يکشنبه ٣١ شهريور ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > عشق به وطن مرا به جبهه هاي جنگ كشاند
 


  چاپ        ارسال به دوست

عشق به وطن مرا به جبهه هاي جنگ كشاند

فریدون بقا دشتگی می گوید: غیرت اسلامی و عشق به وطن مرا به جبهه های نبرد کشاند. باید به دشمن نشان می دادیم که ما ایستاده ایم و قادر به جنگیدن و دفاع از ناموس و کشورمان هستیم.در زیر گفتگوی اختصاصی این جانباز سرافراز را می خوانید:

 

 


نام: فریدون بقا دشتکی

تاریخ و محل تولد: تیرماه 1345- شیراز

تاریخ اولین اعزام: 18/8/64- شیراز

تاریخ ومحل مجروحیت شیمیایی: 23/11/64- منطقه فاو- عملیات والفجر8

درصد مجروحیت: 70درصد

مدت حضور در جبهه: 18ماه




درمورد نحوه اعزامتان به جبهه برایمان بگویید؟

آبانماه سال 1364 تصمیم گرفتم به جبهه بروم. دوره آموزشی را به مدت 2ماه در پادگان "احمدبن موسی (ع)" در شیراز گذراندم. پس ازآن به گردان امام علی (ع) در لشگر19فجر پیوستم. من بیسیم چی بودم. حدود3ماه در جبهه بودم که در عملیات والفجر8 در فاو مصدوم شیمیایی شدم.



چگونگی شیمیایی شدنتان را برایمان شرح دهید؟

روز بیستم بهمن بود که عملیات والفجر 8 شروع شد. در آستانه فتح فاو بودیم. منتظر بودیم تا هوا تاریک شود، تا عملیات نهایی را انجام دهیم. موقع اذان ظهر بود که دشمن شروع به بمباران شیمیایی کرد.

از ظهر آن روز تا حوالی عصر مرتباً منطقه بمباران می شد. هوا آنقدر آلوده بود که فیلترهای ماسک هم جوابگونبود. دشمن وحشتناک ترین جنایت شیمیایی اش را در فاو انجام داد که باعث شهادت و زخمی شدن تعداد زیادی از رزمندگان ایرانی شد.



نحوه مجروحیت شما چگونه بود؟

یکی از بمبهای شیمیایی در 3متری ما اصابت کرد و گودال بزرگی ایجاد کرد.هوا از گازهای شیمیایی پرشده بود.هنگام عصر بود که توانستیم خودمان را به کنار اروند رود برسانیم،همان موقع بیهوش شدم. ما را روی قایقی سوار کردند و به آن طرف آب آوردند. چیززیادی متوجه نشدم.

بعد از آنکه به هوش آمدم، بالافاصله دچار حالت تهوع و سرگیجه شدم. بدنم شروع به تاول زدن کرد و چشمانم بینایی خودش را از دست داد. تقریباً هیچ چیز را نمی دیدم.اثرات سوختگی روی بدن وصورتم نمایان شده بود.

فقط به یاد دارم که ما را به حمام آب سرد فرستادند وبدنمان را شستیم. باز هم بیهوش شدم و وقتی چشمانم را گشودم، متوجه شدم که در بیمارستان لبافی نژاد تهران هستم. باور کردنش برای خودم سخت بود چون چند روز را در حال بیهوشی سپری کردم.»



از مراحل درمان مصدومیت تان برایمان بگویید؟

تمام بدنم تاول های بزرگی زده بود. چشمانم بینایی اش را از دست داده بود و تنگی نفس، مشکل ریه و سرفه های شدید، سوزش پوست و... از جمله عوارض جسمانی من در بیمارستان بودند. چند روزی در این بیمارستان تحت مداوا بودم که مرا به آلمان اعزام کردند.


به مدت 4ماه در بیمارستانی در کشور آلمان تحت نظر پزشکان بودم.اردیبهشت سال 65بود که حالم رو به بهبود گذاشت و بینایی ام را دوباره بدست آوردم و می توانستم کم کم شروع به راه رفتنم کنم.

حرف زدن برایم مشکل بود. بدنم خشک شده بود و قادر به خوردن هیچ غذایی نبودم.

در مجموع می توانم بگویم بستری شدن در آلمان تاثیرویژه ای در درمانم گذاشت.



دراین مدت که در آلمان بودید، خانواده از شماخبری داشتند؟

از آلمان برایشان نامه فرستادم و به آنها توضیح دادم که به دلیل مجروحیت شیمیایی تحت مداوا هستم . شماره تماس و آدرس خودم را هم برایششان نوشته بودم. مدتی گذشت و آنها با من تماس گرفتند.



در آلمان ملاقاتی هم داشتید؟

از سفارت ایران و هموطنان مقیم آلمان به عیادتمان می آمدند و موجب تقویت روحیه ما می شدند.

تا 50روز کسی نمی توانست به ما نزدیک شود، چون ممکن بود او هم مثل ما شیمیایی شود. در این مدت اگر کسی می خواست ما را ببیند، باید از ماسک استفاده می کردم. من در طول مصدومیتم به صحت این موضوع در ایران پی برده بودم.وقتی در آمبولانس بودم و می خواستند مرا به فرودگاه منتقل کنند، 2نفر دیگر هم در کنارم بودند که مصدوم غیر شیمیایی بودند. ولی در این مدت آنها هم دچار مشکل شدند.



از بازگشتتان به ایران بگویید؟

بعد از مدتی که در آلمان تحت درمان بودم، حالم کمی بهبود یافت و به کشور برگشتم.من به شیراز رفتم و ابتدا به منزل خواهرم وارد شدم.


آنها با دیدن وضعیت ظاهری ام تعجب کرده بودند.از آنجا هم به روستایمان در دشتک رفتم .در این مدت در بیمارستان شیراز تحت درمان بودم .هر 3روز یکبار به پزشک چشم، پوست و ریه در بیمارستان مراجعه می کردم. چشمانم به نور حساسیت زیادی نشان می داد. به همین دلیل مجبور بودم از عینک دودی استفاده کنم.

6ماه در همین حال بودم که وضعیت جسمانی ام کمی به تعادل رسید.همین شد که دوباره تصمیم گرفتم به جبهه برگردم .



چه چیز باعث شد که با آن وضعیت دوباره به جبهه برگردید؟

غیرت و عشق به وطن مرا دوباره به جبهه های نبرد کشاند. دلیلی برای ترس و نرفتن نبود. دوست داشتم به دشمن نشان دهم که همچنان زنده و قادر به جنگیدن و دفاع از ناموس و کشورم هستم.



این بار در چه مسئولیتی به عهده داشتید؟

در عملیات های کربلای 4و5 سال 65 شرکت داشتم و برگشته بودم سر کار اولم ، بیسیم چی بودم. ما در مرکز مخابرات جبهه بودیم و زیاد در خط مقدم جبهه فعالیت نمی کردیم، چون وضعیت جسمانی مان اجازه این کار را نمی داد.تا اواخر سال 65در جبهه بودم . سرانجام مشکلات جسمانی ام مانع حضور بیشترم شد و مرا مجبور ساخت که به خانه برگردم.



چه سالی ازدواج کردید ؟

سال 1370 زندکی مشترک را آغاز کردم.همسرم از بستگانمان بود و از نزدیک نسبت به من و خانواده ام شناخت داشت. همین شد که پذیرفت با من ازدواج کند. در حال حاضر 3فرزند به نام های محبوبه، ناهید و عباس دارم که هر سه در حال تحصیل هستند.



بعد از گذشت این همه سال، حالا وضعیت جسمی تان چطور است؟

تا به امروز 3مرتبه چشم راستم را جراحی کرده ام. قرار است که در آینده نزدیک چشم سمت راستم مورد پیوند قرنیه قرار گیرد. تا حالا چندین بار عفونت ریه،‌فشار خون، تب شدید باعث شده که به بیمارستان بروم.



زمانی که در بیمارستان تحت مداو هستید، خانواده تان با این موضوع چگونه رفتار برخورد می کنند؟

مسلما دچار استرس می شوند و این موضوع باعث افت تحصیلی فرزندانم می شود. آنها مدام نگران وضعیت جسمانی ام هستند و همیشه دعا می کنند که خدا سلامتی را به من برگرداند.

من در خانه که هستم، خیلی زود عصبانی می شوم که این به دلیل مصرف زیاد دارو است. خانواده ام با این مشکل هم مواجه هستند.



آیا به ورزش و ادامه تحصیل علاقمند بودید؟

بله، من به ورزش تیراندازی علاقه دارم و در مسابقات تیراندازی جانبازان هم شرکت کردم.

سال 86بود که تصمیم گرفتم ادامه تحصیل دهم. در دانشگاه پیام نور شیراز در رشته مدیریت دولتی پذیرفته شدم. در حال حاضر تلاش می کنم که واحدهای درسی ام را با نمره مطلوب بگذرانم.



آیا همرزمی هم داشتید که براثر استنشاق گازهای شیمیایی به شهادت برسد؟

شهید"احمد حسین خانی" که در فاو به شهادت رسید. ما در طول مدتی که در جبهه بودیم، مدام در کنار هم بودیم. شهید حسین خانی در همان زمان بر اثر بمباران شیمیایی شهید شد.



در پایان اگر سخنی دارید، برایمان بگویید؟

درک متقابل خانواده، نسبت به مشکلات یک جانباز می تواند در تقویت روحیه او موثر باشد. جانبازان

دوست دارند که خانواده از آنها حمایت کنند. مسئولین بنیاد شهید هم باید با خوش رفتاری با مصدومان شیمیایی رفتار کنند.دیدار آنها با خانواده های جانباز در تقویت روحیه شان،‌خیلی موثر است.

 

جوان آنلاین

عکس:آرشیو

14

 


٠٨:٥٨ - دوشنبه ٢٣ ارديبهشت ١٣٩٢    /    عدد : ٤٨٢٤٧    /    تعداد نمایش : ٢٤١٠


کاربر مهمان
1392/09/30 18:9
1
0
درارتفاعات کنگر لاله حمره بودی بعداز عملیات والفجر 4 فرمانده تیپ امد گفت اگرازسمت سردش حمله نکنیم ما راقیچی میکنند من که مدت23 ماه 15 روز از خدمتم گذشته بود به فرمنده ام گفتم مااز زمانی که بابچه های سپاه وبسیج هستیم ودر عملیاتها یار ویاورهمدیگر شده ام دیگر از هیچ ابر قدرتی جز خداوند متعال نمی تر سیم وما 16 نفر همدوره داوطلب میشویم ومارا بالشگر بچه های بسیج شهرستان زنجان بارمز یا فاطمه الزهرا حمله را شروع کردیم درمیدان مین بودیم که به برادران بسیجی گفتم درمیدان مین هستیم گفت یا زهرا بگو وبرو ومااز میدان مین گذشتیم هرکس قسمتی دارد وهرچی خدا بخواهد همان میشود چه بهتر که ماانسانها در راه خدا شهید شویم چه حیف شد که ما شهید نشدیم وفقط مجروح شدیم ای کاش من هم مثل دو تااز پسر عمه ام شهید میشدم واز خداوند میخواهم که در راه حق بمیرم
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 7261    |    بازديدکنندگان امروز : 332     |    کل بازديدکنندگان :  2577931    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.71 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد