زندگينامه شهید مهدی ورمزیاری             


     *نگاهی به زندگي شهید مهدی ورمزیاری            *

بسم الله الرحمن الرحیم


ننام شهید : مهدی ورمزیاری                                             میزان تحصیلات : سیکل
نام پدر :علی حسین                                                      تاریخ شهادت : 28/2/71
تاریخ تولد : 8/3/1348                                                  آخرین سمت : مکانیسین نگهداری نیرو
میزان تحصیلات : خواندن و نوشتن                                    محل خدمت : اداره کل مخابرات شهرستانهای استان تهران محل
محل شهادت : تهران نحوه شهادت : بر اثر جراحات گازهای شیمیایی

 

خلاصه :

شهید متولد (8/4/1348 ) تهران ، در خانواده ای مذهبی و تحت تعلیمات دینی رشد نمود . در سال 1363 در حالیکه 15 سال بیشتر نداشت به نبرد با دشمنان اسلام شتافت و تا سال 1367 که به استخدام شرکت درآمد بطور متناوب در عملیات مختلف جمعا به مدت 5 سال در جبهه حضور داشت و طی این مدت چندین بار مورد اصابت ترکش و حملات شیمیایی قرار گرفت و به کرات در بیمارستان شرکت نفت بستری شد اما معالجات موثر واقع نشد و به شهادت رسید .

مزار : بهشت زهرا (قطعه 27 ردیف 77 شماره 1)

زندگی نامه :
جانباز شهید مهدی ورمزیاری، به مدت 4 سال و 6 ماه، در تاریخ های 1/12/62 لغایت 30/12/62 در آموزش و از 13/11/62 لغایت 18/4/62 و از 2/8/63 لغایت 27/9/67 و از 11/10/69 تا 24/11/69 عازم جبهه شده، در تاریخ 22/12/64 در فاو، با اصابت ترکش سر و کتف راستش زخمي مي شود. در 6/11/65 در شلمچه، تركش به پاي چپش اصابت مي كند. در 21/3/67 مجددا در شلمچه، در حمله شيميايي دشمن، به شيميايي داخلي و پوست دچار مي شود. در بیمارستان شرکت نفت بستری می شود و در بامداد روز سه شنبه 28/2/71 ساعت 20/1 بامداد به لقاءالله می پیوندد.
به یاد شهید مهدی ورمزیاری، که بر اثر جراحات گازهای شیمیایی شهید شد، متنی را به قلم «م» جوانبخت به جای وصیت نامه ی شهید می آوریم :
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
چشمهایت انباشته از غمی بودند که از درونت نشات می گرفت. نمی دانم در درونت چه می گذشت. اما هرچه بود، تو را همانند شمعی آب می كرد.
چون کبوتری زخمی، در گوشه ای افتاده بودي و آرام، به زیبایی اروند، از گذر زندگی عبور می کردی. خوب می دانم که دلت رادر دو کوهه، در حسینیه ی حاج همت، در میان چادرهای گردان ذوالفقار، در میان میدان صبحگاهی، جا گذاشته بوده و رنجور و بیمار گوشه ی بیمارستان در انتظار بودي و رنجور و بيمار، در گوشه ي بيمارستان، در انتظار بودي. زخمهایت قطره ای بودند از جراحات درونت، جراحاتی که آخرالامر تو را از پا در آورند.
تو رفتی و ما ماندیم با کوله باری از ندامت. تو رفتی و ما ماندیم در کوره راه زندگی با انبوهی از مسئولیت ها. مسئولیت هایی که شانه هایمان را می لرزانند.
امشب، آسمان غمگین است و ساکت، و تو، آرام و بی صدا در گوشه ای از این شهر بزرگ، در زیر همین آسمان کبود، رفتی و به دریا پیوستی.
چشمهایت نگران بودند و رنجور. نگران از آینده ای که تو برایش فدا می شدی، و رنجور از این که می دیدی عده ای پا به روی لاله ها گذاشته اند.
زخمهایت زبانه کشیدند و تو را بلعیدند، زخم هایی که بر دلت نشستند و نه بر تنت و تو مانده بودی رنجور و بیمار.
وقتی که چشم هایم بر زخم هایت می افتاد، به یاد زخم های پاهای کوچک رقیه می گریستم. تو معصوم بودی، مظلوم و مصداق کربلا و عاشورا « آن که معصوم تر است از همه مظلوم تر است » و تو مظلوم بودی و مقهور کینه ی کینه توزان.
تو رفتی و ما ماندیم با اندوه یاران، تو رفتی و ما ماندیم چون مردابی که از هر سو محدود است به این دنیای دون و خوار.
دست ما را بگیر و فراموشمان نکن، دست ما را بگیر و با خودت ببر. ما را ببر به آن سوی ابرها، آن جا که دیگر کسی نیست تا به ما ریشخند بزند. ما را نیز به جایی ببر که کسی مسخره مان نکند، ما تورا دوست داریم، تو پرستویی بودی که در صبحی روشن، از راه رسیدی و در شبی تاریك، آرام و بی صدا، مهاجرت کردی.
تو را به جان زهرا (س)، تو را به جان حسین (ع)، که امشب مهمان سفره اش هستی، دست ما را بگیر، مگذار که در این بازار مکاره ی عالم، دینمان را بدزدند. دینی که به قیمت شهادت شما، به قیمت خون های گرانبهایی که ریخته شد، امروز در اختیار ماست.
دعاکن خدا ما را در آن دنیا با شما محشور کند.
خدایا، تو خود می دانی که سرمایه ی ما همین شهدا هستند. شهدایی که ما روزها و ماهها، با آنها نفس کشیده ایم و زندگی کرده ایم.
نیمه شب پنجم خرداد 1371 – م جوانبخت

 


 
روحش شاد
    راهش پر رهرو 
  و يادش گرامي باد