زندگينامه شهيد نصراله بختیاری


     *زندگينامه شهيد نصراله بختیاری *

 

      وقتی در آغازین روزهای بهار چشم به جهان خاکی گشود کمتر کسی می توانست در آغازین روزهای بهاری جوانی اش چشم بر این جهان فانی خواهد بست او در چهارمین روز از اولین ماه سال یکهزار و سیصد و سی و پنج در خانواده ای که نان سفر هاش به برکت شغل شریف کشاورزی مزین بود در قریه ای خوش آب و هوا در حاشیه شهر مذهبی قزوین بنام یانس آباد که امروزه در ضلع شمالی نیروگاه حرارتی 2000 مگا واتی شهید رجائی واقع شده است پا به جهان گذاشت. او زیر سایه پدری زحمت کش که از کشاورزان بنام همان ناحیه بود با نام خانوادگی بختیاری و در دامان پر مهر مادری به دنیا آمد که تقدیر برای آینده کتاب زندگی اش ، صفحاتی همراه با محنتها و رنجهای زمانه رقم زده بود . وی سومین فرزند این خانواده بود و بعد از پسر و دختر بزرگ این خانواده پا به عرصه گیتی نهاد و نام نصراله برای این کودک شیرین انتخاب شد، که به حق نامی برازنده برای او بود ، چراکه در زندگی کوتاهش به پیروزی بزرگی دست یافت ، که تبدیل به خاطره ای جاودانه نزد اقوام و دوستانش شد و شاید بتوان گفت در محضر پروردگاری که نام بزرگش را همواره همراه خود داشت به موهبتی پر شکوه و فیضی عظیم نائل گشت . بدنبال او سه دختر و دو پسر دیگر در این خانواده متولد شدند که هر کدام از آنها لحظاتی دلنشین و پر خاطره را در آینده ای تقریباٌ کوتاه در کنار شهید نصراله گذراندند . به گفته اهالی این خانه ، او از همان ابتدا ، کودکی خاص بود شیرین ودوست داشتنی که گویا از اوان زندگی اش روحی بزرگ داشت و همواره به زندگی بزرگتر از سنش فکر می کرد دوران ابتدایی درس و مدرسه را در روستای زادگاهش گذراند و علاقه ای وِیژه به تحصیل داشت ولی به علت محدود بودن شرایط تحصیل در روستاها او فقط می توانست تا پایان دوره ابتدایی به درس خواندن بپردازد . وی در این چنین محیطی و به دور از هیاهوی شهری بیشتتر از آنچه دنیای پیرامونش بتواند به او بیاموزد ، آموخت و در بستر فرهنگی آن خطه که دعواهای ده پایین و بالایی و نزاع های بومی بر سرزمین ، ودرخت به نوعی عادی بود ، او نوجوانی طالب آرامش و صمیمت بود و صلح و دوستی از ایده آل هایش بود . در سال 1354 به خدمت سربازی اعزام گشت و در جنگ کوتاه (ایران و عمان) شرکت داشت و در همان سال بود که اتفاقی تلخ در زندگی اش روبرو شد و برادر بزرگش ابراهیم را که بیست و شش سال بیشتر نداشت بر اثر سانحه واژگونی تراکتور از دست داد و این واقعه ناگوار برای او که خانواده دوست و مهربان بود بسیار تکان دهنده شد و همان زمان بود که برای تسکین و التیام این غم بزرگ به همراه خواهر بزرگترش که پس از ازدواج به شهر تهران آمده بود و صاحب سه پسر بود به پایتخت آمد و این سرآغاز بخشی جدید از زندگی او شد . .

      شهید نصراله بختیاری پس از آمدن به شهر متوجه دنیای جدیدی شد و بعد از اتمام رساندن دوران سربازی در سال 1356 به ادامه تحصیل پرداخت و این موضوع برایش با اهمیت جلوه کرد. او در تهران سکنی گزید و این حضورش در پایتخت موجب انس و الفت بیشترش با خواهر بزرگش و همسر خواهرش که کارمند بانک ملی ایران بود گشت و البته در کنار همه اینها رشته محبتی که وی از مهربانی هایش به گردن سه پسر خواهرش آویخت مثال زدنی بود ، رشته ای که به حق تا به امروز باقی است و گهگاهی چون بغضی گلویشان را می فشارد. این شهید بزرگوار با وجود جوانی اش بسیار پخته می نمود، و جوانمردیش در رفاقت شهره خاص و عام بود و حتی گاهی اوقات با درایت و متانت بین نزاعهای خانوادگی و اختلافات زناشویی اطرافیان ریش سفیدی می کرد و صلح را بین آنان و خانواده ها برمی گرداند و همین خصوصیات ، از او یک جوان طراز اول در فامیل ساخت . درهمان سالها وارد اداره مخابرات شد و به عنوان سیم بان مشغول به خدمت در این اداره گشت و صداقت را در کارش تزریق کرد تا به این وسیله در بین دوستانش نیز تبدیل به چهره ای محبوب شود. در سال 1359 او که جوانی پایبند به اخلاقیات و بنیان خانواده بود دختر عمه خود را به همسری برگزید و وارد مرحله ای تازه در زندگی اش از ملاک های او در انتخاب همسر ،ایمان و اخلاق بود و این ایده پایه گذار ازدواجش با دختر عمه اش شد و به همراه عروس اش در طبقه پائین منزل خواهر بزرگش آشیانه عشق اش را بنا نهاد ، آشیانه ای که دوام چندانی نداشت و جغد شوم دشمن متجاوز و مهاجم به این مرز و بوم آن را خیلی زود ویران کرد . هنوز چند روزی از ازدواجش نگذشته بود که خبر حمله دشمن بعثی به مرزهای ایران همه جا را گرفت و شهید بختیاری که انسانی متعهد و جوانمرد بود از آمال و آرزوهایش دست کشید و نوعروسش را به خواهر بزرگش سپرد و عازم جبهه های حق علیه باطل شد او معتقد بود که خاک سرزمین اش چون ناموسش می ماند و نباید به دست غیر بیافتد و خود را مکلف به جهاد در برابر دشمن می دانست و اینطور بود که تقریباً پس از نزدیک به سه ماه و اندی حضور در جبهه های نبرد مقابل دشمن بعثی یعنی سر انجام در 14 بهمن 1359 در جبهه میمک شربت شیرین شهادت را نوشید و به این فیض عظیم نائل آمد، تا بار دیگر بزرگی مرامش و سخاوت وجودش را که از روح پر صلاب و جوانمردانه اش تراوش می کرد چون تابلویی زیبا و با شکوه به خاطره خانواده و اطرافیانش بسپارد . رفتنش داغی سنگین بر کمر خمیده پدرش نهاد و غمی جانسوز را در دل مادر زحمتکش و ساده اش نشاند تا این مادر بزرگوار با صبوری و شکیبایی کردن بر این فقدان ، بر افتخاری که نصیبش شده تا رهرو بانو زینب باشد به خود ببالد واین همان مطلبی بود که شهید نصراله از اهل خانواده اش طلب کرده بود تا در غم رفتنش صبور باشند و چون او به دعوت خالقش لبیک گفته بود و این انتخاب را جایز برای مخلوقی سجده گذار در در گاه باری تعالی می دانست . درانتها به قطعه ای از وصیت شهید در یکی از نامه هایش اکتفا می کنیم : .

     "... اینجا همه چیز پاک و بی ریاست و همه جانشان را بر کف دست گذاشته اند تا حافظ خاکشان باشند، من هم برای حفظ وطنم از دست دشمن اینجا هستم و می خواهم که صبور باشید و خواهرم پسرهایت را مرد بار بیاور ...."

روحش شاد و راهش پر رهرو باد