زندگينامه شهيد احمد آخوندی


     *زندگينامه شهيد احمد آخوندی *

 

     ایشان در سال 1335 در خانواده ای کاملاً مذهبی در روستائی اقبلاغ از توابع قزوین چشم به دنیا گشود و در کنار پدر و مادر خود شروع به زندگی کرد سالها پشت سرهم می گذشت و او کودکی تنومندمی شود . تا اینک که ایشان به سن 8سالگی رسید و در این مدت صاحب 2 برادر دیگر هم شده بود. در آن موقع یکی از برادرانش 4 ساله و دیگری 2 ساله بود.مادرشت براثر زایمان چهارم به رحمت ایزدی پیوست و کانون گرم خانواده را سرد کرد. این سه برادر در کنار پدرشان شروع به زندگی کردند که حدود 6 ماه از مرگ مادرشان می گذشت که پدرشان هم دارفانی را وداع گفتند و کانون خانواده خود را سردتر و چراغ خانه را خاموش کردند و آنها را تنهای تنها گذاشتند از آن به بعد زندگی آنها زیر نظر قیوم خویش بود به علت نداشتن سرپرست خوب برادرکوچکش که 2 سال بیش نداشت به پرورشگاه سپرده شد و ایشان با برادر 4 سالش در سختی بسیار زیادی شروع به زندگی کردند . مدتی کمی از زندگی رنج آور آنها در روستا گذشت تا اینکه براثر سختیهای تحمل ناپذیر به تهران پناه آورند و اتاقی برای خود کرایه کردند و در بازار جوراب بافان با برادرش مشغول کار شدن تا سن 18 سالگی که به برای خدمت مقدس سربازی اعزام شدن و بعد از 2 سال اتمام سربازی به تهران آمدن و در شرکت مخابرات استخدام شدن و در سال 1359 ازدواج کرد و تا سال 1364 هم در شرکت مخابرات مشغول به خدمت بودن در کل از کودکی رنجهای فراوان و سختی های بسیاری را تحمل کرده بود . تا این که در سال 11/11/64 مفقود الاثر گردید. تا (کلاس پنجم ) به صورت شبانه در حال تحصیل بود . که روز ها را کار می کرد. به شکر خداوند منان زندگی خوب می گذرد .دو فرزند دختر دارم فاطمه 8 ساله (کلاس دوم) و زهرا 6 ساله (آمادگی ) .

      از لحاظ مذهبی : الحمدالله از اینکه تحت سرپرستی بزرگتری نبود . در مدرسه شاهد از فطرت وذات بسیار پاکی برخوردار بود . جوان پاک و مذهبی بود .قبل از انقلاب از عضو های بسیار فعال جامعه بود و در تمامی تظاهرات و پخش اعلامیه و...... مدرسه آزاد پوستر امام و چیزهای دیگر بعداز انقلاب شرکت در نماز جمعه که یکی از واجبات برایش به شمار می آمد و در کشیکهای شبانه ، مسجد و بسیج چه در محله و چه در شرکت و جاهای دیگر و از شروع جنگ نیز در جبهه های نبرد حق علیه باطل در حال مبارزه با دشمنان اسلام بود .

    روز ها که به سرکار می رفتند حدود ساعت ساعت 4 بعدازظهر به خانه می آمدند ولی اکثراً دیر وقت به خانه می آمدند ، همیشه در فعالیت با بسیج یا جهاد یا سپاه و غیره بودند ، شبها خسته به خانه باز می گشتند . یادم هست در یکی از این روزها که خیلی خسته بودند ، دیر وقت به خانه آمدن و بعد از خوردن شام گفتند : که در مسجد مالک در بازار کشیک هستند به او گفتم اگر خسته هستید ، نرو گفت امکان ندارد قول داده ام باید بروم و بلند شد و رفت و صبح هم از همان جا به اداره رفته بود شب که به خانه آمد خیلی خسته بود، گفت دیشب که نوبت پاس من بود موقعی که برای گشت با دوستان به خیابان رفته بودن ایشان همین طور که راه می رفتند به خواب رفته بودند ، دوستانش مقداری جلو رفته ، دیده بودن که ایشان ایستاده است دو سه باری او را صدا زده بودن او یک دفعه بیدار شده بود که متوجه شده بود در حال راه رفتن خوابش برده است .

     ایشان فردی بسیار خیری بود . در میان فامیل بخاطر خوشروی و سادگی و اخلاص و یکرنگی که داشت از محبوبیت خاصی برخوردار بود . حتی با کودکان نیز رفتاری بسیار گرم و کودکانه و با بزرگان همیشه گرم و صمیمی بود . اگر کسی را می خواست صدا بزند . با دادن لقب برادر یا آقای و یا خواهر او را صدا می زد . در مشکلات (چه فامیل ، چه غریبه) کمک بسیارمی کرد. او همیشه مشکل گشای خوبی بود . که این صفات ایشان (بعد از انقلاب و بعد از اینکه چند بار به جبهه رفت و آمد کرد و از لحاظ معنوی پیشرفت زیادی کرد و ایمانش روز بروز کاملتر می شد . بیشتر وبهتردر وی به چشم می خورد . در مقابل مشکلات و مسائل اجتماعی همیشه احساس مسئولیت می نمود . بطوری که اگر می توانست در حل آن مشکل یکی از افراد حلال مشکل می شد و اگر نمی توانست حتماً هر جوری شده از کسی کمک می گرفت و در مسایل سیاسی و دفاع از مقدمات کشور اسلامیش به قدری قاطع بود که دوستان و آشنایان ذره ای کج روی و انحراف در پیش روی او نمی رفتند .

    ایشان بسیار مشتاق جبهه بود و جنگ در سرماو گرما جبهه را به راحتی خانه ترجیح می داد .اگر می توانست حتماً در عملیات ها شرکت می کرد و بارها شده بود بخاطر جبهه رفتن . در اداره با مخالفت مسئولین رو برو شده بود و اگر در موقعه عملیات ها در جبهه نبود ، افسوس بسیار می خورد و حتی با شنیدن مارش حمله ، چون کودکان گریه می کرد و می گفت خدای من عملیات شروع شد و عاشقها به معشوق می رسند و من در خانه هستم بطوری که تا دو یا سه روز حالت اوعوض می شد و اظهار ناراحتی می کرد . کمک به جنگ و جبهه را از جهت مالی ، جانی ،نقدی هیچگاه فراموش نمی کرد، از عضوهای فعال در انتظامات نماز جمعه ، انجمن اسلامی اداره بود و جزء بسیجیان مسجد ملک (بازار تهران) و جزء بسیج محل نیز بود ، در کلاسهای بسیاری شرکت می کرد در روزهای جمعه با دوستان و خانواده اش به جهاد می رفت و موقعهایی که در منطقه نبودند جهاد را یکی از واجبات می دانستند . در عملیات : بیت المقدس ، فاو(والفجر8) در اولین اعزام نیرو به سوریه به دستور امام عزیز (3ماه) در اولین گروه اعزام به جبهه برای جنگ (منقضی 56) در جبهه های سومار درکردستان ، مهاباد در آزاد سازی خرمشهر و بوستان ، سوسنگرد و خیلی جبهه های دیگر که ذکر نامش یادم نیست عملیات کربلای (5) (شلمچه). تیربار چی بود و همچنین راننده آمبولانس و ماشین مهمات و نیرو بود . اگثر اوقات جزو خط شکنان از جان گذشته بود و درعملیات کربلای (5) که مفقود شد به گفته یکی از دوستانش که با او همرزم بود می گفت : فرماندهی گروه خود را به عهده داشت . در والفجر 8(فاو) ایشان در جبهه مجروح شدند و ترکش زیادی به بدن او پاشیده شده بود ، بطوری که تا مدت طولانی درگیر درد آن بود و در همان روزها بود که او همش از دوستش آقای ثابت قدم تعریف می کرد و می گفت: روزحمله خیلی نورانی شده بود و بعدهم ناراحت می شد از این که این دو یار دیرینه و در کنار هم بودند وقتی درباره برادر ثابت قدم از او سئوال می کردیم با چشم گریان و بغض در گلو ابراز ناراحتی می کرداز شهید نشدن خودش و اینکه چرا دوستش و یار با وفایش او را تنها گذشته و با ناراحتی زیاد می گفت که من حتماً قبل از سال او یا به او می پیوندم یا می روم او را با خودم می آورم که همین طور هم شد و قبل از سالش ایشان نیز مفقود شد و کانون گرم خانه را سرد و خاموش کرده . این دفعه که به جبهه می رفت به طور عجیبی عوض شده بود . که دیگر پیش از حد خاکی شده بودن خیلی خوشحال بود،و همش می گفتن احساس دیگری دارم فکر می کنم به آرزوهایم خواهم رسید و دائماً بچه هایش را به من (همسرش ) سفارش می کرد . دائماً از صف خارج می شد و به طرف بچه ها می آمد و هر دفعه به بهانه ای به آنها محبت می کرد و می خندید ، گویا این بار به او الهام شده بود که برای مدت مدیدی دور از آنها خواهد بود . با دستان خودش به پیشانی فاطمه دختر بزرگش هنگام رفتن به بدرقه ، پیشانی بند به نام یا زهرا (س) بست و عکس امام را به روی سینه وی چساند و چادر مشکی و بلندی به سر دخترش انداخت و تا موقعی که دسته آنها از ما دور شود ، چشم از بچه ها بر نمی داشت .رابطه عجیبی بود ، بین او و فرزندانش مخصوصاً دختر کوچکش زهرا ، زهرا علاقه خاصی به پدرش داشت . همین طور پدرش به ایشان وقتی که احمد آقا سرویس اداره را داشتند و بعد از ظهرها با مینی بوس به خانه برمی گشتند ، اگر زهرا خواب بود با صدای مینی بوس ایشان از خواب بیدار می شد و سراسیمه به طرف درب حیاط می دوید و اگر احمد آقا به خانه می آمدند ، اگر زهرا خواب بود باید ایشان را بیدار می کردند و با او بازی می کردند و اگر روزی می شد که ایشان دیر وقت به خانه می آمدند زهرا تا آخر وقت دم درب حیاط می ایستادند تا پدرشان به منزل بیایند .البته فاطمه بخاطر صبر و استقامتی که داشت او هم یه جوری دیگر محبت می کرد . و اما این بار که ایشان به جبهه می رفت به بچه ها سفارش می کرد که دخترهای خوبی باشند و مرا به صبر و استقامت در برابر مشکلات دعوت می کرد و از صبر و استقامت و رنجهای خانم زینب (س) برایم می گفت و در آخر وقتی که دیگر از ما دور می شد ، گفت اگر روزی خواستی فاطمه یا زهرا را به خاطره تربیت سعی تنبیه کنی تو را به خدا اگر به صورتشان سیلی بزنی اگر شده به خاطر نامشان آخر او عاشق حضرت فاطمه (س) بود و به همین دلیل در تربیت بچه هایش سعی بسیار می کرد که الگوی از فاطمه (س) باشند و در عملیات کربلای (5) با رمزه یا زهرا (س) به معشوقش رسید او از خدا خواسته بود که (حر) گونه به شهادت برسد . او گفته بود خدایا حسین گونه نزیستم که حسین گونه به شهادت برسم ، پس مرا (حر) گونه بپذیر و به گفته همرزمانش (حر) گونه هم به شهادت رسید . آری قاسم وار به میدان جهاد پا نهاد و در صحنه کاروزار برای یاری دین حق و فرزند قرآن جان خود را آماج گلوله های خصم بدکاران کر د و با عشقی عمیق به اسلام و قرآن مفقود گشت و به آرزوی دیر ینه اش که شهادت در راه ا... بود دست یافت و به ملکوت اعلی پیوست و سرورش حسین (ع) را در آغوش گرفت .

    يادش گرامي و راهش پر رهرو باد .