زندگينامه شهید عبداله داودی     


     *نگاهی به زندگي شهید عبداله داودی     *

بسم الله الرحمن الرحیم


نام شهید : عبداله داودی                                                  سن شهادت : 29 سال
تاریخ تولد : 1336                                                         محل خدمت : اداره کل طرح و مهندسی
محل تولد : تهران                                                          میزان تحصیلات : دیپلم
تاریخ شهادت : 28/04/1365                                            آخرین سمت : تکنسین طراحی مهندسی
محل شهادت : مهران

خلاصه :

در پاییز سال 1366 هجری شمسی در تهران بدنیا آمد. در تاریخ 1/12/1362 به عنوان تکنسین وارد شرکت
شد.
صداقت و محبت از ویژگیهای بارز شهید بود به ندای رهبرش لبیک گفته لذا با اولین کاروان راهیان کربلای
استان تهران عازم جبهه شد در جبهه های فکه، فاو و مهران حضور یافت .
سرانجام بعد از آخرین شلیک آر – پی چی به سوی دشمن هدف ترکش خمپاره قرار گرفت و به شهادت رسید
. از وی یک فرزند دختر به یادگار مانده است .

مزار : بهشت زهرا (قطعه 53 ردیف 122 شماره 15)


زندگی نامه :
در پاییز سال 1336 به دنیا آمد . او کاری را برای خوش آمد مردم انجام نمی داد مگر این که رضای خدا در آن کار وجود داشته باشد . ورزشکاری زبده و فعال بود ، و از کودکی در مجالس مذهبی و عزاداری امام حسین ( ع ) شرکت می کرد . شهید با اولین کاروان راهیان کربلای استان تهران عازم جبهه نبرد شد ، و در واحد 106 تیپ ذوالفقار مشغول انجام وظیفه شد . در جبهه های مختلف فکه ، فاو و مهران حضور یافت . در هیجدهم تیر ماه سال 65 در جبهه ی مهران بعد از آخرین شلیک آر پی جی خودکه منبع آب عراقی ها را منفجر می کند مورد اصابت ترکش به سرش ( پشت گوش چپ ) قرار می گیرد ، و از همان زمان به بیهوشی عمیق فرو می رود و در تاریخ 28/4/65 به شهادت می رسد .
با همه صریح و صادق بود . اگر مشکلی و مسأله ای در رابطه با اسلام و انقلاب چه از نظر مذهبی و چه از نظر سیاسی داشت ، به دنبال جواب آن می گشت ؛ و حقایق را برای خود باز می نمود و وقتی حقیقتی را در می یافت با جان و دل به آن عمل می کرد . او هرگز در بند مال و ثروت اندوزی نبود زندگی ساده ای برای خود تهیه نموده بود ، و عاشق مردم ساده زیست ، دلگرم و روشن ضمیر بود . مزاح ، خونگرمی و صفا و صمیمیت او همگان را متوجه خود می نمود و ناآشنایان را به زودی با او آشنا می ساخت .
ورزشکاری زبده و فعال بود ، و با آن که می توانست به راحتی ورزش را وسیله ی شهرت و مال اندوزی خود نماید ، لیکن از آن به عنوان وسیله ای برای سلامت روح و جسم و یک سرگرمی سازنده استفاده می کرد ، و اوقات بسیاری را صرف آموزش ورزش به نوجوانان و ورزش دوستان می نمود ، و به عنوان یک مربی دلسوز خدمات ورزشی و تربیتی بسیاری در آموزش و پرورش انجام داد .
در امور منزل به همسر و اطرافیانش کمک می کرد ، . هرگز مشارکت در خانه داری و بچه داری را برای خود عار نمی دانست .
او که از کودکی در مجالس مذهبی و عزاداری امام حسین ( ع ) شرکت می نمود ، درس وفاداری به اسلام و دفاع از مظلومین را در این مکتب فرا گرفته بود ، و بسیار علاقه داشت در جنگ تحمیلی به دفاع از اسلام عزیز بشتابد چرا که به خوبی می دانست و بارها همه از او شنیدند که می گفت این جنگ فقط جنگ با صدام نیست ، بلکه جنگ با آمریکا و تمام مستکبران جهان است ، و معتقد بود که باید تلاش نماییم تا در این جنگ پیروز شویم که اگر در اینجا شکست بخوریم اسلام برای همیشه شکست خورده است .
علی رغم علاقه ی شدید به شرکت در جبهه ، رسیدگی به امور خانواده را نیز بر خود فرض می دانست . لذا با این دلیل معقول تا به آن موقع عازم جبهه نبرد نشده بود . اما هنگامی که پیامها و سخنان مهم امام را مبنی بر اهمیت شرکت در جبهه شنید دیگر برخود واجب دانست که به فرمان رهبرش لبیک گوید ، و به یاری اسلام عزیز برخیزد ؛ لذا با اولین کاروان راهیان کربلا از استان تهران عازم جبهه نبرد شد ؛ و در واحد 106 تیپ ذوالفقار مشغول انجام وظیفه شد . در جبهه های مختلف فکه ، فاو و مهران حضور یافت ، و به قول دوستانش در نبرد با بعثیان فرد فعالی بود و با شور زائدالوصفی از فرمانده اش می خواست که همواره او را به خط مقدم بفرستد ، و هرگاه گلوله ای آتشین به سوی صدامیان پرتاب می نمود آیه ی « و ما رمیت اذر میت ولکن الله رمی » را قرائت می نمود ؛ و سرانجام بعد از اندی که از مأموریت سه ماهه اش گذشته بود در هیجدهم تیر ماه سال 1365 در جبهه ی مهران بعد از آخرین شلیک آر پی جی خودکه منبع آب عراقی ها را منفجر می کند مورد اصابت ترکشی به سرش ( پشت گوش چپ ) قرار می گیرد ، و از همان زمان به بیهوشی عمیق فرو می رود و بعد از مدت 10 روز که در این حالت باقی ماند در مورخ 28/4/65 مصادف با تولد امام رضا ( ع ) ( همچنین مصادف با چهارمین سالگرد ازدواجش ) در بیمارستان امام خمینی تهران به شهادت می رسد .
او به زندگی اش علاقه ی زیادی داشت . فرزندش را بطور غیر قابل وصفی دوست می داشت ، و هرگز او را از خود دور نمی کرد . به تازگی مدارک ورزشی با ارزشی دریافت نموده بود ، و مدت کمی بود که در شغل مورد علاقه اش در شرکت مخابرات مشغول شده بود . اما با وجود تمام اینها که می توانست دلبستگی های زیادی برای او به وجود آورد ، عاشقانه دل از همه چیز شست و تنها و تنها به خاطر اطاعت از فرمان امامش ( همان طور که خودش بارها متذکر شده بود ) پای در صحنه ی نبرد گذاشت ، و تا حد دادن جان پیش رفت ، و خلوص خویش را به اثبات رساند . آنچه ویژگی خاصی به جهاد و شهادت عبدا... می بخشد همین ایثاربی حد و وصف او در خدمت به اسلام و گذشت علی گونه ی او از تمام علائقش است .
او به یکی ازآشنایانش که در جبهه همراه او بود ، سفارش می نمود همیشه با وضو باشد ، و خودش از ابتدای ورودش چنین می کرد ، و می گفت این سرزمین مقدس است چرا که محل رفت و آمد شهیدان بوده است و چه خونها داده ایم تا این سرزمین ها را آزاد کرده ایم .
بنا به گفته ی همرزمانش در این یک ماهه ی آخر هر روز سوره ی واقعه را می خوان ، و اوقات بسیاری را صرف خواندن نماز و قرآن می کرد . به طوری که آنها نیز دریافته بودند که او به زودی به سوی جانان خواهد رفت . در اولین و آخرین مرخصی 10 روزه اش ، که به اصرا پدرش به تهران آمده بود ، تمام فکر و ذکرش جبهه بود و روز شماری می کرد تا زودتر بتواند مجدداً به جبهه برگردد . در یکی از نامه هایش نوشته بود دیگر از عطیه ( دخترش ) چیزی برای من ننویسید . چرا که یاد او در دل من وسوسه ی بازگشت را بر می انگیزد ؛ و در زمانی که مرخصی بود دیگر محبت های سابق را به فرزندش نمی نمود ، و می گفت نمی خواهم او بیشتر از این به من عادت کند .
در آخرین نامه اش نوشت با وجود این که مأموریت من تمام شده ، اما تا وقتی جبهه به نیرو احتیاج دارد در جبهه می مانم ؛ و به راستی معتقد بود باید جنگ را تا پیروزی نهایی و شکست حزب پلید بعث عراق ادامه داد .
باشد که ما نیز با جان و دل راه آنها را ادامه دهیم ، و این وصیت عبداله و عبدالله ها را نصب العین خود قرار دهیم که :
« و دیگر من رفته ام ، و این امانت را به شما می سپارم که همانا حرمت و حفظ جمهوری اسلامی است ؛ و پاسداری از خون هزاران شهید به خون خفته . جنگ چنگ تا رفع کل فتنه در جهان »
روحش شاد ، راهش پر رهرو ، و یادش گرامی باد !
فرازی از وصیت نامه ی شهید :
من ، از ایشان استدعا دارم که کمی بنشینند و فکر بکنند که این انقلاب از کجا به دست آمد ؟ انقلابی که حاصل خون بسیاری از شهیدان است ، به ارزانی به دست ما نرسیده است . باید سعی کنیم این امانت خدادادی را حفظ کنیم و راه شهدا را ادامه دهیم ، و ببینیم در قبل از انقلاب چه داشتیم ، چه فرم زندگی می کردیم . هر که سر در لاک خویش به خوشی و عیش زودگذر مشغول بود ، و نمی دانست تمام ثروت های مملکتش را چه کسی به یغما می برد ، کجا می برد و چه چیزی را به جای آن روانه ی این مملکت می کند ... .
حال که به یاری خداوند این ذریه ی زهرای اطهر وارد کشور شده ، و از حق ما دفاع می کند آیا بهتر نیست او را یاری کنیم و حق خودمان را بگیریم .
من به اراده ی خود و فکر خود ، پای در این صحنه گذاشتم . چون طبق فرمان امامم و مرجع تقلیدم تکلیف شرعی می دانم که از ناموس اسلامی و میهن خویش دفاع کنم ، و خیلی خوشحالم که این موقعیت نصیب من حقیر گنهکار درگاه خداوند شد تا دینی که شهدای عزیز بر گردنم گذارده بودند ادا کنم ، و خدای را هزاران بار شکرگزارم که مرا لایق دانست تا بتوانم برای اسلام خدمتی کنم و جان ناقابل خویش را فدای او سازم ، و به فرمان رهبرم لبیک بگویم ، و در پیشگاه امام زمان و امت و شهدای عزیز رو سفید گردم ان شاء ا... و دیگر من رفته ام و این امانت را به دست شما می سپارم که همانا حرکت و حفظ جمهوری اسلامی است ؛ و پاسداری از خون هزاران شهید به خون خفته .

« جنگ جنگ تا رفع کل فتنه در جهان »
روز قبل از اعزام



 


 
روحش شاد
    راهش پر رهرو 
  و يادش گرامي باد