چهارشنبه ٠٥ ارديبهشت ١٣٩٧ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > بیان خاطراتی از زبان خانواده شهید محمدرضا اعرابیان
 


  چاپ        ارسال به دوست

بیان خاطراتی از زبان خانواده شهید محمدرضا اعرابیان

سي و سومين نشست خاطرات شهدا
شهيد محمدرضا اعرابيان (اداره كل مخابرات منطقه 3)

مادر شهيد محمدرضا اعرابيان
در سمنان به دنيا آمد و تا 2 سالگي در سمنان بوديم و بعد آمديم تهران، در مدرسه بچه‌ي بسيار آرامي بود و ديپلم گرفت. بسيار زحمت‌كش و با خدا بود. از كلاس سوم دبستان روزه مي‌گرفت و نماز مي‌خوند. بهش مي‌گفتم الان نمي‌خواد روزه بگيري اما نماز بخون. مي‌گفت: نه و دوست دارم روزه بگیرم و وقتي بزرگ شدم و بابام فوت كرد اين روزها براي اون به حساب بياد. در انقلاب هم از اول تا آخر شركت داشت و روزي كه امام خميني(ره) مي‌خواستن بيان تهران و جلوشونو گرفتن يك شب تا صبح گريه مي‌كرد. نوار و اعلاميه پخش مي‌كرد. پاي‌ منبر كافي مي‌رفت و صداشو ضبط مي‌كرد و براي ما هم مي‌ذاشت. شبي كه انقلاب شد يك سرباز رو با خودش آورد خونه، و با هم به تظاهرات مي‌رفتن،‌ وقتي امام آمد، امام را همراهي مي‌كرد و مي‌گفت شما نمي‌دانيد امام خميني(ره) چه شخصيتي داره. با امام زمان رابطه داره،‌ بعد از گرفتن ديپلم وارد مخابرات شد. سال59 بود و وقتي امام دستور دادند كه جنگ شده و بريد جبهه، رفت،‌ اونموقع زن و يك بچه 9 ماهه هم داشت. من گفتم الان نمي‌توني بري مريضي تازه از بيمارستان اومدي ولي گوش نكرد، گفت چون امام دستور داده بايد برم.
خدمتش افتاده بود مشهد. رفت پادگان و 3 ماه خدمت كرد و بعد از اونجا رفت جبهه. يك شب اومد تو آشپزخونه و برام شعر خوند و گفت دعا كن برام كه شهيد بشم. گفتم خدا نكنه انشاءالله برمي‌گردي سر زندگيت و خدمت كني براي مملكت. در جواب من گفت شما هم نگران نباشيد و ناراحت نشويد،‌ و زن و بچه‌اش رو سپرد به ما.
7 و 8 ماه در جبهه بود تا آزادي خرمشهر. تو تلويزيون يك آقايي رو نشون داد گفت ما هم اونجا بوديم منتهي وقتي در حال ضبط این فیلم بودن من رفتم داخله سنگر. و آرزوم اين بود كه در آزادي خرمشهر باشم.
20 روز بود، بعد از اون چندتا كتاب و دعا خريد گفت مي‌رم جبهه.
گفت من دارم مي‌رم اگر شهيد شدم زينب‌وار عمل كن و صبور باش و من گريم گرفت و خودشم زد زير گريه و گفت توكل به خدا كن. و 20 روز تا عيد مانده بود آمد. و بهش خوابي ديدم كه نذر آش كردم تو برگردي گفت مادرم نذر براي چي، هرچي خدا بخواد همون مي‌شه و دوباره رفت. تكيه داده بود به در و بچه‌اش 2 قدم برداشت و خيلي خوشحال شد گفت خدا رو شكر كه راه رفتن بچه‌ام رو ديدم و من گفتم انشاءالله دفعه بعد ميايي و مي‌بينيش. گفت ديگه رفتن ما با خودمونه و برگشتمون با خداست.
به برادرش گفت با دوربين يك عكس بگير من با خودم ببرم. و چند روز بعد دوباره يك عالمه كتاب خريد و رفت جبهه. ديگه رفت و 1 روز به عيد مانده تلفن زد و خانومش رفت جواب داد و تا من رفتم قطع كرده بود و به خانومش گفته بود به مامان بگيد امشب عمليات و برام دعا كنه،‌ اگر شهيد شدم گريه نكنه. دوستاش برامون تعريف كردن كه شب عمليات همه جمع شدن و شروع به دعا خوندن كردن و نوحه خوند و سينه‌زني داشتيم. يك دوست داشت كه مي‌گفت منو نمي‌بردن. به دوستاش گفته بود كه كي شهيد مي‌شه،‌ كي چشمشو از دست مي‌ده، كي سالم مي‌مونه دوستش گفته بوده مگه تو علم غيب داري. گفته بود حالا مي‌بيني من هم شهيد مي‌شم ولي تا وقتي جنازه به دست خانواده‌ام نرسيده چيزي بهشون نگيد. اگه شهيد شدم 3 يا 4 عيد شما زنگ بزنيد و صحبت كنيد بگيد من محمدرضا هستم و احوالپرسي كنيد تا آروم بشن. و به خواهرش زنگ زده بود و با شوهرخواهرش صحبت كرده بود و گفته بوده چرا صدات تغيير كرده تو محمدرضا نيستي. و قسمش دادم كه راست بگو و گوشي رو قطع كرد. تا 12 عيد،‌ شبش هم من خواب ديده بودم كه محمدرضا كتاب دستشه و بقيه دارن سينه مي‌زنن و من درو باز كردم ديدم كه همه دارن مي‌آن و همه قدبلند و شال سبز پوشيده اومدم تو خونه و جمعيت پر و نوحه‌خوني و سينه زني و گفتم چي شده محمدرضا،‌ گفت خبر نداري من شهيد شدم. دوباره شروع كرد به خواندن و گفت ناراحت نباش و غصه نخور. گفت زينب‌وار باش. از خواب پريدم ولي به پدرش نگفتم. اميدوار بودم برام خبري بيادو دخترم گفت چرا ناراحتي؟‌ گفتم نمي‌دونم. سر ناهار زنگ در به صدا درآمد،‌ ديدم آقاشه، فهميدم شهيد شده،‌ گفت:‌ نه مجروح بايد بريم بيمارستان،‌ گفتم: نه من خوابشو ديدم شهيد شده. فاميلا اومدن و گفتن مي‌خوايم بريم بيمارستان گفتم نه بريم پزشك قانوني نمي‌خواد به من دروغ بگيد. رفتيم پزشك‌قانوني، مي‌خواستم برم تو بچه‌مو ببينم دخترم نذاشت. بالاخره اصرار كردم و رفتم و جعبه رو ديدم. با اينكه 10 روز تو بيابون بود اما انگار خواب بود و لبخند مي‌زد مي‌خواستم بوسش كنم كه نذاشتن.
از بچگي زحمت كشيد و درس خوند و بعد هم وارد مخابرات شد. بيسيم درست كرده بود و به رئيس مخابرات نشان داده بود ولي جلوي پيشرفتشو گرفته بودند.
بچه ايشون چند سالشه؟ 30 سالشه و دختر و الان 2 تا بچه داره. 9 ماهش بود بچش شهيد شد.
كدوم محل مي‌شستيد؟‌ اول قلعه مرغي بعثت اما زمان شهادت در فلاح بوديم كه الان كوچه‌اي به اسم ايشونه. برادر دومي هم كه 14 سالش بود مي‌خواست بره جبهه ولي نذاشتن بره و بسيار ناراحت بود. تا با برادر خودم به جبهه رفت.
رفته بوديم مشهد به دنبال قبر آقاي كافي بود و مي‌خواست بره به ملاقات پسر آقاي كافي و نتونست. دبستان فلاح مي‌رفت و ديپلمشو امامزاده حسن گرفت. نمره‌هاشم خوب بود و يك دفعه نرفتيم مدرسه. من بيسواد بودم و وقتي ميومد خونه مي‌گفت 20 گرفتم مي‌گفتم 20 يعني چي؟‌ مي‌گفت يعني بهترين نمره. در مخابرات وارد شده بود. پدرش 25 ساله كه فوت كرده. يك عالمه عكس ازش دارم و بيشترشو بچه‌ها هم ازم گرفتن. عكس كه انداخته بود به من مي‌گفت مامان كدومش قشنگ‌تره براي وقتي كه شهيد شدم و من مي‌گفتم چرا همش حرف شهادت مي‌زني.
2 سال در مخابرات بود. راه شهيدان رو ادامه بدهيد و شهيدها زنده هستند و اسلام را نگه دارند. زمان شاه بايد مي‌رفت خدمت كه آقا فرمان دادند كه نروند و زمان جنگ اعلام كردند 37 بايد برن جنگ. اخلاق و رفتارش چه جوري بود؟‌ اگر من بگم شما مي‌گيد چون مادرشم دارم مي‌گم بريد از همسايه‌ها بپرسيد. باباش در كارخانه پلاستيك‌ كار مي‌كرد و ايشونم تابستون‌ها مي‌رفت پيش پدرش كار مي‌كرد و 1 سال كار كرد و وقتي رفت كلاساي بالاتر كارخانه را ول كرد.
دوستاش كه اومده بودن خونه ما تعريف كردن گفتن اونايي كه گفته بود شهيد مي‌شن شهيد شدند و اوني كه گفته بود چشمشو از دست میده، از دست داده بود و من هم سالم موندم.
وصيت‌نامه هم داره؟ بله دست خانومشه و يك برگي كه براي من و پدرش بوده دست من هست. شب عمليات حرفاشونو تو نوار ضبط كرده بودند و وصيت‌نامش را هم ضبط كرده بود. در يك تيكه از نوارش مي‌گه مادرجان يا از كربلا سلامت مي‌كنم يا از بهشت‌زهرا.
در شوش در عمليات فتح‌المبين شهيد شدن و خط‌شكن بودند. و توپ‌خانه دير حركت كردند و بسيار جوانان شهيد شدند.
خواب شهيد و اولا مي‌ديدم ولي الان كمتره،‌ اگر هم ببينم يادم نمي‌مونه.
يكبار خواب ديدم سر قبر خودش نشسته و مي‌گه مادرجان هروقت پيش من مي‌آيي پيش اين دوستم كه اسمش حسين هم برو، من گفتم مادرجان منكه هميشه براي همه‌ي شهدا فاتحه مي‌خونم. سري بعد كه رفتم مادر اون شهيد سرخاكش بود و ماجرا را تعريف كردم دست به قبرش زدم و بوسش كردم. يكبار ديگر هم گفت مادرجان اينقدر گريه نكن و بي‌تابي نكن. يكبار هم خواب ديدم درجايي پر از انگور هستم و عكسش پر دورتا دورش پر از گل به ديوار بود. گفتم اينجا خانه‌ي تو گفت آره، 1 دانه از اون انگور را بهم داد و هنوز مزه‌اش در دهانم هست.

 


٠٩:٤٨ - شنبه ٣٠ خرداد ١٣٩٤    /    عدد : ٧٣٤٣١    /    تعداد نمایش : ٢٠٠١


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج





/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 19398    |    بازديدکنندگان امروز : 283     |    کل بازديدکنندگان :  2194185    |    بازديدکنندگان آنلاين :  3    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.25 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به شرکت مخابرات استان تهران می باشد