا چون گذشته زمان و اون حرف‌ها سرسيم‌بان بود و ايشونو ديده بود كه تو ماشين اداره نفت داره مي‌بره اون رانندش،‌ بعد خواسته بود كه اين ماشين كجا بوده نفت براي كي مي‌بريد شنيده بود كه خلاصه اين نفت رو براي منزل ايشون مي‌برد يك توبيخ‌نامه تندي يه براي ايشون نوشته بود،  بچه‌ها تو تصورشون اينه كه حالا آقاي شهيد فرداسدي با ما پسرخاله هست اخلاقاً  حالا يه مقدار تنگاتنگيم حالا منو ببينند من برم به ايشون بگم آقا چنين كاري رو نكنيد،  اين توبيخو‌ رد نكنيد،  يه 3، 4 تا بود اونها ما رو گرفتند آقاي قاسمي هم يه مقدار خوشنام بود توي افراد و اين حرفا،‌ براي كساني كه خب يه خدمتي مي‌شد بهشون باهاش رفيق بودند،‌ ما رو خواستند كه آقاي حداد مي‌شه با حاجي صحبت كنيد كه اين توبيخ‌ رو از پرونده ايشون برداره،  بالاخره به اصرار اينها ما رفتيم و گفتيم حاج آقا يادتون هست كه به من گفتيد كه اگر مشكلي داشتم به من بگيد،  آقاي قاسمي چند مرتبه اين كارو انجام داده،  اولين بارشه يا دومين بارشه اگر دومين بارشه تو ببخشو بنويس اگر نيست من خواهشم از شما اينه بخوانيش بگيد اين توبيخت، اين كار رو تكرار نكن و اين رو پارش كنيد و اينها نره رو پرونده ايشون،‌ جواب داد قصد منم همين بوده به اصطلاح جوابي بود كه داد. والحمدا... انجامم نداد ما زبانمون الكنه درمورد شهيد فرد اسدي كه سخني بگوييم،  ايشون خيلي بزرگوار بود، بافت ديگه اي داشت، اصلاً  يه چيز ديگه بود، مثل اينكه بايد مي‌رفت شهيد مي‌شد و زمان شهادتش يادمه كه آقاي حاج اصغر بادي فكر يادشون باشه مداحي مي‌كرد يه زيبا براش مي‌خوند و تمام بچه‌هايي كه باز اسم نياريم مثل آقاي نبي‌اولايي كه باز ايشون كه مي‌گه برخورد داشتو و اين حرف‌ها اولين چيزي به ايشون نشان داد به اصطلاح،  خود تابوتو رها نكرد چون مي‌دوني چرا رها نكرد؟ خواست ايشون ازش راضي بشه و حتي من يادمه يه روزي به من گفت: من درمورد يكي از اين مديرهايي كه ميان به اصطلاح تو جلسه اسم نياورد و شناختش خيلي مونده بودم چكار كنم حالا اون زبوني كه اون مي‌گفت: اين جوري نبود كه بگه ها خيلي عاميانه راحت صحبت مي‌كرد من همچنين بد مي‌تونم صحبت كنم اين حرفها،‌ گفت: من دو ركعت نماز خوندم كه اين رو بشناسمش چون تو صحبت‌ها اون موقع كه مي‌خواست غذايي رو تهيه ببينه ناصرآقا رضا هست جناب،‌ بله،‌ حوزه هم كه اين غذا رو ما مي‌خواهيم تهيه كنيم از من مي‌خواست كه حتماً  تشريفاتي باشد ما هم به همين شكل چون اون زمان همه بچه‌ها خوراكشون اون بود به من نمي‌چسبيد غذاي اون‌چناني بيارم. يه تخم‌مرغ و املتي باز هرچي مي‌گم شاهدينش آقاي مسلم، آقاي براتي ،آقاي اكبري ،آقاي زنگنه، همه اينها ،چون با هم تو ناحيه بوديم همه مي‌دونيم كه اين مطالبي نيست كه به اصطلاح تازگي داشته باشد و اين حرفها علي‌الحال اينكه اين غذا رو كه به اين افراد مي‌داد آخرين بار خودش نمي‌خورد تو خود دفتر مديريتش يا اضافي مي‌اومد، يا اضافيش مي‌كرد، آخربار كه اينها مي‌رفتند مي‌اومد توي نمازخونه آقاي مسلم،‌ آقاي مكرمي رحمتش كنه و با اينها مي‌نشست غذا مي‌خورد نه اينكه قصدش غذا  خوردن باشه يه مقدار با اينها همراهي مي‌كرد كه به اصطلاح با اينها هماهنگ و همنوا باشد.

مردم جهرم فقط اسم ايشون رو و حماسه‌اي كه آفريد رو در واقع تو جريانش بودند، از خود اين بزرگوار چيزي نمي‌دونستند، مشخص بود حتي تو سايت در واقع بنياد شهيد هم كه من رفتم وصيت‌نامه اين بزرگوار توي اونجا بود مشخصات اين بزرگوار و ذكر كرده بود بعضي از آيتم‌هاشو نوشته بود نامشخص،‌ مثلاً‌ نوشته بود وضعيت تأهل نامشخص،‌ خانواده اين شهيد براي من خيلي مهمه يعني دلم مي‌خواد واقعاً  بدونم يعني خبري از خانواده‌اش مي‌تونيم داشته باشيم، چه طوري بوده، كجا بوده، الان توچه وضعيتي هستند‌؟ شهداي بزرگوار ديگري كه بالاخره اين عكساشون زينت‌بخش اين اتاق هستش، هر كدومشون رو فرزنداشون كم و بيش آشنا هستيم ،ولي اين شهيد بزرگوار هيچ ارتباطي با خانواده‌اش،  در واقع ارتباط حالا اين است ارتباط خاصي كه بعضي از اين شهدا و خانواده اين شهداي بزرگوار با مخابرات برقرار كردند رو اين برقرار نكرده.  من يه بار صحبت كردم باهاش اجازه بديد ما هم بريم ببينيم چه خبره،‌ گفت :اين نيت غلطه،‌ بريم ببينيم چه خبره هيچي مي‌ريم خرم‌آباد اون وره خرم‌آباد يه تير مي‌زنند مي‌ميري،  بايست نيت كني كه بري اونجا با دشمن بجنگي، اگر اتفاق هم افتاد شهيد مي‌شي پس شماها چون دوره نديديد هواي اينجا رو داشته باشيد ما دوره ديديم ماها بريم اونجا. 

هفته‌اي يك بار جلسه داشته خدماتي‌ها رو جمع مي‌كرده،‌ كس ديگري رو نه، كارمندها خدماتي‌هارا در نمازخانه جمع مي‌كرده خودشون مي‌گفت آقا مسلم يه دونه شكلات بخر بيار ،يه قوري چاي از حاجي‌بابا بگير گرم كن بيار، من مي‌آوردم نمازخانه ،حاجي خودش مي‌نشست دم در قشنگ،  بچه‌ها مي‌نشستند مي‌گفت هركس كه خدماتي دارند بايد بيان همه مي‌اومديم مي‌گفت هركس گرفتاري داره، ناراحتي داره ،احتياجي به چيزي داره، همه رو مي‌نوشت، خدا رحمتش كنه انشاءا... در مستقيم باز بود ، خودش يه ميز داشت دست راست بود پشت در،  هركس مي‌آمد دم در و اينايستد جوابشو بگيره بره به كارش برسه،  از من زودتر هيچ كس اداره نمي‌آد تمام نگهبان ما هم از من شاكي بودند حتي به اون گفتم حاج آقا بچه‌ها گفت عيب نداره بگو چشم،  همون هيلمني كه آقاي براتي مي‌گه مدتي دستش بوده ميومد دم در واي مي ايستاده از من يا 5 دقيقه زود مي‌اومد يا 5 دقيقه دير،  مي‌گفتم حاجي ولش كن الان نه تو تا بري داخل من اين دو تا لاستيكارو دست بكشم گل پاچيده بابا الان خوبه اون موقع اينكه همتون مي‌دونيد كه يقيناً‌ سالم بوده،‌ كار ندارم مي‌رفت بالا مي‌گفت كه آقا مسلم سماورتو روشن كردي مي‌گفتم: بله، پس بيا تا آقاي مكرمي بياد،  دميرچي بياد و فلاني بياد و بچه‌ها بيان با هم بريم امور مشتركين كارا رو انجام بديم بيايم،‌ مي‌گفتم من مي‌رم تو تا نشستي يا كارهاي ديگه انجام مي‌دي مي‌گفت نه خدا شاهده به ابوالفضل گفت هركدوماشونو به من بدي من اونو قبول مي‌كنم،  مي‌گفتم من هيچ‌وقت نمي‌گم، يا آستري رو مي‌گرفتيم همه ميزارو مي‌كشيديم من جارو مي‌كردم يا اون جارو مي‌كرد من طي مي‌زدم. 

يه روز اومدند گفتند كه 2 – 3 تا از بچه‌هاي واگذاري خطوط ساعت كار مي‌رن خونه‌هاشون،  گزارش داده بودند گفتم عيبي نداره چكار بايد بكنيم گفت: پرونده‌شونو بيار 2 نفرو اسم بردآقاي گرامي‌فر، يكي‌شم يادم نيست كيه،  يكيش گرامي‌فر بود،  پرونده‌رو در‌آورديم و ساعت 5/9،‌ 10 صبح‌ رفتيم به آدرس منزلشون،  زنگ زديم با شهيد اسدي،  ما هم به عنوان خدماتش، كارگر من زير نظر ما بود و اينها،  گفتش كه اين كارمندها مي‌دوني الان كجان،‌ گفتم الان اينها واگذاري هستند ديگه يا رفتند مثلاً  بازديد،  صورت‌برداري مي‌رفت اون موقع مي‌گفتن اينها،  رفتيم زنگ خانه‌ها را زديم ديديم آقايون با بيژامه اومدند دم در بعد ايشون يه كاغذي درآوردند و گفتند كه ساعت اداريه الان گفتند بله،‌ گفتند شما قبول داريد ترك كرديد و آمديد منزل گفتند بله،‌ گفتند اينجا رو امضاء‌ كن،‌ 2 نفر از بچه‌هاي واگذاري خطوط ساعت 5/10 صبح امضا كردند كه ما اشتباه كرديم يا خطا كرديم يا از كار حالا در هرحال آمديم منزل،  فردا صبح هم به من گفتند اين 2 نفر رو ابلاغشون رو بزنيد يه 3 ماه انفصال،  اختيارات هم داشتيم اون موقع حالا نمي‌دونم الان طرز كار چه جوريه،  ولي سه ماه انفصال زديم و در هرحال درخواست كرديم براشون،‌ اين آقايون اومدند خداحافظي با من اومدن از من خداحافظي كردند گفتند تنها نامه‌اي كه ما تو مدت عمرمون ديديم به حقه اين نامست،  ما نمي‌بايست اين كار رو ميكرديم، ساعت اداري محل كار و ترك كرديم رفتيم منزل به هرحال حقه و تشكر كردند از ما. 

خب خيلي اون موقعيت يه جوري بود كه افراد مي‌آمدند يك كساني پول خورد رو مي‌فروختند براي ايشون تو نظرش خيلي سخت بود جلوي مخابرات يكي بخواد پول بفروشد پيشنهاد كرد كه آقا يه همچين كاري مي‌خواهيم انجام بديم كه دوستان و بچه‌هاي انجمن كه هستند اينها هر روز يكي بايستد و پول خرد بديم به كسي به افرادي كه مراجعه مي‌كنند و اين حرفها ديگه فروشي نباشد پول در مقابل پول،‌ گفتيم آقا موردي نيست،  بفرماييد چه شكلي عمل كنيم گفت عمل كردنش همين امروز خود من واي مي‌ايستم اولين روز خودش ايستاد و ساعت و زمان رو هم باصطلاح خيلي راحت پشت ببينيد اون طرف نرده‌هاست داخل اداره پولو مي‌داد يعني اين پول اون طرفي نيست اين طرفيه،  مخابرات داره به شما مي‌ده اين حرفا،‌ يعني مي‌خواد بگه كه نحوه باصطلاح خوشبيني مخابرات هم در اينجا به اصطلاح مي‌خواست نشون بده.

ياد باد آن شور و حال و آن سوز و ساز،‌ خلاصه در هنگامه‌ي راز و نياز حلقه‌هاي ذكر و ميدان نبرد،  رقص مرگ آگاهي مردان مرد.  ميگن انسان با تمام وجوه مشتركي كه با جانوران داره يه وجه تمايزي هم كه داره تو جهان‌بيني اسلامي خيلي به شگفت ازش ياد مي‌كنند مي‌گن با ستايش و مدح بسيار بالايي او را از خيلي از ارزش‌ها بالا مي‌برند و تا جايي مي‌رسونند كه تا اعلاء‌ دين بتونه برسه و درصورتي كه از مسير منحرف بشه مياد تا اسفل‌السافلين و از بهائم هم پايين‌تر مي‌آد،‌ خداوكيلي اگر ما تو دوران حيات دنيوي و سوابق كاريمون توفيق ديدن يك نفر مثل فرد اسدي رو نداشتيم شايد تو بعضي از زمينه‌ها نمونه نمي‌توانستيم مثال بزنيم.  انساني آمد كه با يه سري مشخصات خاص خودش يه نمونه‌هايي رو باقي گذاشت تا امثال صحرايي بعداً‌ نگن كه نه خيلي از اين‌ چيزها رو نمي‌شه بهش دست يافت اين آدم بايد زندگي بسيار ساده از حواشي تهران آمد با زحمتي كه باباش پينه دوز بود ديگه آقاي حداد خاطرش هست حاج آقا كفاش بود يه كفاشي خيلي ساده‌اي هم داشت،‌ بله توي نظام آباد يه انساني رو تربيت كردن كه بدون ترديد يكي از الگوهاي بي‌بديل مخابرات و كم‌نظير ايران اسلامي است ما توي مخابرات از اين نظر مي‌گيم كه مشخصه‌هايي ازش ديديم كه من مي‌تونم بگم كه كمتركسي رو مي‌شه پيدا كرد كه جامع اين جهات باشه،  من شايد پهلوي بعضي از دوستاني كه مشتركاً‌ با اين رفقا مجالست داشتيم اسم يك نفر رو فقط بردم كه بعد از شهيد فرد اسدي من اين آدم رو ديدم كه در رعايت بيت‌المال و در ساده‌زيستي انصافاً  مراعات مي‌كرد فقط حرف نمي‌زد مصداق بارز «كونوا دعاةالناس بغيرالسنتكم» بود من ساده‌زيستي فرد اسدي رو انصافاً  نمي‌تونم از ذهنم ببرم اون شلوار بي‌ريا و اون پيراهني كه روي شلوارش مي‌انداخت و معمولاً‌ هم همونهارو مي‌پوشيد يعني دنبال زرو زينت مثل بنده نبود خيلي ساده مي‌گشت،‌ تو زندگي داخليشم حاج آقا حداد چون رفت و آمد  داشت خاطرش هست زندگي داخل منزلش هم همينطور بود،‌ من چون يه چيزي رو نقل كردم ناچار بگم اون داستان اون تروري كه منافقين تو نزديكاي ميدان وليعصر انجام دادند داستانشون قبلاً‌ فكر كنم بچه‌ها تعريف كردند نه؟ يك اتوبوسي رو تو ميدان وليعصر آتيش زده بودن بعد فرد اسدي داشت از اونجا رد مي‌شد و چون گفتند من ديگه تكرارش نكنم بعد از اون جراحتي كه عارض شده بود من رفتم منزلشون كه حالشو بپرسم وارد خونه كه شدم خونه ايشون درست روبروي شهيد رجايي بود يه جايي رو اجاره كرده بود اگر خاطرتون باشه،  وارد كه شدم ديدم كه خب من سري قبل هم رفته بودم اونجا ديديم كه اين ور يه ميز قشنگ گذاشته و يه روميزي خيلي خوشگل روش انداخته گفتم يه ذره شوخي باهاش بكنم كه يه ذره از اون حالت كسلي بياد بيرون گفتم: حسن آقا شما هم كه طاغوتي شدي! گفت : چي؟ گفتم: اين ميزي كه گرفتي اينها،  گفت :خيلي قشنگه،‌ حقيقت دل منو برد اگر مي‌خواي براي شما هم بگيرم گفت: برو نگاش كن شايد خوشت بياد گفتم: نه نمي‌خوام،‌ گفت: من بهت مي‌گم برو نگاه كن،‌ من رفتم اين روميزي رو كه بالا زدم ديدم يه كارتون مقوايي زيرش،‌ بعد يه ذره سر به سر ما هم گذاشت و نشستم اين داستانو تعريف كرد،‌ من اينو گفتم: تكراريه ولي خدا وكيلي قشنگه آدم نمي‌تونه تعريفش نكن،‌ نشستيم يه كم حال و احوال كرديم از وضعش و اين دستش كلاً  از كار افتاده بود،‌ دردم مي‌كرد،  دردش هم اذيتش مي‌كرد،‌ منتها اصلاً‌ يه ذره من توي تمام اين دوران زندگي فرد اسدي نديدم از وضع زندگي خودش و فشارهايي كه داره يكبار شكوه بكنه نمي‌دونم كدوم يكي از شما يادش مياد بگيد من جايزه بهتون مي‌دم هيچ‌وقت نديدم شكايت كنه درحالي كه پشت پرده مشقات زندگي خودش را داشت بعد گفت: كه حسين يه اتفاقي نمي‌دونم صبح اون روز يا روز قبلش افتاده بود گفت : من انقدر كيف كردم مي‌دونم تو هم خوشت مياد مي‌خوام بگم تو هم كيف كني گفتم: خب بگو گفت :از شدت درد كلافه بودم اصلاً  فرد اسدي كسي نبود بره دم در وايسته گفت: شدت درد كلافم كرده بود رفتم دم در، درو باز كردم يه ذره همچين حواسم اصلاً‌ سرجاش بياد ديدم اون موقع رجايي مرحوم رجايي رئيس جمهور شده بود گفت: ديدم پسر رجايي داره دنبال يكي مي‌دود اون يه نفر هم كي بود بچه ديگري بود كه باباش براش يه دوچرخه نو خريده بود اون داشت دوچرخه‌سواري مي‌كرد بعد پسر رئيس‌جمهور مملكت داشت دنبال اين مي‌دويد مي‌گفت: تو رو خدا بده يه دورم من بزنم پسر رئيس جمهور داشت دنبال بچه يه آدم عادي مي‌دويد كه التماس مي‌كرد بذار يه دور با دوچرخه اون بزنه مي‌گفت خداوكيلي من افتخار مي‌كنم كه تو مملكتي دارم زندگي مي‌كنم،  توي مملكتي نقص عضو پيدا كردم كه رئيس‌جمهورش فرزندش شيوه زندگيش در حد همين ساده است.  گفت : يكي از اين همسايه‌ها اومد جلوي شهيد رجايي رو گرفت گفت :آقاي رجايي من چند وقته فيش تلفن دارم نگاه به بعضي صفحه‌ها نكنيد اين‌‌ها زيبايي‌هاي نظام جمهوري اسلامي كه الحمدا... هنوز در اقصي نقاطش رؤيت مي‌شه مي‌گفت: اي بابا، تو رئيس جمهوري، همسايه‌ ما هستي، اگه مي‌توني يه جور اين تلفن ما رو خارج از نوبت بگير ما هم نياز داريم مي‌گفت :رفت خونه بين خودشون و اين همسايه يه ديوار مشترك بود تلفن خونه خودشون رو آورد گذاشت روي اين ديوار گفت: حاج‌آقا اين تلفن روي ديوار مشترك خونمون،  زنگ زد با شما كار داشت شما استفاده كن با ما كار داشت ما ولي خارج از نوبت نمي‌تونم تلفن تو رو داير كنم،‌ اين دوتا خاطره رو اون روز حسن براي من تعريف كرد و كيف مي‌كرد از بيان اين.  ما خداحافظي كرديم رفتيم خونه يا همون شب بود يا فرا شبش با خانمم راه افتاديم رفتيم دوباره منزلشون من حواسم نبود يه فولكس استيشن قديمي باباي ما داشت ازش گرفتم باهاش رفتيم و يه جايي پارك كردم متوجه نشدم كه اين همسايه خوش انصاف نوشته پارك مساوي پنچري،‌ جايي هم نبود پلي چيزي نبود ديوار بود نگو اون ديوار و اون غصب كرده بود كه اينجا جاي پارك ماشين خودش بود ما رفتيمو جاي شما خالي فكر كن حالا ساعت 10،  5/10 شب اومديم سوار ماشين بشيم كه ديدم جفت 4 تا چرخ  اين ماشينو اين پنچرش كرده باهمون وضعي كه حسن داشت اين موتورش رو برداشت آورد دونه دونه اين چرخ‌ها رو ما با حوصله باز كرديم گذاشتيم رو پشت موتور ما رفتيم اولي رو كه برديم پنچريش رو بگيريم فهميديم فقط بادشو خالي كرده باد زديم دونه دونه اين چرخ‌ها رو با حوصله جابجا كرديم بعد مريض رو فرستاديم تو خونه و ما راه افتاديم و رفتيم حوصله خيلي بالايي داشت يكي از روزها دانشجوها قرار گذاشته بودند فردا هركسي همراه خودش سنگ بياره بعد در آن واحد بزنند شيشه‌‌هاي دانشكده رو خورد بكنند يه روز خاصي بود ناقل يكي از دوستان هست كه سري‌هاي بعد انشاءا... دعوت مي‌كنيم بعد برنامه عوض شده بود فرداش هيچ احدي از اين‌ها كه قرار گذاشته بود به وعدش عمل نكرد الاً‌ فرداسدي يه كيف بزرگ زير بغلش گرفته بود بعد رفتيم فهميديم همه اينو پرسنگ كرده برداشته آورده، تنها كسي كه از اون مجموعه كارش رو انجام داده بود فرد اسدي بود ،اصلاً  نترس بود، ظاهرش رو آدم نگاه مي‌كرد احساس نمي‌كرد كه اين فرد انقدر جسارت داشته باشد آره من يادم نمي‌ره كه اين جسارتي رو خدمتتون عرض كنم ما خدمت همين آقاي عبدالهي كه حاج آقاي حداد اسم بردند و شهيد والامقام حاج ناصر عاطف بوديم بعد از شهادت حسن يادم نيست خونه آقاي لك بوديم يا جاي ديگه يه جزوه قرمزرنگي بود داشتند كه زندگينامه شهيد رو مي‌خواستند كه براي اولين بار مكتوبش بكنند انجمن اسلامي مخابرات استان تهران هم متولي بود تيكه‌هاي كاغذي بود بعضي پيام‌هايي كه از زندان فرستاده بود بيرون روي اين بود بعد اينها هم گردآوري شده بود و بيشتر هم خدا رحمتش كنه پدرش كمك كرد،  موقعي كه اين خاطرات دوران جهرم داشت ثبت و ضبط مي‌شد من وسط اين بحث‌ها يكدفعه ديدم حاج ناصر عاطف سه بار بلند برگشت گفت : الله اكبر،  گفتم: حاج ناصر چيه گفت : حسين من توي تمام دوران بعد از ترور جهرم داشتم فكر مي‌كردم كه خدايا چرا من نتونستم حسن تونست ولي امروز متوجه شدم اصلاً  با بودن حسن من چيزي نبودم البته خود ايشون هم شخصيت بزرگي داشت،‌ هي گفت: اين حق حسن بود اصلاً  من قطره‌اي در مقابل يه دريا بودم و واقعيت اينه كه عدالت حكم مي‌كرد كه حسن عامل اين كار باشه نه من.  اين چيزي رو كه من خدمتتون عرض مي‌كنم شايد كسي ديگه براي من تعريف مي‌كرد من باورم نمي‌شد من ناقابل بي‌لياقت بعد از سال‌هاي دانشجويي پيدا شد از اهالي جهرم،  تهران درس حقوق مي‌خوند ظاهراً‌ بعد يه پايان‌نامه‌اي رو داشت تنظيم مي‌كرد بعد واسطه‌اي شد تا حماسه ميدان مصلاي جهرم رو به تصوير بكشه بعد نمي‌دونمم كه از كجا اومد سراغ ما.  بعد ما يه سري كمك كرديم به خانوادش و اينها،‌ اين يه نمايشگاهي در جهرم تو سالگرد 4 آبان بود ديگه توي جهرم توي ميدان مصلا برنامه‌ريزي كرد شما فكر كنيد مثلاً‌ يه 10 سال،‌ بعد از شهادت حسن اين اومد حماسه جهرم رو يه جوري به جهرمي‌ها عشقش رو نشون بده، پدر شهيد بود ،مادر شهيد بود، همسر شهيد بود، دختر شهيد بود، شايد همشيره شهيد هم بود ، ماي ناقابل رو هم دعوت كردند ما حركت كرديم از اين جا رفتيم شيراز،‌ جهرم يه شب يه مراسمي توي يه مسجدي گرفتند كه من CD‌ رو نمي‌دونستم همين يه ماه پيش از خانواده شهيد گرفتم دادم خدمت آقايان كه اينو فكر كنم توي سايت بيارن،  ديدم اونجا اين مواردي كه توي مسجد بيان شده استاندارد نماينده ولي‌فقيه و اين‌ها اومده بود صحبت كردند اين‌ها رو به تصوير كشيدند حالا كاري ندارم از اون مجلس بگذريم فردا صبح گفتند: شما رو مي‌خواهيم ببريم باغي كه حسن فرد اسدي توي اون باغ مخفي شده بود و بعد با ضيافي كه اون بنده خدا كرده بود كه هميشه اكراه داشت كه اسمشون رو ببره،‌ نيروي ارتش كلاً  ريخته بود و اين شهيد رو گرفته بود ما رو روز ساعت حدوداً‌ 9 صبح بردند اين باغو ببينم خدا رو شاهد مي‌گيرم كه بعد از 10 سال كه اون باغ يه مقدار مثلاً  دور و برش شلوغ شده بود از اون حالت انزوا خارج شده بود من روز روشن رفتم ترسيدم خداشاهده، اصلاً‌ خوف منو گرفته بود، بعد اين شهيد شبانه 10 سال پيش مي‌گفتند: قلدرا موقع شب مي‌ترسيدند برند سمت اين باغ،‌ ولي اين آدم، آدم نترسي بود. اونجا حاج آقا حداد يه اشاره‌اي فرمودند اين رو با صداقت خدمت شما مي‌خوام بگم منم خيلي آدم ترسويي نيستم ولي وا... العظيم اونجا در مقابل عظمت فرد اسدي اصلاً  زانوهاي من تاب ايستادن نداشت كه خدايا يه انسان مي‌تونه چقدر ايمان داشته باشد كه درحالي كه خيلي‌ها اون زمان مثل من خوف زيادي داشتند بره اونجا فرماندار انتظامي و رئيس ساواك جهرم رو ترور بكنه، يكيشون به درك واصل بشه يكيشون ناقص‌العضو بشه، بعد بياد بره قاطي جمعيت، بعد از اون‌ور بره خونه يه پيرزني،‌ آدمو ياد داستان مسلم مي‌انداخت، خداشاهده بعد پسر اون پيرزن بياد اين رو ببره تو اين باغ بعد صاحب باغ بياد اينو لو بده ولي ككش نمي‌گزيد تو نمايشگاههايي كه تشكيل مي‌شد، نمايشگاه كتاب ايشون، شهيد آل اسحاق اينها هميشه پيش قدم بودند تو اوايل انقلاب كه هنوز سمتي نگرفته بود، تو PCM‌ بود، بعد اومد تو منطقه 4 كه اون داستان PSM‌ و اينها هم من از آقاي كشاورز خواهش كردم چون اون زمان با ايشون تو PCM‌ بود كه يه فصلي انشاءا... دعوت شد ايشون تعريف كنند معمولاً  با اين موتورش،‌ اين موتورش وسيله نقليه تشكيل اين نمايشگاه‌ها بود،‌ انصافاً‌ بي‌ريا و خيلي ساده ولي با يه حضور بسيار كارآمد توي اين صحنه‌ها ظاهر بود،  يكي از چيزهايي كه شايد كمتر كسي اينو بدونه،  داستان بعد از پيروزي انقلابه،  حسن فرد اسدي است،‌ بعد از پيروزي انقلاب اسلامي يه مدت كوتاهي حسن فرد اسدي توي ستاد مشترك يا دادستاني بود،  بعد يه تيمي بودند كه خدا رحمت كنه مرحوم رضا خطاطي يه مدتي تو منطقه 9 اگر يادتون باشه مي‌اومد درس قرآن مي‌داد،‌ خاطر من هست 2 سال پيش سكته كرد بنده خدا از دنيا رفت من از قول رضا خطاط شنيده بودم.  (بله بله اون اوايل)‌ فرد اسدي ايشون و يه تيمي بودند كه به اصطلاح اين عوامل رژيم سابق رو اينها مي‌رفتند دونه دونه دستگير مي‌كردند و مي‌آوردند هيچ‌وقت اينو فرد اسدي به زبون نياورد،‌ بعد باورتون نمي‌شه اينها رو من از قول فرد اسدي هم شنيدم من اينها رو بعد از شهادت حسن از قول رضا خطاط شنيدم،‌ يه سري چيزهاي مبتذل رو مي‌رفتند جمع مي‌كردند از توي شهر تا اين شهر بالاخره بايد پاكسازي بشه تا تبديل به يه شهري بشه كه شرايط فرهنگيش با نظام جمهوري اسلامي سازگاري داشته باشه،‌ من يادم نمير‌ه بعضي آدم‌هايي رو كه قبل از انقلاب شرايط مناسبي نداشتند بعد از انقلاب عجيب با ديد اغماض به اينها نگاه مي‌كرد،‌ يعني اون قسمت‌هاي مثبت زندگي اينها رو لحاظ مي‌كرد و سعي مي‌كرد كه اون قسمت‌هاي منفيش روزان حاضرشون رو ببينه مگر كساني كه عداوت خيلي سنگيني داشتند ولي خيلي‌ها رو كه ديده بود و مي‌دونست اينها چه مشكلاتي دارند همه رو با ديد اغماض باهاش مواجه مي‌شد،‌ و تخصص توأم با تعهد و رو بهش اعتقاد داشت حسن خب فوق ديپلم مؤسسه عالي آموزش ارتباطات كه دانشكده فعلي اميركبيره اسم ديگش بود و آموزش‌هاي مختلفي رو دوره‌اي مثلاً  امروز مي‌گويند OGT‌ و عملي و ... فرد اسدي كه حسن آقا بيا توي سپاه كردستان ما به شما احتياج داريم خيلي بنده خدا فكر كرد ما هم گفتيم اگر ايشون بگه بله ما هم بلند مي‌شيم مي‌ريم همراهش،‌ ولي با كمال جسارت و با احترامي كه به حاج‌مصطفي ايزدي قائل بود برگشت گفت: كه حاج مصطفي من خيلي دلم مي خواد و شما رو هم دوست دارم اما براي ما سرمايه‌گذاري شده،‌ ما اين سرمايه‌گذاري رو توي مخابرات بايد پس بديم با تمامي كه اونجا مسئوليت مي‌خواستند بهش بدند و مسئوليت قابل توجهي هم بود ولي اينجا حاضر شد و ايستاد و كار با مشقتش رو،  درست اون دوراني بود كه ما مشقت هم داشتيم كه بعضي‌هاش رو آدم روش نمي‌شه بگه خدا شاهده،‌ من روزي كه اسماعيل آل‌اسحاق داشت مي‌رفت با دل شكستگي از مخابرات رفت و بعدش هم ديگه برنگشت ولي چيزي كه بود بعضي‌هاش رو نمي‌شد گفت ديگه اينها بايد دفن بشه با يه سري خاطرات و خدا انشاءا... اون كساني رو كه باعث و باني برخي از اين كارها بودند از گناهشون بگذره كه اينها باعث شدند علقه‌ها و دلبستگي بعضي از اين عزيزانمون به جايي برسه كه احساس بكنند جاي ديگري مفيدتر هستند تا توي مخابرات،‌ تو بحث رعايت بيت‌المال دوستان حتماً‌ اشارات داشته‌اند من يه دونه از صحنه‌ها رو دلم نمي‌آد كه نگم اگر تكراري هم بود دوستان ببخشند يه بنده خدايي توي بيمارستان اميرالمومنين بستري بود به من خبر داد يادم نيست كه اصلاً اونكه بستريه كيه فقط اينو مي‌دونم كه من از يه مسيري رفتم حسن هم همين هيلمن معروفي كه جلسه قبل صحبتش بود زيرپايش بود بعد حسن هم از يه مسير من رسيدم حسن اونجا بود،‌ پدرش اونجا بود هم شيره اش و مادرش اينها هم اومده بودند،‌ يه ساعت‌هايي رو توي بيمارستان ما بوديم بعد آخراش كه اومديم خداحافظي بكنيم حاج امرا... خدا انشاءا.... رحمتش كنه برگشت به حسن گفت كه پسرم داري مي‌ري خونه گفت بله گفت كه مادر تو خواهر تو اينها رو هم مي‌توني ببري من اينجا هستم گفت آره مي‌برمشون،‌ گفت خب خدا پدر تو بيامرزه خيال من راحت شد،  ما اومديم بيرون راه افتاديم كه حال ما همراهي مي‌كرديم كه اينهايي كه سوار شدند برند ما هم راه بيفتيم بريم خونمون خونه ما اون موقع همون مالك اشتر بود حسن فرد اسدي همه رو آورد و آورد و آورد تا رسيد به ايستگاه اتوبوس، بعد از جيبش چيزي درآورد، يه بليط داد به مادرش ،يه بليط داد به خواهرش، 2 تا 3 نفر بودند گفت: كه از اينجا سوار مي‌شيد ميريد ميدان امام،‌ اونجا هم سوار مي‌شيد ميريد خونه،  مادرش گفت: كه يادم نيست كه اصلاً  پدرش هم بود يا نبود خاطرم نيست ولي اين چيزهاش تو ذهنمه،‌ بودش آره ايشون راست مي‌گه پيرمرديه ديگه بعضي‌هاش ديگه سنده ديگه ما نمي‌تونيم تكذيبش بكنيم برگشت گفت: كه بابا من كه مي‌تونستم اينها رو با اتوبوس بفرستم بره گفتم: تو ماشين داري،  گفت :بابا من ، تو خيابان آزادي پارك كرده‌ام اين ماشينو به من دادند از اداره برم خونه از خونه بيام اداره تو مسير يه جا پارك كردم الانم مي‌رم ماشينو ور مي‌دارم و مي‌برمش خونه،  من با ماشين بيت‌المال نمي‌تونم شمارو سوار بكنم. 

براي حسن ختام اين جلسمون يه فرازي از وصيت‌نامه شهيد عاطف رو مي‌خوام بخونم كه در ارتباط با اين شهيد بزرگوار:‌ مي‌فرمايند كه قبر مرا در كنار يا اطراف حسن فرد اسدي تا حد ممكن قرار بدهيد و در اين امر اصرار نورزيد باشد با پا نهادن در قبرم به زيارت آن دوست گرامي رفته و عرض ادب نمايند او انساني با تقوا و سلحشور بود به روح بلند اين بزرگواران درود مي‌فرستيم و مجدداً  تشكر مي‌كنم در واقع از زحمتي كه دوستان كشيده‌اند با يك صلوات خلاصه امروزمون رو خاتمه مي‌دهيم. 

 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208751    |    بازديدکنندگان امروز : 110     |    کل بازديدکنندگان :  2592415    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.38 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد