پنج شنبه ٠٢ آبان ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
83
 

علي رضايي همكار شهيد رفيع‌نيا :  

ايشون هم از شهداي عالي‌قدر هستن، ايشون چند وقت بود كه در مركز شهيد ثابت‌قدم كار مي‌كرد،  ما اونجا تنديس مي‌زديم،‌ و اونجا كه رفت و آمد مي‌كرديم با ايشون آشنا شدم،  بسيار و گرم و صميمي برخورد مي‌كردن و در امور مشتركين كار مي‌كردن، گفت: كه من هم سابقه بسيجي دارم. 

گفتم:‌ برادر مداركتو بيار،‌ من اونجا پذيراي شما هستم، ايشون يك روز اومدن و با هم شروع به صحبت كرديم، گفتند:‌ من اهل دزفول هستم و از دزفول اومدم و چهار تا دختر دارم مستأجر هستم،  و گفتم شما نتونستيد اينجا يك آلونك بخريد و بسيار ناراحت بود،  گفت حقيقتش داستان دارد و ازش خواستم داستانشو بگه. 

گفت حقيقتاً  من هرچي داشتم در دزفول فروختم و آوردن دادم تعاوني مسكن به آقاي (آقايي) و چندين ساله كه من 15-10 ميليون رو دادم و هر وقت من رو مي بينن ميگن خونه‌ شما در طبقه 11 اما شهرداري تا 10 بيشتر اجازه ساخت نداده و ما همه را تحويل داديم و شما بايد بريد شهرداري و بگيد.  گفتم: شما يكي رو بايد الاف مي‌كرد؟  گفت: من جانبار هم هستم،  گفتم مداركشو بيار گفت: رضايي نمي‌توني كاري كني بيام همين جا تو بسيج كار كنم،  من خياطم مي‌تونم براي بچه‌هاي بسيج لباس بدوزم.  گفتم:‌ دست من نيست،  حالا بگم ببينم چي‌ مي‌شه،و بالاخره نشد، داستان خونشو به حاج‌‌آقا صحرايي گفتم و همونجور موند. 

يكروز زنگ زدم حالشو بپرسم،  گفتن سرما خورده و بردنش بيمارستان و وقتي برگشت به مركز رفتم ملاقاتش ديدم حالش خيلي بده و كلا‌ً‌ تغيير كرد،  دوباره فرداش گفتن رفته بيمارستان ايشون جانباز شيميايي بود و وضع خيلي بدي داره، بعد رفتم بيمارستان ديدم يك پاره استخون شده و بسيار ناراحت بود و مي‌گفت: مي‌ترسم خوب نشم و بچه‌هام بي‌پدر بمونن و خونم هم كه اينجوري. 

دكترا ايشون را جواب كرده بودند و آوردنش خونه بستريش كردند و ما با بچه رفتيم ملاقاتش و ديديم حالش خيلي بده،  گريه كرد و گفت: من مي‌دونم كه مي‌ميرم ولي يك كاري كن بچه‌هام آواره نشن و اون خونه رو قضيشو درست كن، از اين جا هم جوابمون كردن.  خيلي جاي مختصر و ناجوري بود.  گفت به من قول بده خونه ما را بگير و بده به بچه‌هام،‌ نگران خونه و بچه‌هات نباش.  شما هم حالت خوب ميشه.  خانومش اجازه گرفته بردش دزفول.  سوار آمبولانس كردنش و بردنش دزفول و بعد از چند روز خبر دادن كه ايشون شهيد شدند 

براي خونش با بچه‌هاي شورا جمع شديم و رفتيم پيش رئيس تعاوني مخابرات،  بسيار بد برخورد كرد آشنا بود با حاج‌آقا صحرايي،  اونروز هم كه حالش بد بود رفتم پيش اين آقا. 

و گفت ايشون پول نداده و من گفتم ايشون 19 ميليون پول داده،كار به جايي رسيد كه ايشون مي‌خواست ما را بزند و بسيار ناراحتي پيش اومد، من گفتم قول دادم و اگر جونمم از دست بدهم بايد اين خونه رو براي اين بچه‌ها بگيرم، حاج آقا صحرايي گفتن ديگه شما نرو،  ما خودمون دنبال مي‌كنيم  و بسيار پيگير شدند.  و اين خانواده رو گول زده بودند كه ما جهيزيه مي‌ديم و يك خونه در اشرفي اصفهاني بهتون مي‌ديم. جوري كه قرار بود خونشون در سعاد‌ت‌آباد باشه،‌ اين خونه جديد شرايط نامناسبي داشت طوري كه زيرزمينو تبديل به خونه كرده بودند. 

گفتم نگيرين اينو قرار بود در فرحزاد به شما خونه بدن. حاج آقا صحرايي رو در جريان گذاشتيم و بالاخره درست شد كه در طبقه چهارم واحدي گرفتن و خانواده‌اش در اونجا ساكن شدند.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 208768    |    بازديدکنندگان امروز : 159     |    کل بازديدکنندگان :  2592464    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.34 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد